In touch with Diverse Iranian Community

نامه های اثیری – بخش بیست و دوم

0 22

 

14 ژانویه 2009
از مینا به ففر
 
ففر جان سلام
 
ازاینکه درست بعد از گفتگوی تلفونی چندروز قبل برایت نامه مینویسم نه نگران بشو ونه تعجب کن. جهان هنوزبه مرحله ای از رشد عقلی نرسیده که بفهمه صلاحش اینه که خودش و جونشو از دست من خلاص کنه. بیچاره هنوز – بدتر از تو – به من و «خوبی های نهفته ام» اعتقاد داره. و اما دلیل نوشتن نامه ام خاطره نازی محبوب و عزیز همه امونه. تمام پریروز و دیروز تقریبا به هیچ چیز و هیچ کسی فکر نکرده ام جزاو. روانش شادباد.
نازی فقط حواهر تو نبود. یه جوری خواهر من هم بود و خواهر خیلی از افراد فامیل و دوستانش. لازم نیست به تو، خواهر بزرگش بگم چه نازنینی بود. خودت میدونی، همونطور که من و اون همه علاقمندانش هم میدونن. چرا آدمای خوب باید زودتر برن؟ یعنی دنیا انقدر کوچکه ؟ شاید هم که روح بزرگ موجودات معصوم و نازنینی چون نازی در این دنیای کوچک نمیگنجه. نازی من و نازی تو برای این از دنیا رفت که دید دیگه نمیتونه به قول فرنگی ها با معیارهای ضد و نقیض سر کنه و یا به زبون خود ما، دیگه نتونست یه بام و دو هوارو تحمل کنه. نازی با تصمیمی که گرفت دل خیلی هارو شکست. ولی باید یادمون باشه که اول دل خودش از این دنیا و مردمونش شکست. روانش شاد. همه خیلی راحت شعار میدن که انسان باید اله و بله….انسان باید دربرابر مصائب سنگ زیرین آسیا باشه. ولی فرناز عزیز همه ما نتونست. نتونست در برابر فشار روحی و دربرابر این همه بیعدالتیهائی که به نام اخلاق، مصالح اجتماعی و آخر سر«ایمان» بهش تحمیل میشد، مقاومت کنه. شاید اگر به اندازه تو ایمان میداشت، الآن بدون تردید زنده بود. اگر شاید هم مثل من و خیلی از دوستانش از"نعمت ایمان محروم بود" الآن زنده بود و شاید اگر اینقدر به خودش سخت نمیگرفت و راضی میشد دربرابرخواست نزدیکانش بی اعتنائی بکنه، حتما الآن زنده بود. شاید به احتمال زیاد زندگیش با اون مرد به جائی نمیرسید. شاید ماه ها و سالها از زندگیش رو صرف غصه و افسوس خوردن و حتی پشیمانی میکرد. شاید. ولی زنده بود و مثل همه آدمهای دیگه با خوشی های زندگی خوش میبود و باز مثل همه ما، با بدیهای زندگی سرمیکرد. نازی عاقل تر و فهمیده تر از اون بود که ندونه قرار نیست دنیا روی پایه عدالت بگرده. من هم که از لحاظ رشد عقلی به پای نازی نازنین نمیرسیدم، اینو میدونستم.
نازی ما خودش را کشت چون نه میتونست با موج مخالفت علنی و پنهانی اطرافیانش در بیفته و نه میتونست از راهی که – چه خواسته و چه ناخواسته – رفته بود، برگرده. ما و قضاوتهای بی حساب و وکتابمون اونو به راه نیستی کشوند. هرکدوم از ما براش نسخه مینوشتیم. از چه میدونم، به قول بعضی ها«سبکسرائی» مثل من و خیلی از دخترای همسال و همدوره اش که بالای گود بودیم و از دور هولش میدادم، تا اونهائی که واقعا و با اعتقاد خالصانه میخواستن به وظیفه شرعی امر به معروف – و بیشتر، نهی از منکر – عمل کنن. از نظر امثال من نازی فقط یک بار زندگی میکرد و حق داشت هرطور که خودش میخواد رندگی کنه. البته کسی نمیگفت بره آدم بکشه. نه جونم. زندگی به میل و اراده خودش ولی مسلما بدون اینکه قانون شکنی و خلاف کاری کنه. که هیچوقت نکرد. اما کسانی که دنیا رو بیشتر از زاویه منکرات میدیدند، نمیتونستند ناظر بیطرف بمونن. البته من میتونم خودمو راحت جای اونا بذارم. همونطور که میتونم خودمو جای کسانی بذارم که به هردلیل و بهانه ای از وطن پرستی گرفته تا اعتقاد سیاسی و یا دینی، دستشون رو به خون انسانهای دیگه آلوده میکنند. من میتونم به راحتی خودمو جای این آدمها بذارم و حتی مسیر فکریشونو دنبال کنم ولی هرگز نمیتونم بهشون حق بدم – به هر دلیلی هم که باشه – جون انسان دیگری رو بگیرن. اگر من عضو حزبی بودم و یا مومن به دینی، و کسی (حتما یکی از رهبران) ازم میخواست به خاطر اون حزب و یا اون دین خلافی بکنم، ولو به مراتب کوچکتر از آدم کشِی، خیلی راحت به اون رهبر میگفتم اگر این کار انقدر برای حزب یا دینمون واجبه، بهتره خودش افتخار و ثوابش رو ببره!
راستی چرا همیشه اعضای پائین ترین رده حزبی و یا ساده ترین و بیسوادترین مومنان باید با بمب گزاری و یا هرنوع روش دیگری، مامور کشتار و ترور بشن؟ چرا روسا و رهبران در گوشه امنی برای خودشون مینشینن و از «رفیق» گرفته تا «امت» و یا «گوسفندان» انتظار بذل جان و مال دارن؟
ففر جان، شرمنده اتم که به جای برداشتن باری از دوشت، باری هم اضافه کردم. انگار رسم دنیا اینه. اما میدونی که با تو همدردم و در این لحظه همه به یاد نازنین شکوفه ای هستیم که در برابر دستورات و «منهیات» بی پایه و اساس اجتماعی- دینی، چاره ای ندید جز پایان دادن به حیاتش.
روانش شاد
 
15 ژانویه 2009
از مینا به جهان
 
آقای نوجوان! غلط کرده کسی بگه تو پیری. نشونش بده خودم ادبش کنم. حالا که انقدر ازم تعریف کردی، البته به شرط اینکه روتو زیاد نکنی، بعد از ظهر جمعه 23 ژانویه با هواپیما وارد کپنهاک میشم و تا هنوز حوصله امون از همدیگه سرنرفته فرداش قبل از ظهر رفع زحمت میکنم. از شوخی گذشته کار مربوط به روزنامه است و باید شنبه بعد از ظهر در یک جلسه ایرانیهای مقیم ایرلند شرکت کنم که برای روزنامه گزارش خبری بنویسم. همین یک روز را هم با کلی بدو وادو به برنامه سفرم اضافه کردم. چی خیالت رسیده آقا، بنده خیلی گرفتارم! شماره پرواز و اسم هتلم رو برات ایمیل میکنم. باید خدارا شکر کنی انقدر وقت کمه که کار به سبک سنگین کردن کمیت و کیفیت نمیکشه!
راستی در مورد کلمات پر محبتی که در مورد من به کار برده بودی فقط یک جواب کوتاه دارم: عزیز، دل به دل راه داره. دنباله این بحث بسیار شیرین هم باشد در همان چندساعت کنفرانس کمی و کیفی در کپنهاک. ضمنا یکی از همکارانم همراه من هست- متاسفانه به هر دری که زدم از مردها کسی داوطلب سفر با من نشد- و فردا صبحش هم با هم به فرودگاه میریم . ضمنا اون خانم یه تور شب گرفته که کاباره های کپنهاک رو زیارت کنه. مزاحم من و تو نخواهد بود. مگر اینکه…استغفراله… هوس بلوند آلمانی چاق و چله کرده باشی!
ضمنا غیر از تو و همکارم هیچ کسی در جریان اقامت یک شبه ام در کپنهاک نیست. هیچکس، حتی خودم!
میبوسمت
 
16 ژانویه 2009
از جهان به مینا
 
نازنین نمیدانی چقدر خوشحالم کردی. هم برای اینکه ترا می بینم و هم برای اینکه….. خوشبختانه چند ساعت بیشتربا هم نیستیم! از شوخی گذشته خیلی خوشحالم و ممنون. بهرحال این دفعه که نشد ولی دفعات بعدهتل جهان با تمام خدمه اش در اختیارته. از لحاظ خورد و خوراک هم اگرخواستی غذای حسابی بخوری(البته بعد از اینکه برنامه چلوکباب نخوردن اجراء بشه!) میتوانیم در یکی از چندین و چند رستوران اطراف آپارتمانم سور چرانی کنیم. مثل اینکه بالاخره خوش تیپی من کارخودش را کرد! چقدر خوشحالم کردی دختر. راستی شاید بتوانی برگشتن به هامبورگ راهم از طریق کپنهاک تنظیم کنی. به هرحال من واقعا از این که لطف میکنی ممنونم و امیدوارم که در آینده هم روزنامه ات ازاین قبیل ماموریت ها برایت داشته باشد. راستی بنده هم به تقلید از سرکار تصمیم گرفتم به هیچ موجود زنده و یا مرده ای راجع به دیدار تو از اینجا اطلاعی ندهم، حتی به تلویزیون ها و رادیوهای برون مرزی!
ضمنا وقتی خط اول نامه ات را خواندم و دیدم رضایت داده ای کپنهاک و – به خیال خام خودم- خانه مرا به قدومت مزین کنی، فورا گفتم سعدی وار برات بنویسم:
"شمع را بهتر ازاین خانه برون بردن و کشتن          تانفهمند حریفان که تو درخانه مائی"
اشکالی ندارد. بماند برای سفر بعد و نزول اجلالت به کلبه حقیر. 
میبوسمت.
                              
17 ژانویه 2009
از مینا به پوری
 
عروس خانوم سلام
این دو سه هفته خیلی گیر بودم. نه از اون گیرای خوب خوب که تو کارشناس ارشدش بودی، نه جونم. گرفتاری کاری. چون گرفتار بودم بَلاگی هم نکردم که راجع بهش بهت گزارش بدم. اگه قول بدی به کسی نگی، انگار پشم و پیله ام پاک ریخته. حوصله بلاگی هم دیگه ندارم. راستش دلیل بی حوصله گیم اینه که این روزا خیلی یاد طفلی نازی بودم. خیلی مفت از این دنیا رفت. طفلک تحمل نداشت ناراحتی پدر و مادر – مخصوصا پدرش – رو ببینه. ولی خودکشی اش به هیچکس کمکی نکرد، به خصوص به پدرومادرش. هردوشون تاآخرین روز حیاتشون نه از غم دخترشون دراومدن و نه تونستن خودشونو به خاطر فشارهائی که روش آورده بودن، ببخشن. گمانم موقعی که خودشو کشت تو هنوز دوران بین شوهر اول و دوم رو تو آمریکا میگذروندی. یا به قول خاله راضی "شک بین یک و دو"! اون تابستون چند هفته ای رفته بودم دیدنی. اگر یادت باشه اون موقع تهران زندگی میکردن. من و نازی صبح تا شب باهم بودیم. البته غیر از مواقعی که یواشکی و باهزار ترس و لرز میرفت دیدن مردی که سه چهار هفته بود باهاش آشنا شده بود. راستش نمیدونم خبرداشتی که مردک زندار بود یانه. گرچه فکرنکنم. چون کل جریان آشنائی و بعدهم دوستیشون، چندماهی بیشتر طول نکشید و بعدازخودکشی نازی هم تمام اونائی که از جریان خبر داشتن، سعی کردن به احترام روحش و به خاطر پدر و مادر بیچاره اش زیاد راجع به اون جریان صحبتی نکنن.
 
اونطوری که خود خدابیامرزش میگفت، مردک بیشتر از یک سال بود که با زنش هیچ نوع ارتباط زن و شوهری نداشت و حتی چند ماه بود برای این که پدرزنش بوئی از خراب شدن روابطشون نبره، زنشو فرستاده بود انگلیس که مثلا به خواهر بزرگش که تازه یه جائی تو شمال انگلیس بچه دار شده بود کمک کنه و ضمنا یه دوره زبون انگلیسی ببینه. مردک به نازی گفته بود – حالا دیگه راست و دروغش باخودش- که زنش حتی بیشتراز اون میخواسته طلاق بگیره، ولی چون پدرش سخت مریض بود و دم مرگ، نمیخواست تا پدرش زنده است سرو صدای جدائی دربیاد. البته هم من و هم تو خوب میدونیم که مردها برای رسیدن به هدفشون به هر دوز و کلکی متوسل میشن. واقعا شاید پدر و مادر نازی حق داشتن که میگفتن مردک داره دروغ میگه و تنها هدفش اینه که، چه میدونم، دامن دخترشون رو لکه دار کنه. افسوس خبر نداشتن که دیر جنبیده بودن.
 
 مشکل طفلی نازی این بود که نمیتونست به پدر متعصبش بگه باباجون، من این مرد رو دوست دارم و حرفاش هم باورمیکنم. و از همه اینا گذشته، کدوم گوهر، چه کشکی؟ البته فکر میکنم حتی من هم اگر جای نازی بودم برام مشکل بود به پدر و مادرم بگم بابا کجای کارین؟ دامن بی دامن. فقط سلیطه ای مثل تو میتونست همچین حرفی به پدر مادرش بزنه. ولی خب، توحسابت با بقیه دنیا سواست. و اتفاقا خوش به حالت که هیچوقت به خاطر حرف مردم ازراهی که تصمیم گرفتی بری برنگشتی. با همه عیب و ایرادات، ناچارم در این مورد بخصوص ازت تعریف کنم. ولی وای به روزت اگه بخوای از این به بعد خودتو برام لوس کنی.
 
خیلی جالبه. سه یا چهارسال پیش بود که حدود سالروز خودکشی اون دختر معصوم، رفته بودم ونکوور دیدن دوست جون جونیت! از شوخی گذشته خیلی بیچاره بهم محبت کرد. خیلی، بعض تو نباشه مهمون نوازه. بگذریم که بدتر از جنابعالی خیلی از خودش رضایتمنده و به قول یکی از دوستان، دست بگیرش صد برابر دست بده اشه. البته توسلیطه هم خیلی عیبا داری ولی انصافا در دوستی نظیر نداری( همینطورهم در دشمنی). داشتم میگفتم پیش مرمر بودم که صحبت از سالروز خودکشی نازی شد. مرمر که انصافا از لحاظ مسائل مربوط به حقوق زن خیلی فکرش بازه، بهم پیشنهاد کرد یه مقاله راجع به گرفتاریهای زن ایرانی در ارتباط با مسائل«ناموسی وشرعی» بنویسم و گفت، دقیقایادمه عین جمله سلیطه خانوم این بود که: "نوشته اتودستکاری میکنم که مردم بفهمن چی داری میگی". و خدائیشو بخوای این کارم به بهترین وجه کرد. ضمن اینکه از نظرپروروندن مطلب هم خیلی کمکم کرد. اون مطلبو برای یک روزنامه لس انجلسی فرستادم. ظاهرا به اندازه کافی« سکسی» نبود که چاپ کنن. حالا عین همون مقاله رو از روی کامپیوترم برات همینجا کپی میکنم. فکر کنم خوشت بیاد. نه حروم زاده، نگفتم خوش خوشان!
 
امروز در ایران هزاران دختر هشت نه ساله زندگی میکنند که از چند نظر با خواهران و یا همشهریهایشان که یک نسل قبل به دنیا آمده بودند فرقهای آشکاری دارند.
اول اینکه نام بیشتر این دختران صغرا و سمیه و سکینه است که به خودی خود هیچ ایرادی ندارد. همانطور که پیروان ادیان دیگر هم از اسامی افراد برجسته و برگزیده دین خود براس نام گزاری فرزندانشان استفاده میکنند. اشکال کار در اینست که تغییر روند نام گزاری تقریبا یکشبه صورت گرفت. و نظیر بسیاری پدیده های دیگر در سرزمین عزیزمان، بلافاصله از طرف اکثر قریب به اتفاق «امت» مورد قبول و سپس تقلید واقع شد. این جریان همه پرسیهای نیم قرن اخیر را در ایران به خاطر میآورد. ظاهرا ما نوادگان کورش و داریوش، از لحاظ هم سخنی با زعمای قوم و اطاعت از اوامر حتی علنا عنوان نشده آنها، چنان شور و نشوری داریم که در هریک از این همه پرسیها، با اکثریتی بسیار نزدیک به اتفاق آراء با هرچه که حکومت وقت از ما خواست موافقت کردیم. تصور میکنم از این لحاظ حتی بر بسیاری کشورهای تازه از یوغ استعمار رسته آفریقا، ازجمله رودزیای سابق، پیشی گرفتیم.
 
نویسنده این سطور اشکالی در گزینش اسامی اولیاء و انبیاء برای نوزادان ایرادی نمی بیند. فقط در حیرت است که ما مردم با چه سرعتی از شاخی به شاخی دگر پرواز میکنیم. من میخواهم با شما گوشه ای از زندگی یکی از این دخترکان هشت نه ساله را درمیان بگذارم که فرضا نام صغرا یا سکینه برایش انتخاب شده بوده. صغرای ما، که تحت تربیت کاملا مذهبی بزرگ شده، آموخته است که اطاعت از والدین – اصلاح میکنم – اطاعت از پدر، از اعظم واجبات است. افرادخانواده صغرا ساکن شهر کوچکی هستند و علیرغم تمام وعد و وعیدهای قبل، اوایل و بعد ازانقلاب، در تنگدستی مزمن زندگی میکنند. اینک برای صغرا که هنوز حتی فرصت عروسک بازی نداشته، خواستگار پیداشده. خواستگاری که در قیاس با شرایط و احوال والدینش، اگر هم که دقیقا ثروتمند محسوب نشود، مسلمادستش به راحتی به دهانش میرسد. دراین میان، خردسالی صغرا اصلا مسئله ای نیست. او طی قرون و اعصار گذشته تنها دختری نیست که در همه موارد سفیه به حساب آمده مگر برای امر نیک «جفت گیری».
والدینش – باز اشتباه شد – پدرش، که فعال مایشاء در چهاردیواری خانه است و نه فراتر از آن، شدیدا به نظر مساعد خواستگار(ترجمه: مساعدت مالی) نیاز دارد. خواستگار فقط حدود سی و هفت هشت سال از عروس خانم آینده بزرگتراست که خود دلالت بر دنیادیدگی اش میکند. دو زن عقدی و چند «عدد» صیغه دارد، که خود شاهد دیگری است براستطاعت کافی مالی وجنسی خواستگار جوانبخت. آقای داماد، علیرغم تمام تجربیات طولانی درزنداری و همخوابگی باتن فروشان شرعی و گاه غیرشرعی، ظاهرا مانند پسران جوانی که برای اولین بار از منظرمرحوم داروین به خرید جدیدش نگاه میکند، توان صبر ندارد و مصر است که هرچه زودتر «حجله» به پا شود و او یک بار دیگر مردانگی اش را «بیازماید».
 
قبل از اینکه خرید یک «فقره» همسر، تمام مراحل شرعی وقانونی را طی کند، آقای داماد – البته در حضورسردفتر ازدوج – بهای کالا را به پدر عروس میپردازدو سپس با چند جمله غیر فارسی، البته اگر هم فارسی بود آن دختر فلک زده به هرحال نمی فهمید، معامله با ابراز علنی رضایت خاطر طرفین متعاملین – که شرط اصلی مشروعیت برده فروشی است – به انجام میرسد. حالا نوبت دلاک حمام و بعد هم بندانداز محله میرسد که رموز راضی کردن خاطر خطیر خریدار را وبه عبارتی رساتر، «پائین تنه فروشی» را به عروس خانم بیاموزند. همان شب، آقای داماد بی صبر و بی قرار وارد حجله میشود. از قضا چون شخص ایشان خیلی تربیت شده است، در تمام مدتی که برنامه «تمتع از ازاله بکارت » برقرار خواهد بود، نه آروقی میزند و نه بادی از خود خارج میکند.
فقط دربرابرچشمان مضطرب و بدن نیمه لرزان عروسک ابتیاعی، بدون رعایت ریزه کاری های فن «استریپ تیز» به عریان کردن بدنش مشغول میشود. دخترک که برابرتعلیمات چند ساعت پیش، با اندکی پوشش به زیر شمد رفته، چشمانش را دربرابر هیولای عریان میبندد. آقای داماد پس ار انجام سریع برنامه استریپ تیز، شمد را به گوشه ای میزند و فقط بخشی از بدنش را به روی بدن دخترک میگذارد و بسیار مواظب است که در این لحظه که هنوز «تمتعی» حاصل نشده، سنگینی بدنش به «مال» آسیبی وارد کند. دخترک که همان روز آموخته که در این لحظه باید لباسش را کاملا از تن بدرآرد، با حالتی بین ترس و شایدهم که کنجکاوِی بچگانه، گاه نظر به ابوالهول دارد و گاه سرگرم از تن درآوردن مختصر پوشش. در این فاصله، «قرب جوار» عروس خردسال وتماس با اندامی چنان لطیف و "رنگ آفتاب و مهتاب به خود ندیده" موجب میشود که دراین لحظه، رستم دستان آماده مصاف شود و مصمم به فتح خاوران و باختران. بیش از سی سال تجربه رسمی و شرعی به اضافه چندین سال تجربه «دزدکی» و نا مشروع، به مردک هشدار میدهد که تا هنوز گرز رستم باد و برودش را ازدست نداده – که متاسفانه این اواخر بارها در مصاف با اهل حرم،   به ویژه زنان عقدی، دچارش شده – کار را به انجام برساند و دیو سفید را به سرجایش بنشاند.
 
مشکل اینست که تمام دوساعت و اندی راهنمائیهای دلاک حمام وبندانداز محله و چند جمله ای هم که جسته و گریخته در این چندروز اخیر از زنان همسایه شنیده، برای مقابله با آنچه که برابر چشم دخترک قراردارد، کافی نیست. اولین «زورورزی» جناب داماد برای تسخیر چین و ماچین، با سد نفوذناپذیر بدن دخترکی مواجه میشود که اندام مخصوص جفت گیری اش هنوز رشد و اتساع کافی نیافته. آقای داماد زیر لب چیزی زمزمه میکند که میتوان ناسزا باشد و یا دعا، ولی هرچه که هست، افاقه نمیکند و سنگر ماژینو هنوز نفوذناپذیر مینماید. هجوم بعدی و بسیار مذبوحانه جناب داماد، که خوب میداند اگر نجنبد فرصت برای چندین ساعت ازدست رفته، نشانی از پیشروی و نفوذی ولو مختصر دارد. ضجه عروس جوان خود گواهی است براین «پیشروی». رستم دستان که قراربود حامی ضعفا باشد، در این لحظه ترجیح میدهد ناله و استرحام طفل معصوم را نادیده بگیرد و همچنان به پیش بتازد. و سرانجام، با هُردود آمیخته با مسرتی که از سینه به در میدهد، اختتام «یکطرفه» برنامه آموزنده و بسیار جالب «ازاله بکارت» را به گوش خاص و عام میرساند. و از همه دلخراشتر اینکه دستمال آغشته به خون بدن عروس نوجوانش را چونان درفش کاویانی با سلام و صلوات به یکی از چندین فضولانی میدهد که پشت در «حجله» بی صبرانه در انتظار دریافت مدرک تسلیم بلاشرط چین و ماچین به تهمتن بوده اند. و بلافاصله هلهله بسیار مستهجن همه حاضران پشت در حجله گوشهارا میخراشد.
 
از آن پس صحنه مصاف بارها و بارها تکرار میشود و همیشه پایان مشابهی دارد. صغرای ما و هزاران صغرا و سکینه دیگر پس از انجام معامله برده فروشی، به دفعات سنگ زیرین آسیاب مردان خودخواه و نادان میشوند. به کرات آماج چپ و راست رفتن و پائین و بالا آمدن ساز و سلاح نبرد دلیران، به اشکال گونه گون و به درجات مختلف کاربری، قرار میگیرند. و هربار ناظر اختتام عجولانه نبردند و غلاف شدن سلاحها. در این فاصله بدن دختران، به تبع اصل بی چون و چرای سازش با محیط و شرایط، پا به پای هر مصاف جدیدی، اندکی بیشتر به فرآیند جنسیت خو میگیرد و از این لحظه به بعد، روح و جسمشان همگام با مردان در عطش است و به انتظار لذت نهائی. لذتی که ظاهرا د رهنمودهای دینی نیز انکار نشده. متاسفانه دراکثریت قریب به اتفاق مواردی که دختران خردسال طعمه هرزگی به اصطلاح« شوهران شرعی» و صد البته «قانونی» خود میشوند، آنچه که به شمار نمیآید عروس خانم است وخواست و امیال او. ظاهرا تمام ادیان برخواسته از راسته پیغمبران در خاورنزدیک و میانه بنا را براین نهاده اند که زن صرفا ابزاری است برای دفع شهوت مردان و نه نیمه عمده راز آفرینش. از این روهرچه صواب است و مستوجب ثواب، اختصاص به مردان مومن دارد که شاید به نسبت بیش از یک به صد، پاداش ایمان خودرا به صورت «تمتع» جنسی از حوریان بهشتی، در آن دنیا – که هیچ سالکی از کرانش بازنگردید – خواهند گرفت. هیچ یک از این ادیان کمترین اشاره به پاداش مشابهی برای زنان«مومنه»نکرده است. انگار زنان از روز ازل بدین منظور خلق شده اند که یا حوائج جنسی مردان را برطرف کنند و یا شکمشان را سیر. ظاهرا هنوز هم که هنوز است "کله ماهی خور کله ماهی خور"است و کمافی السابق" سیب سرخ برای دست چلاق" خوبست و بس. آفرین بر این همه عدل و داد.
شیخ ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت                آفرین برنظر پاک و خطاپوشش باد 
 
پایان مقاله بسیار بی ادبانه دخترخاله دسته دیزی ات. خودم که از نوشتن و چند بار خوندنش کیف کردم. حالا، به قول جهان: گوربابای درک!
 
میبوسمت

پاسخ دهید

مشاهدهٔ قبل از ارسال

نمایش متن بعد از ارسال