In touch with Diverse Iranian Community

نامه‌های اثیری – بخش بیستم

1 25

 

28 دسامبر 2008

از مینا به جهان

چشم عزیزم

پای تلفون سرمو بردی . باشه، قول میدم حتما بیام بازدیدت. یکی دوهفته بهم فرصت بده برنامه هامو جورکنم و از چندین و چند دوست پسرم اجازه بگیرم! چندین و چند که خب، معلومه که شوخیه ولی فکرکنم یه دفعه –  به قول یکی از چند هزار هوادارام- در حاشیه بهت ندائی دادم. اگر هم نداده باشم و یا خدای نکرده تو انقدر سوتی که نگرفتی،  بدان و آگاه باش که من با یک مرد آلمانی بسیار مهربان و دلسوز (وچندین سال هم جوونتر از خودم) دوست هستم و هر نود و بوقی یک بار کارمون به «تجاوز» میکشه. اگر از نظر تو اشکالی هست میتونی یک شکوائیه رسمی با چهارتا عکس و دو تا رونوشت شناسنامه ایرانی و اصل یا رونوشت مصدق مدرک اقامت یا تابعیت دانمارک رو برام بفرستی که به نوبت دریافت مدارک، مورد رسیدگی قرار گیرد! حرفهام راجع به: آلمانی، مرد و جوانتر ازخودم جدی جدی بود. همینطور نود و بوقش. سوالی نبود؟

میبوسمت.

 

30 دسامبر 2008

از مینا به مرمر

مرمری جان، یک ساعت پیش از سفر برگشتم. رانندگی ولو تو آلمان خیلی خِنِس داره. ولی چاره ای نبود. تو کلن ماشین لازم داشتم. وگرنه حتما با هواپیما میرفتم. ضمنا فکر میکردم شاید بتونم سری هم به فرانکفورت بزنم و استخونی سبک کنم. ولی در آخرین لحظه برای گونتر سفری به لندن پیش آمد. خواهر جون انگار این روزا من و تو باید به قول فرشید ازجیب میل کنیم! البته اشکالی نداره. این نیز بگذرد. راستی از فرشید چه خبر؟ میدونم یکی دو سال قبل برای کارهای دندونت رفته بودی پیشش. فقط هم دندونت، جون عمه ات! اگر بگم تازگیها با چه کسی حرف فرشید پیش اومد باورت نمیشه، با آقامون خودم. میگفت دوسه روزقبل در یک مهمونی تو تهران دیده بودش. خیلی چاق شده. بعضیها از غصه دوری تو مثل شمع آب میشن ولی عوضش این آقا شیکم گنده کرده. راستی اگر کشته مرده های سابقت دورهم جمع بشن و تصمیم بگیرن ازت تو دادگاهای کانادا مطالبه ضررو زیان کنن چیکار میکنی؟ نترس کسی نخواست پولتو بگیره. غش نکن. 

 

30 دسامبر 2008

از هرمز به مرمر

مرمر جان یک دنیا ممنون. من برنامه ام رو همانطور که خواستی ریختم. بعد از ظهر دوشنبه 12 ژانویه(به وقت شماها) وارد ونکوور میشم و حسب الامر، پنجشنبه قبل از ظهر، زحمت رو کم میکنم. البته چنانچه تقاضائی برای تمدید مدت اقامت در ونکوور برسه، مطمئن باش که رسیدگی خواهم کرد!

 

مشخصات دقیق هر دوپرواز را بزودی تقدیم میکنم.

 فعلا چند بوسه آبدار

 

 

30 دسامبر 2008

از مرمر به مینا

مینا جانم سلام،

انگار سالها از نیمه دسامبر لعنتی گذشته. گاهی خودم را لعن میکنم که چرا به نصیحت تو گوش نکردم و کار را به اینجا کشیدم. الآن می بینم که علیرغم شکوه و شکایتم، دلم برای نامه هایش تنگ شده. بارها در این چند هفته به خودم گفته ام که کاش با فرشید در یک میهمانی آشنا میشدم و اصلا موضوع کار و سرمایه گزاری پیش نمیآمد. در آن صورت به احتمال زیاد من و او الآن دوستان خوبی بودیم و میتوانستیم – حتی از راه دور – ساعات خالی و پرتشویش یکدیگر را پر کنیم. مینی جان، گمانم هرگز به تو نازنین هم ابراز نکرده باشم – گواینکه مارمولکی که تو باشی حتما متوجه شده بودی –  ولی خیال میکردم به زودی نه تنها فرشید که لیزل هم در زمره دوستان بسیار نزدیکم درمیآیند. و احتمالا اگر از طریق لیزل فشاری روی فرشید وارد نمیکردم چه بسا که …بگذریم. از طرف دیگر عقل و منطق هشدار میدهد که اگر فرشید اندک توجه و علاقه ای به من داشت، باید به نوعی نشان میداد که دست کم نگران شرایط بحرانی کار من هست. یادت باشد ما راجع به کسی صحبت میکنیم که ظاهرا یک غزل حافظ برایش مهمتر از هزارها سهام فولکس واگن است. چنین شخصی میتوانست از طرق مختلف،  دستکم آمادگی اش را برای مساعدت به من نشان دهد. فراموش نکنیم که من همان موجودی هستم که به استناد نامه ها و حرفهای دو پهلو و سه پهلویش ظاهرا فریفته من بوده. من ساده لوح حتی یکی دو بار عملا به او پرو بال دادم که شاعربازی دربیاورد. حتی یک بار ازاین که ازش بی خبر بودم ابراز تشویش کردم. مینی جان به جای پیچ و خم دادن، باید رک و پوست کنده قبول کنم که در این جریان من از مسیر شناخته شده و تجربه شده خودم منحرف شدم و نتیجه اش این شد که فرشید- اگر اشتباه نکنم- تصور کرد که من پیامهای ضدو نقیض میدهم. والسلام. 

مهم نیست. نه تنها فردا که روزهای بعد از فردا هم،  باز خورشید در شرق طلوع خواهدکرد و در غرب جایش را به تاریکی میسپرد. من هم بعد از مدتی – ولو نه چندان کوتاه – فراموش میکنم که زمانی نزدیک بود هم به لفظ و هم به معنا دست به رگه طلا بزنم. ولی الآن که آن خوشخیالی ها جایش را به هشیاری فردای مستی داده، جز این که سعی کنم خودم را با کار سرگرم کنم چاره دیگری ندارم. متاسفانه بودن «آقامون بنده » هم در اینجا برایم قوزی بالای قوزها شده. درست است که ما سالهاست صیغه خواهربرادری خوانده ایم، (سلیطه خانم، شما ها هم بلافاصله بعد ازروی دست ما نوشتید!) ولی به هرحال هر چند ماه یک بار که دوسه هفته ای این جااست من خودم احساس میکنم وظیفه دارم کمی وقت صرفش کنم. لطفا برام مزه نریز. من در حال حاضر حتی حوصله تورا هم ندارم. راستش حرف توی حرف آمد. مقام مدیریت(!) در دو هفته گذشته که کارفرمایش اینجا بوده اقلا ده بار تلفون کرده که مثلا گزارش کارهای شرکت را بدهد. جای تو خالی که بپرسی چه شرکتی چه کشکی؟ راستی از داداش جونش چه خبر؟ لوزانزیت بی لوزانزیت؟ تا آنجا که به من مربوط بود، جنسی که تحویلت دادم انگار تازه از کارخانه درآمده باشد، مثل یک ساعت سویسی کار میکرد. امان از تو که هیچوقت چیزنگه دار نبوده ای.

میبوسمت

 

 

4 ژانویه 2009

ازجهان به مینا

اگر غلط نکنم اسم هوادار جوانت باید گونتر باشد. قبل از این که کسی را متهم به دهن لقی بکنی باید توضیح بدهم که یک بار مرمر در حضور من ترا تهدید کرد که اگرچنین و چنان بکنی و یا نکنی، به گونتر خواهد گفت. همین وبس. من در آن لحظه تصور کردم بایداسم برادرزاده ای، خواهرزاده ای و یا حتی دامادت باشد. ولی به این جوانی که بهت نمیآمد داماد داشته باشی. بگذریم که این روزها دیگرکسی از خواهرزاده و برادرزاده هم نمیترسد که بشود تهدیدش کرد. من چقدر ساده ام. بهرحال مینا جان تو دربرابر هیچکس جوابگو نیستی، به خصوص دربرابر من.  ضمنا، من همانطور که مدام راجع به خودم و مشکلاتم پرحرفی میکنم میتوانم – چنانچه لازم شد – شنونده هم باشم.  فقط خواستم بدانی.

میبوسمت

 

 

6 ژانویه 2009

از مینا به مرمر

مرمری جان

ببخشید ها ولی به تخم پسرهای گلت. تو سعی خودتو کردی. حالا چرا ماهی از قلاب دررفت خدا داند و بس. ضمنا مثل اینکه اون آدم هم شاید مشکلی داره. مقصودمو که میفهمی؟ آدمی با این خصوصیات و امتیازات چطور هیچ جا صحبتی از «فتوحاتش» نیست؟ بهت قول میدم اگر با زنی ارتباطِ به قول تو چیک تو چیک داشت تا حالا مجله های جنجال فروش اینجا صدباره راجع بهش نوشته بودند. شاید واقعا جریان شوهر بانو چاترلی درست باشه. شاید واقعا بعد از حادثه تصادف مشکلی پیدا کرده که مجبوره از راه دور و با فاصله عشق ورزی کنه. مگه جریان برادر شوهر جمیله یادت نیست؟

البته الآن جای این صحبتها نیست. هزار دلیل ممکنه داشته باشه. یکیش هم اینکه شاید وضع مالی اونم به هم خورده باشه. یه دفعه گمانم به خاطرت آوردم که"هرکه بامش بیش برفش بیشتر". کسی چه میدونه، شاید اوضاع خراب اقتصادی برای اون و خانواده اش مشکلاتی به وجود آورده که دیگه بهش فرصتی نمیده به گرفتاریهای پرنسس مرمر توجه کنه. من راستش ته دلم خیلی صافه. حالا ببین کِی بهت گفتم. یه روزی میاد که باهات تماس بگیره. بهت توضیح بده و واقعا از دلت در بیاره. اگر پیش بینی ام درست از آب دراومد از حالا کوفتت بشه ذلیل مرده. ضمنا خانم فوق لیسانس، این روزها دیگه نمیگن تازه از کارخونه دراومده و یا مثلا فابریکیه. حالا به زبون یاقوتی میگن «آکبند». بعدش هم اگر جناب آقای معمارباشی معیوب نبود که پاسش نمیدادی!

راستی داشت یادم میرفت. هرمز چندروز پیش از اطریش تلفون کرد. گفت یه سفری به شرق آمریکا داره. گمانم نامرد داره بازیه نمایندگی جدید میگیره. واقعا پول همیشه میره پیش پول. ما گدا گودوله ها هستیم که شانس باهامون کاری نداره. میگفت سرراهش به ترکیه چندروزی در اروپا میمونه. بدش نمیومد من بفرمائی بزنم ولی تصمیم گرفته ام به خاطر همدردی با تو فعلا دست از پا خطا نکنم. فقط خدا میدونه تا چه مدت بتونم سر قولم بمونم!

 

 

10 ژانویه 2009

از هرمز به مرمر

مرمری جان سلام

ورود به ونکوور دوشنبه 12 ژانویه ساعت سه و 45 دقیقه بعد ازظهر. من بعد از کارگمرک و مهاجرت در رستوران سالن ورودی فرودگاه منتظرت میشم. بهت زنگ میزنم که فقط بدونی آمده ام. اگر شرایط مناسب نبود که دُمی تکون بدی، نگران نباش. بعدا با نزولش ازت میگیرم. هیچ عجله ای نکن. 

میبوسمت نازنین و مشتاق دیدارت

1 نظر
  1. رامین نظر کاربری

    خیلی روند خسته کننده‌ای دارد و دنبال کردن آن کششی ایجاد نمی کند.

پاسخ دهید

مشاهدهٔ قبل از ارسال

نمایش متن بعد از ارسال