In touch with Diverse Iranian Community

نویسنده‌ای که نشناخته‌ایم‌اش!

یوکیو می شیما چهره یی که باید از نو شناخت

0 43
شهرام گراوندی

شهرام گراوندی؛ نویسنده، شاعر، روزنامه نگار و منتقد ادبی، متولد ۲۷ دی ماه ۱۳۵۲ خورشیدی در شهر باغ ملک – خوزستان است. گراوندی لیسانس مدیریت بازرگانی و در رشته علوم ارتباطات نیز مدرک کارشانی ارشد را اخذ کرده است و در مطبوعات تخصصی ادبی – فرهنگی سال‌هاست مشغول به نوشتن است.
مدیرمسئولی موسسه فرهنگی هنری «اورامان» به مدت چهار سال؛  سردبیری هفته‌نامه فرهنگی – هنری «تولید» به مدت پنج سال تا زمان تعطیلی این هفته نامه در سال ۱۳۸۶. از میان دیگر فعالیت‌های مطبوعاتی او در خوزستان، می‌توان به موارد زیر اشاره کرد:
– سردبیری هفته نامه اروند برای چهار شماره در سال ۱۳۷۸
– دبیر صفحه ادبی هفته‌نامه فجر خوزستان در سال ۱۳۷۸
– سرپرست استانی و سردبیر ویژهٔ روزنامه‌های «عصر مردم»، «همبستگی»، «راه مردم»، «انتخاب»،  «توسعه»، «آرمان» و«همشهری»
شهرام گراوندی همچنین به مدت یک سال در دانشگاه پیام نور «گرگان» تدریس کرده است. اکنون او زندگی‌اش را با ویراستاری می‌گذراند. او هم اکنون سردبیر هفته نامه پیوند ایرانیان است.

آثار:

از شهرام گراوندی تا کنون چهار کتاب به چاپ رسیده است؛
– مجموعه شعر «بر بال بلند باد»، ۱۳۷۶ – انتشاران گلپونه – کاوش
– مجموعه داستان کوتاه «لوزی‌های خزان زده» در دو بخش قصه‌های آزاد و قصه‌های بومی – اقلیمی، ۱۳۸۶ – انتشارات دستان
– مجموعه شعر «ایران مال من است»، ۱۳۹۴ – انتشارات نصیرا
– کتاب «کوچ» پژوهشی در باره زنده یاد قدرت کیانی که به تازگی منتشر شده است
شهرام گراوندی همچنین چندین کتاب از جمله چهار مجموعه شعر، یک مجموعه داستان به نام «اگر جعفر اینجا بود»، دو رمان بلند و یک کار تحقیقی درباره‌ی شعر نو با عنوان «سفر عشق در شعر امروز» آماده چاپ دارد.

یوکیو میشیما

یوکیو میشیما در ایران نامی آشناست. آشنا ولی نه از آن رو که خواننده گان بسیاری داشته باشد و هواخواهان سینه چاکی که مثلن آرشیو کاملی از کتابهایش را گرد آورده باشند ـ مثل گابوی پیر ” گابریل گارسیا مارکوئز ” و یا میلان کوندرا و یا حتا ارنست همینگوی و ویلیام فالکنر. آشناست چرا که در کتب عمومی و گهگاه در نشریات خاص ادبی ـ به ویژه در سالهای گذشته تر که شور نشریات ادبی بوده ـ جسته و گریخته نامش را شنیده ایم و اگر نه ، نه همه ی آثار گونه به گون اش که تنها برخی از مهم ترین آن ها به فارسی ترجمه شده است. همین و بس!

و البته بگویم که این سرنوشت ازلی ـ ابدی بسیاری از نوابغ ما در راسته ی نویسنده گان و شاعران و پژوهنده گان است ! چند نمونه در همین ایران خودمان برای تان بیاورم ، رضایت می دهید؟!

می شیما تا زمان مرگ پر سر و صدایش در سال 1970 در ایران تقریبن کاملن ناشناخته باقی مانده بود. قاسم صنعوی در سال 1352 داستان وطن پرستی (كه فیلم معروفی هم توسط میشیما و با بازی خودش از آن ساخته شد) او را به فارسی ترجمه كرد و تعدادی از داستان های كوتاه او در نشریات و جنگ های ادبی به چاپ رسید. مرگ در نیمه تابستان و داستان دیگر را هرمز عبداللهی به فارسی برگرداند و اسب های لگام گسیخته را فریبرز مجیدی. اما بیش ترین سهم در معرفی آثار میشیما به غلام حسین سالمی تعلق دارد. رمان عظیم برف بهاری و زوال فرشته را از مجموعه چهارگانه دریای حاصل خیزی(دریای باروری) به چاپ رساند. در ضمن تا به حال یكی دو بار هم آثار میشیما به صورت نمایش نامه خوانی در كافه تیاتر شهر اجرا شده است.

هاراگیری می کنم!

به این بخش توجه کنید و به نشانه های مستتر در آن بنگرید!

بخش کوچکی از رمان اسب‌های افسارگسیخته این طور به پایان می رسد:

آیسائو نفس عمیقی كشید و چشمانش را بست و دست چپش را بر شكمش نوازش داد. بعد، با دست راست كارد را گرفت و نوك آن را به بدنش فشار داد و با سرانگشت دست چپ آن را راهنمایی كرد. بعد، یا یك فشار شدید ، كارد را در شكمش فرو برد. همین كه تیغه كارد تنش را شكاف داد، دایره روشن خورشید بالا آمد و پشت پلك های او تركید.

(ترجمه آرش سرخ)

هاراگیری میشیما

این چندخط به مثابه تعریف كامل آن واقعه ناخجسته نیست كه تنها تعریف لحظه ی خودكشی میشیما و هم كارش موریتا است!

ابتدا دكمه ی پیراهنش را باز كرد. زیر پیراهن، تنش نبود. كفش هایش را به كناری پرت كرد، شلوارش را از پا درآورد و چهارزانو نزدیك ماشیتا نشست. بعد، شمشیرش را برداشت و با دست چپ شكم اش را نوازش داد و چند بار نفس بلندی كشید و فریاد زنده باد امپراتور را سر داد و شمشیر را تا ته در شكم فرو برد. چهره اش به سفیدی گچ شد و خون از بدنش جاری گشت. بعد، شمشیرش را به سمت راست سوق داد. دستش شروع به لرزیدن كرد. با دست چپ، دست راستش را گرفت و شمشیر را به چپ و راست فشار داد تا این كه شكمش كاملا دریده شد. موریتا با شمشیری آخته پشت سر او ایستاده بود. میشیما به طرز وحشت ناكی ناله می كرد. بعد، اشاره ای به موریتا كرد. اما همین كه موریتا برگشت تا سر میشیما را از تن جدا كند، میشیما روی فرش افتاد و ضربه موریتا فقط توانست پشت او را بشكافد. فروگو (یكی دیگر از تانتوكای ها) فریاد زد:دوباره!

موریتا شمشیر را پایین آورد، اما نتوانست به گردن میشیما بزند و در عوض، بدنش را شكافت. میشیما عذاب دردناكی می كشید. روده هایش روی فرش ریخته بودند. دانش جویان فریاد زدند: دوباره!

این بار، موریتا به گردن میشیما زد، اما دستانش لرزید و ضربه آن قدر محكم نبود تا سر از بدنش جدا شود. در همین موقع، فروگو شمشیر را گرفت و كار را تمام كرد. سر میشیما از تن جدا شد و روی زمین غلطید و خون از بدنش بیرون جهید. بدنش مثل بدن مرغ سركنده تكان می خورد. موریتا گفت:برای او دعا كنید! و دانش جویان در حالی كه اشك گونه هایشان را خیس كرده بود، به طرف آن صحنه خون بار خم شدند و دعا خواندند.

موریتا سریع لباسش را درآورد و شمشیر را از دست میشیما بیرون كشید و سعی كرد آن را در شكمش فرو كند، اما شمشیر خیلی فرو نرفت و فقط یك زخم سطحی ایجاد كرد. فروگو با شمشیری آخته پشت سر او ایستاده بود. همین كه موریتا سرتكان داد، فروگو ضربه نیرومندی وارد ساخت و سر موریتا را از روی بدنش بلند كرد. سر موریتا با صدای مهیبی بر زمین افتاد و به طرف بدن میشیما غلتید. یك بار دیگر، بقیه دانش جویان برای دوست شان دعا خواندند. ژنرال وارد شد و از آن ها خواهش كرد خون ریزی را متوقف سازند. اما همه چیز تمام شده بود. آن ها به ژنرال گفتند كه میشیما آز آن ها خواسته زنده بمانند و در محاكمه حرف بزنند. دانشجویان بدن موریتا و میشما را پوشاندند و سرهایشان را نزدیك بدن شان قرار دادند و به طرف در رفتند و خود را تسلیم كردند!

میشیما:
زندگی انسان كوتاه است.
اما من می خواهم عمر جاودان داشته باشم.

اگر بخواهیم فهرستی از عجیب ترین دیوانه های تمام تاریخ را تهیه كنیم، مسلمن میشیما در بالاهای آن فهرست جای دارد!

به راستی كه اگر به ابعاد مختلف زندگی اش نگاه كنیم از راسپوتین و بوث (قاتل لینكلن) عجیب تر و از ایوان مخوف و آیشمن ترسناك تر است!

شما كدام فرد را می شناسید كه بیش از چهل رمان و شصت اثر كوتاه نوشته باشد، سه بار نامزد جایزه نوبل ادبیات باشد، نمایش نامه هایش از بهترین نمونه های تاریخ تیاتر باشد، و خلاصه نویسنده و بازیگر و فیلسوف و ورزش كاری موفق باشد، و از طرفی پدر دو فرزند و شوهری مهربان باشد و با هاراگیری(شیوه ی خودكشی سامورایی ها كه شامل خودكشی وحشیانه سامورایی است) یكی از معروف ترین و بی رحمانه ترین خودكشی های تاریخ را انجام دهد؟!

میشیما همه این ها بود! به تعبیر اكثر كارشناسان در كنار كسانی چون تولستوی، تواین، موآم و شاملو، از كسانی است كه لایق نوبل بود و هرگز به این افتخار دست پیدا نكرد، كتاب دریای باروری او باز هم به تایید همه صاحب نظران از برجسته ترین كتاب های تاریخ ادبیات است، اقتباس های آمریكایی نمایش هایش هنوز هم روی برادوی به صحنه می رود، و به گواه مادر و همسر و فرزاندانش در محیط خانواده همواره انسان مهربانی بوده!

ریشه های نبوغ آمیخته به جنون و گرایش های شدید راست گرایانه و ضدانسانی میشیما و البته استادی او در زمینه تیاتر و ادبیات را باید در دوران كودكی اش یافت. زمانی كه سنین طفولیت را پیش مادربزرگ اش، ناتسوكو، گذراند. ناتسوكو از شوهرش كه فاقد نشان سامورایی بود نفرت داشت و از پسرش به دلیل این كه مقام خیلی مهمی در دست گاه دولتی نداشت، شدیدن انتقاد می كرد. از این رو تمام آرزوهایش را در نوه اش جست وجو می كرد و برای این كه اطمینان یابد آرزوهایش تحقق پیدا می كنند، تربیت او را خود به عهده گرفت.

ناتسوكو كه از نظر جسمی و عاطفی بیمار بود و به نقرس و درد اعصاب ( و بیماری دیگری كه در اثر بی بند و باری شوهرش در ایام جوانی به او منتقل شده بود) مبتلا بود بیش تر اوقاتش را در اتاقش می گذراند و از اقبال خود می نالید. كیمی تاكه كوچولو(نام واقعی میشیما) در چنین اتاقی و همراه بیماری و درد و نفرت رشد یافت! ناتسوكو به میشیما اجازه نمی داد تا با اسباب بازی های خطرناك یا پسربچه های خشن بازی كند و غرور و جدیت و انزوا (صفاتی كه به نظر یاتسوكو جز لاینفك روح یك سامورایی واقعی بودند) در او دیوانه وار شكل گرفت.

البته همین ناتسوكو بود كه میشیما را اغلب به تیاتر می برد و كابوكی و تیاتر نو را به او شناساند. در این جا بود كه یوكیوی كوچولو معنی هاراگیری را فهمید! این جوان حساس به این نتیجه رسید كه مرگ زیبا و خواستنی تر از زندگی است! این نتیجه مهم ترین نتیجه زندگی او بود، همین نتیجه گیری بود كه باعث شد او تاته نوكای را راه اندازی كند و نهایتن با آن خودكشی عجیب و غریب خود را تبدیل به یكی از مرموزترین انسان های تاریخ نماید.از میشیما باید به عنوان نمونه ی بارز یك بیمار روانی مبتلا به نهیلیسم، سادو- مازوخیسم و نارسی سیسم نام برد، اگر چه راست گراها تلاش می كنند از او چهره ی دیگری بسازند!

در اكثر دایره المعارف های ساخته ی دست راست گرایان از میشیما به عنوان فردی كه دلش از زندگی ماشینی قرن خود گرفته بود و برای دوران خوش سابق ژاپن و ارزش های دوست داشتنی! سابق ژاپن مبارزه می كرد، نام می برند. مرگ قهرمانانه او، آخرین اعتراض شجاعانه علیه ژاپنی های سست بنیاد شده ی معاصر بود!

میشیما و صنعت سینما

این خیلی عادی و طبیعی است كه آثار نویسنده های شهیری چون میشیما ـ یوكیو ـ بارها مورد اقتباس های سینمایی قرار گیرد. اما این تنها عنوانی نبود كه زیر آن نام میشیما بر پرده سینماها ظاهر شد. البته از روی آثار میشیما تا به امروز 24 فیلم ساخته شده كه بعضی از آن ها از آثار قابل ذكر سینمای ژاپن هم هستند، اما جالب است بدانید او در عمر كوتاه خود در 4 فیلم بازی كرد، كسانی كه این فیلم ها را دیده اند، می گویند میشیما می توانست بازیگر باشد! ، و كارگردانی، تهیه كننده گی و حتا طراحی صحنه! را هم تجربه كرد. در یوكوكو ـ كلمه ژاپنی به معنی میهن پرستی ـ فیلمی كه بر اساس كتاب خودش ساخته شد، خودش در آن بازی كرد و نقش تهیه كننده و طراحی صحنه را نیز به عهده داشت. اصولن افرادی همچون می شیما، با شخصیت هایی چند وجهی در یک قالب خاص نمی گنجند و چنین است که در طول عمر کوتاه و یا بلند خود مدام از این شاخه به آن شاخه می پرند. و من بناگهان یادم آمده جلال آل احمد را و یا احمد شاملو و هوشنگ گلشیری. متاسفانه می شیما در جامعه ی هنری ما آنچنان که باید و شاید معرفی و شناسانده نشده است و می طلبد که در این رابطه در معرفی و شناسایی آدمی که تنها فقط در مدت 46 سال زندگی قصد این را داشت که نقبی به جاودانه گی بزند، و گویا زده ! بیشتر بکوشند.

شاید مطالب زیر نیز برایتان جالب باشد:

پاسخ دهید

مشاهدهٔ قبل از ارسال

نمایش متن بعد از ارسال