صفحه را انتخاب کنید

نگاهی به رمان «گاماسیاب ماهی ندارد» اثر حامد اسماعیلیون

 

«گاماسیاب ماهی ندارد»

اثر حامد اسماعیلیون

نشر ثالث. ۱۳۹۳ چاپ دوم.

 

شیوا شکوری

این رمان یک بازه‌ی زمانی نه ساله را در‌بر‌می‌گیرد.  با تاریخ فروردین ۱۳۵۸ آغاز می‌شود و با تاریخ سوم تا پنجم مرداد  1367 پایان می‌گیرد.

ژانر رمان، تاریخی است چون زمان روایت گذشته است و پیرنگ آن برهه‌ای از تاریخ ایران را بازسازی می‌کند. اگر چه شخصیت‌ها تخیلی‌اند ولی زندگی آن‌ها با حقایق و رخدادهای تاریخی گره‌خورده‌اند. 

در این کتاب ماجراهای دو خانواده یکی در ده مزنگ و دیگری در کرمانشاه به طور موازی پیش می‌روند.  رمان خطی است با پرش‌هایی که تکیه بر نقطه عطف‌ها ست. از روش سیال ذهن هم استفاده شده‌است و سبک غالب هم‌ رئالیستی‌ است. داستان حول و حوش مکان‌های مزنگ و کرمانشاه و اراک و حلبچه و پاریس و کمپ اشرف و جنگ در جبهه‌ی کردستان و دیگرجبهه‌های جنوب در جنگ ایران و عراق می‌گذرد. البته از نظر مکانی ما با جزئیات همه‌ی مکان‌ها آشنا نمی‌شویم. بخصوص در کمپ اشرف و پاریس.

راوی سوم شخص محدود است و دوربین به‌دست ما را به درون خانواده‌ها و مکان‌های مختلف می‌برد. شخصیت‌ها روی کاغذ حرکت می‌کنند و حرف می‌زنند و گاه نیز راوی به جای آن‌ها حرف می‌زند و اطلاعات لازم را می‌دهد. البته ناگفته نماند که از روی بعضی شخصیت‌ها نیز به سرعت پریده شده است.

رمان به پانزده بخش تاریخی تقسیم شده است که در پنج بخش به ده مزنگ و زندگی جعفر مزنگی و اتفاقات حواشی آن می‌پردازد و در نه بخش دیگر به زندگی سوسن و خانواده‌ی او در کرمانشاه و اتفاقات حواشی آن می‌پردازد. البته در خانواده‌ی سوسن بیشترین تمرکز روی خواهرش پوران است و در بخش آخر این دو روند موازی به‌هم می‌پیوندند. 

 

شخصیت‌ها

میریونس:  تنها پسر تحصیل کرده و دانشگاه رفته‌ی ده مزنگ ‌است که در مسجد روی منبر می‌رود و از انقلاب علیه شاه حرف می‌زند. بعد از انقلاب معلوم می‌شود که او طرف‌دار سازمان مجاهدین خلق است. در تیر ماه ۱۳۶۱ او با ابوذر در جنگل‌های آمل فراری شده است. میریونس الگو و اسوه‌ی جعفر مزنگی شانزده ساله  بود.

جعفر مزنگی: پسر مش‌کاظم و ننه‌مراد است. در آبادی مزنگ در نزدیکی بندر گز زندگی می‌کند. او یک برادر به نام مراد و دو خواهر به نام‌های زهرا و کوکب دارد. پدرش کشاورز است. او تحت تاثیر میریونس تنها پسر تحصیل کرده و دانشگاه رفته‌ی ده است ‌که در مسجد روی منبر می‌رود و از انقلاب علیه شاه حرف می‌زند. از اسامی انقلابی که میریونس سر منبر نام می‌برد چیزی نمی‌فهمد. او عاشق فیلم‌های فردین و فروزان و استیو مک‌کویین است که گاه به گاه با اهالی ده سوار یدک‌کش تراکتور نقیب طهماسبی می‌شوند و به تنها سینما در بندرگز می‌روند و شب هلهله‌کنان برمی‌گردند.

او و اهالی ده پس از انقلاب با همان تراکتور می‌روند به بندر گز و شیشه‌های همان سینما را با چماق‌ می‌کوبند و می‌شکنند. در شرف انقلاب او شانزده ساله است و مثل دیگر جوان‌های ده ‌پر از شور و شوق است که خودش را برای انقلاب فدا کند.  او هر شب کلتی را که پیدا کرده و در پنبه‌های بالشش جا داده در‌می‌آورد و این کلمات را به خود نهیب می‌زند: خودکفایی، استقلال، وحدت کلمه.

جعفر و برادرش مراد پاسدار می‌شوند و کلی اعتبار و آبرو برای خود می‌خرند. در تیر ماه ۱۳۶۱ ‌جعفر و مراد برمی‌گردند به آبادی. با ابوذر درگیر می‌شوند و او را می‌کشند و جسدش را در موال خانه‌ی پدرش دفن می‌کنند. به پدرش اجازه نمی‌دهند که جسد پسرش را غسل بدهد وکفن کند یا  نماز میت بخواند چون باور دارند که کافر است و این اعمال بر کافر جایز نیست.  در این میان زهرا خواهر جعفر بسیار غمگین است و تلخ.  بعداً جعفر هم مثل مراد با یکی از دختران کرمعلی ازدواج می‌کند. زن جعفر فقط ۱۵ سال دارد و پسری به نام محمد ابراهیم برایش می‌آورد.

جعفر مزنگی‌ در سال ۱۳۶۳ فرمانده عملیات‌ می‌شود و بسیار هم مورد اعتماد فرمانده‌هاست. روی نظرات شناسایی او از محل یا پل حساب می‌کنند و مسئول آموزش هم شده است. او بسیار سختگیر است. حتی دو تا از بچه‌های آموزشی زیر دستش تلف می‌شوند و او در بحبوحه عملیات مورد بازخواست قرار می‌گیرد، ولی با حمایت فرمانده قرارگاه از دادگاه بیرون می‌آید.  در یکی از عملیلت او با گروه خودش که جوان‌هایی ناشی و تازه‌واردند در برف و بوران توی پناهگاه با دو اسیر عراقی گیر می‌افتد و در آخر دو اسیر را به رگبار می‌بندد. مرتضی که یکی از بچه های گروه اوست و در پناهگاه پنهان شده است با چشم گریان به او می گوید: «چرا حاجی؟ چرا؟»

 جعفر اگر چه بیشتر زندگی زناشویی‌اش در جبهه‌های جنگ می‌گذرد، ولی از همه حمله‌ها جان سالم به در می‌برد.

او سال ۱۳۶۷ به مزنگ برمی‌گردد. با حاج آقا ریاحی درد‌دل می‌کند و خبر از قبول قطعنامه صلح می‌دهد. می گوید که زهرا خواهرش از او رو برمی‌گرداند و بسیار با او سرسنگین است.  او که خودش می‌داند که بعد از مرگ برادرش مراد، دل نازک شده است و هر کس از او حرف بزند گریه می‌افتد، از خاطراتش در بمباران شیمیایی حلبچه می‌گوید و مرگ دخترکی کرد جلوی چشمانش. او مرتب سرفه می‌کند. اگر چه که تابستان است. در این بخش چهره‌ی او انسانی‌تر از قبل است. وقتی او پسر حاج عبدالله «ابوذر» را می کشد و می‌اندازد توی موال یا که در گردان آموزشی دو جوان زیر دستش تلف می‌شوند یا ‌وقتی که دو اسیر عراقی را به رگبار می‌بندد، چهره‌ای سخت و غیر انسانی دارد. ولی در اواخر جنگ یال و کوپال قبل را ندارد. هم برادر و هم شوهر‌خواهرش را از دست داده است و به قول خودش مردم دیگر مثل قدیم‌ها به جنگ علاقه‌ای نشان نمی‌دهند.

جعفر مزنگی در سوم مرداد ۱۳۶۷ در رده‌ی پاسدارفرمانده ‌می‌رود کرمانشاه تا غائله‌ی حمله‌ی مجاهدین را بخواباند. در بحبوحه‌ی حمله یکی از دوستانش به او خبر می‌دهد که نقیب طهماسبی شوهر خواهرش را که در جنگ ایران و عراق در عملیات ۴ کربلا مفقود شده بود، در میان منافقین مسلح دیده است. جعفر از او می‌خواهد که به کسی چیزی نگوید و سپس برای پیدا کردن او می رود. به حاج عبدالله فکر می‌کند و پسرش ابوذر که به دست او کشته شده بود. حاجی بدجور با نفرت سایه‌ی او را می‌پایید. در این میان سوسن یکی از مجاهدین، با اسلحه به پشت کله او می‌کوبد و او را دست و پا بسته در چاله‌ای می اندازد. در این چاله آن دو به هم نزدیک می‌شوند و برای هم حرف می‌زنند. سوسن به او آب می‌دهد و با کاردی دست و پاش را باز می کند و کوله‌اش را به او می‌دهد و سپس گم می‌شود. جعفر هم بعد از سرکوب کامل مجاهدین دوباره به مزنگ برمی‌گردد.   

ابوذر: او طرف‌دار شاه است و پسر حاجی عبدالله از ملاکان متمول مزنگ است «به وقت خوشه‌چینی قاپ دخترها را می‌دزدد و آن ها را می کَشد پشت بوته‌ها… او که  چشمانی به رنگ سبز سیر دارد به زهرا خواهر جعفر نیز دست درازی کرده است‌» ص ۱۲ و ۱۳ 

ابوذر و دوستانش قبل از انقلاب کتک جانانه‌ای به جعفر مزنگی و برادرش مراد می‌زنند. بعد از پیروزی انقلاب او به سازمان مجاهدین می پیوندد و حتی در یکی از جنگ‌های مسلحانه سازمان، پسر یکی از اهالی ده را می‌کشد. البته خودش می‌گوید غیر عمد بوده و آن پسر ناگهان پریده جلو و گلوله خورده است. او خاطرخواه زهرا خواهر جعفر مزنگی هم می‌شود. مرتب با او خلوت می‌کند و بهش می‌گوید که بالاخره یک روز عقدش می‌کند. هر چند زهرا می‌داند که آب او و برادرانش به یک جوی نمی‌روند. جعفر مزنگی ‌در تیر ۱۳۶۱ که دیگر سری توی سرهای سپاه در آورده است به ده مزنگ می‌آید و با ابوذر که در جنگل‌های آمل فراری شده است، درگیر می‌شود. او را به ضرب گلوله می‌کشد و جسدش را در موال خانه حاجی عبدالله می‌اندازد و به او اجازه شستن جسد و کفن کردن و اجرای نماز میت نمی دهد چون باور دارد که ابوذر کافر است و شایسته این اعمال نیست. او حاجی عبدالله را روبه روی مردم ده خوار و ذلیل می کند.

مراد: مراد برادر بزرگ‌تر جعفر مزنگی است ولی هیچ ابایی ندارد که به حرف‌های او گوش بدهد و از او فرمانبرداری کند. او شوخ طبع است و همراه برادرش در جبهه‌های جنگ می‌رزمد. او با دختر کرمعلی ازدواج می‌کند و صاحب یک دختر می‌شود. در عملیات کربلا کشته می‌شود و جسدش را خود جعفر به مزنگ می آورد و با تشریفات خاک می‌کند. او تنها کسی است که به چشم جعفر اشک می آورد و هر گاه که جعفر یاد او می افتد گریه می کند. جعفری که معروف به جعفر سنگی شده بود. چون برای هیچ کس گریه نمی‌کرد.

زهرا: خواهر جعفر مزنگی است که اول خاطرخواه ابوذر می‌شود و بعد از آن که ابوذر به دست برادرش جعفر کشته می‌شود و با بی‌آبرویی به موال انداخته می‌شود با برادرش سرسنگین می‌شود. بعدها به خواسته‌ی برادرش، ‌زن نقیب طهماسبی که تراکتور داشت و همه را به بندرگز به سینما می‌برد می‌شود. از او یک دختر دارد.

نقیب طهماسبی: او که اهل مزنگ است و از جوانی با جعفر هم بازی بوده است بعد از انقلاب،  زهرا خواهر جعفر را عقد می‌کند. برای او شوهر خواهر جعفر بودن افتخار بزرگیست چون جعفر را دیگر همه می‌شناسند. زهرا یک بچه برایش می‌آورد و او هم وارد گردان جعفر می‌شود. در عملیات کربلای ۴ مفقود می‌شود ولی نامش در لیست اسیران صلیب سرخ جهانی درج نشده است. کسی نمی داند شهید شده است یا که اسیر یا مفقود. بعد از این اتفاق زهرا بسیار آزرده می‌شود و با برادرش جعفر دیگر حرف نمی‌زند. حتی نگاهش هم نمی‌کند. در روز پنجم مرداد ۱۳۶۷ در درگیری با سازمان مجاهدین درکرمانشاه، یکی از اعضای گردان جعفر به او می‌گوید که نقیب را در میان حمله کنندگان سازمان دیده است. جعفر به دنبال او می‌رود تا هم مطمئن شود که خود اوست و هم اگر بتواند او را به زهرا برگرداند. البته در این میان خودش اسیر دست سوسن می‌شود. ما دیگر از سرنوشت نقیب چیزی نمی دانیم.

سوسن: خواهر پوران است و هوادار سازمان مجاهدین. توسط برادرش مهدی کنترل شدیدی می‌شود و حتی کتک می‌خورد. برادرش عکس‌های داریوش و گوگوش او را از روی دیوار پاره می‌کند و ماتیک او را به توالت پرتاب می‌کند. او با خواهرش پوران رابطه‌ی صمیمی و خوبی دارد. با هم می روند ساختمان پلاسکو و یک قهوه جوش می‌خرند که سوسن آن را همیشه با خودش همراه دارد و خیلی هم روش تعصب دارد. یک روز او از خانه بیرون می‌آید و در خانه تیمی زندگی می‌کند و بعد با چند مجاهد دیگر(‌مهری که باردار است و همسرش حسن مرادی را جلوی چشمش با شلیک سه گلوله کشته‌اند و مهرداد و محمدعلی) از کشور فرار می کند. حال که بچه مهری ‌دنیا آمده او با مهری و سوسن و محمد‌علی و چند نفر دیگر با وانت راه می‌افتند و به سمت تبریز می‌روند. در این میان با پاسدارهای جوان گشت درگیرمی‌شوند و مهرداد که قبلا هم یک تیر خورده بود تیر دیگری هم می‌خورد. در این میان مهری تحمل خود را از دست می‌دهد و تفنگ‌ها را از پشت وانت بیرون می‌اندازد و هم به مسعود رجوی و هم به دولت فحش می‌دهد. محمد‌علی که از سازمان خط می‌گیرد که کجا برود و از چه راهی برود، نمی‌داند فحش‌های مهری و عمل دور انداختن اسلحه از ماشین را به سازمان گزارش بدهد یا نه.

آن ها بالاخره از مرز خارج می‌شوند و به پاریس می‌رسند. در آن جا نیز سوسن به شدت تحت کنترل محمد‌علی و دیگر برادران مجاهد است. به او تهمت زده می‌شود که با خانواده‌اش در تماس بوده و اطلاعاتی را به حسین، شوهر‌خواهرش که قبلا از اعضای بریده سازمان بوده، داده است. او که از این ‌موضوع خبر نداشت، جا می‌خورد. او در پاریس گاه‌گاهی که از خانه بیرون می‌آید و موقعیت مناسب است به پوران زنگ می‌زند و از سلامتی خود خبر می‌دهد. از سویی او به ابراز تمایل محمدعلی به خودش جواب رد می‌دهد. در فروردین ۱۳۶۴ که کرمانشاه زیر بمب‌باران است‌، سوسن از فرانسه زنگ می‌زند و از پوران می‌خواهد که به برادران سازمان بگوید که آیا او با آن‌ها تماسی داشته یا نه. او  در آخر از پاریس به سال ۱۳۶۷ به کمپ اشرف خوانده می‌شود. در آن‌جا به جوانان تازه آمده از مرد و زن و جوان و پیر آموزش اسلحه می‌دهد. با ژ۳ شروع کرده است. مریم و مسعود رجوی می‌آیند و به همه می‌گویند که قرار است ایران را بگیرند. دیگر جنگ تمام شده است و این رژیم با جنگ بود که خود را سر پا نگه داشته بود. سوسن خیلی خوشحال است. باور نمی‌کند که قرار است کرج و کرمانشاه و تهران را بگیرند. او به حرف‌های سازمان ایمان دارد. به هر آن چه که آن‌ها تحلیل می‌کنند و می‌گویند باور دارد. البته از نظر مکانی ما چیزی دندانگیری در باره‌ی کمپ اشرف و ساختمان آن نمی‌دانیم و اطلاعاتی داده نمی‌شود‌. او همراه سازمان وارد جنگ مسلحانه با ایران می‌شود تا که سه روزه به تهران برسند و حکومت را در دست بگیرند. او کسی است که جعفر مزنگی را در چاله‌ای می‌اندازد و دست و پاش را می‌بندد. در نهایت داستان زندگیش را برای او می‌گوید و او را آزاد می‌کند. ما نمی‌دانیم چه بر سر او آمده ولی محو شدن او در داستان به مانند محو شدن سازمان پر طرف‌دار مجاهدین در تاریخ مبارزاتی ایران است. این حمله فاتحه‌ی سازمان را خواند و مردم را بشدت هم از آن‌ها ناامید کرد و هم منزجر.   

پوران: او خواهر بزرگ تر سوسن است و دو پسر به نام های سینا و بهرنگ دارد. با حسین که در شرکت نفت کار می کند و معروف به حسین نفتی است، ازدواج کرده است. او در کرمانشاه زندگی می کند و بعد از آن که هواپیماهای عراقی به آن حمله می کنند و مردم دسته دسته شهر را ترک می کنند او هم راضی می شود که از کرمانشاه بیرون بیاید. او با پسرهاش به اراک می رود. در آن جا با برادرش مهدی و خانواده ی او و دیگر شوهر خواهرها (آقای مسعودی) با هم زندگی می کنند. پوران اهل مطالعه یا خواندن نیست. مرتب گریه می کند و به همسرش حسین بسیار وابسته است. خواهرش سوسن را دوست دارد ولی اهل مبارزه یا سوال و پرسش و کنجکاوی نیست. حسین، شوهر پوران تنها کسی است که هنوز در کرمانشاه در شرکت نفت باقی مانده است. پوران دائم در استرس است چون متوجه است که پسرانش بخصوص بهرنگ نیاز به پدرش دارد. او با بچه های دیگر با خشونت رفتار می کند و از پدرش جلوی در و همسایه یک قهرمان ساخته است. هشت سال  از جنگ  می گذرد و در تیر ۱۳۶۷ او که با بهرنگ پسر یازده ساله اش گفتگویی دارد، تازه متوجه می شود که پسرش خیلی بیشتر از آنی که تصور می کرده در باره خاله سوسن و سازمان مجاهدین می داند. در این میان آقای مسعودی شوهر خواهرش فوت کرده است و حسین همسرش زنگ می زند و می گوید که جنگ تمام شده است. او از خوشحالی  بالا و پایین می پرد و در نهایت همسرش حسین را در درگیری با مجاهدین از دست می دهد.  

حسین: شوهر پوران است. عاشق و دلبسته ی کارش در شرکت نفت کرمانشاه است. او یکی از طرف داران بریده ی سازمان مجاهدین هم بوده است و در حمله ی امنیتی سپاه همه کتاب هاش را چال می کند یا می سوزاند و از بین می برد. آدم کم حرفی است و در روزی که سوم مرداد ۱۳۶۷ که مجاهدین به کرمانشاه حمله می کنند زن و بچه اش را از شهر خارج می کند و آن ها را به دوستش محسن و سیما می سپارد و بی آن که به آن ها چیزی بگوید به جبهه رزمندگان می پیوندد تا با مجاهدین بجنگد. در این میان به طور اتفاقی با جعفر مزنگی روبه رو می شود. جعفر به او اسلحه می دهد و سفارش می کند که از دیدرس دسته ی او دور نشود. در نهایت او جان خود را از دست می دهد.  البته ما در باره شخصیت حسین چیز زیادی نمی دانیم. حتی دلیل این که چرا یکهو وارد گردان جعفر مزنگی می شود تا از خاکش دفاع کند را هم نمی دانیم. چون اگر مسئله دفاع از خاک بود می توانست در این هشت سال به جبهه های جنگ بپیوندد.  

درک از انقلاب در ده مزنگ

رنگ سیاه 

«بیرون که می آمدند جعفر کت را دور خود می پیچد و دخترهای هر آبادی را می دید که در میان چادرهای گلدار شبیه گل های زرد مزرعه آیش شده به دیوارهای آفتاب زده تکیه داده اند و تماشایشان می کنند. به یاد عزاداری امام حسین و روز عاشورا می افتاد و وقتی که دخترها همه چادر سیاه بر سر می کردند. با خود می گفت انقلاب یعنی همان.» ص۱۰

«…مثل مرده می افتاد و تا صبح خواب چادرهای سیاه و مزارع و گاوهای ابستن می دید.» ص۱۰

ریش پر پشت

«…در تصویر آینه زنگارزده ترک خورده ای که از حمامی قرض گرفته بود کرک های نرم و بور صورتش را تراشیده بود به این آرزو که مثل رفقای میریونس ریش پرپشتی به هم بزند و یک انقلابی تمام عیار بشود.»

تخریب

اهالی اول به قبرستان ارمنی ها حمله می کنند و بعد که پیرمردها جلوشان را می گیرند به تخریب پلاژهای ساحل فکر می کنند که آن هم با مخالفت روبه رو می شوند که اصلا پلاژی در آن جا وجود ندارد. مراد می گوید خب بالاخره لخت که توی دریا می رفتند. ص۱۴  بعد به شکستن شیشه ی بانک فکر می کنند و دست آخر به تخریب تنها سینمای بندر گز می پردازند.

خودکفایی

یعنی تولید هر چه بیشتر برنج تا حدی که برنج مزنگ بتواند نصف کشور را تغذیه کند. پس باید زمین های بیشتری را زیر کشت برد. اهالی به جان جنگل می افتند و شب تا صبح درخت ها را قطع می کنند و هر کس تلاش می کند که در جای بهتر زمین بیشتری را بگیرد و دورش را پرچین بکشد و زیر کشت ببرد. آن ها حتی مهندس اداره منابع طبیعی را به قصد کشت کتک می زنند. ص۱۶

حسرت قدرت و آرزو

« پسرها از صبح فردا برای نماز ناشتا می رفتند توی مسجد می نشستند پای صحبت میریونس و جوان های دیگری که با خود از شهر آورده بود. …..حرف از انقلاب بود و از اینکه به زودی عدل و مساوات چون ابری بارانگیر همه جا را فرا می گیرد. یکی از خودشان استاندار خواهد شد، یکی از خودشان می رود مجلس و نطق می کند و بالاخره کسی قرار نیست شاه باشد یا سلطنت کند.» ص۹

حساب رسی و انتقام

جعفر می گوید: « من که می گویم انقلاب می شود، بدجوری هم می شود. آن وقت خودم حساب سرکار حسینی و ابوذر حاجی عبدالله را می رسم. یادت هست پارسال؟» ( منظور کتکی است که از آن ها خورده است)

دنباله روی کورکورانه

اوایل جعفر از میریونس دنباله روی می کند و بعد از پیروزی انقلاب وقتی که او با تراکتوری پر از بیل و کلنگ با اهالی به سینمای بندرگز حمله می کند همه از او دنباله روی می کنند. او اولین کسی است که چماق را به شیشه ی سینما فرود می آورد.

 

توصیف مکان و فضا

 به توصیف فضای شهری کرمانشاه و اراک و مزنگ پرداخته شده است، ولی به تهران و پاریس و کمپ اشرف بسیار کم پرداخته شده است. البته صحنه ها ی روایت بسیار قابل درک و قابل تصور اند و خواننده از طریق گفتگوها یا رفتار اهالی پی به  فرهنگ منطقه یا سازمان یا گردان می برد.

فضای مزنگ

جعفر مزنگی که معروف به جعفر سنگی است چون هیچ کس اشک و گریه ی او را تا به حال ندیده بر جسد برادرش مراد گریه می کند. مراد در جنگ شهید شده است و نقیب طهماسبی شوهر زهرا مفقود شده است. او جسد را به روستا می آورد. صحنه ی شهید آوردن و عزاداری مزنگی ها بسیار زیبا تشریح شده است. با اشاره هایی کوتاه فضای آبادی قابل تصور است. خصوصا آن صحنه ای که مهدی پسر مراد خودش را به پای جعفر می مالد. جعفر که گویی تازه او را دیده برمی گردد، ولی مهدی دیگر آن جا نیست. در این میان اشاره ای هم به وجود حاج عبدالله ( همانی که جعفر پسرش ابوذر را در موال چال کرد) در زیر درخت سپیدار می شود. اشاره ها بی نظیرند. دی ۱۳۶۵ (بخش دوم)

فضای اراک

صحنه های بمب باران و شکست دیوار صوتی در اراک بسیار پر هیجان و قابل تصور به تحریر کشیده شده اند. پوران با دو پسرش بهرنگ و سینا در دی ماه ۱۳۶۵ به اراک آمده اند. مادر و خواهرها و برادرهایش هم به اراک آمده اند و همه با هم زندگی می کنند. مردها شب به شب عرق می خورند و تخته نرد و ورق بازی می کنند و اخبار جنگ را از رادیو بی بی سی دنبال می کنند و زن ها آشپزی می کنند و به کارهای خانه می رسند. حسین شوهر پوران تنها کسی است که هنوز در کرمانشاه در شرکت نفت باقی مانده است. پوران دائم در استرس است چون متوجه است که پسرانش بخصوص بهرنگ نیاز به بودن پدرش دارد. او با بچه های دیگر با خشونت رفتار می کند و از پدرش جلوی در و همسایه یک قهرمان ساخته است.

فضای پاریس

در بخش مرداد ۱۳۶۱سوسن به خواهرش پوران زنگ می زند و می گوید که به پاریس آمده است. در این بخش روابط اعضای سازمان نشان داده می شود. آن ها مهری و فرزانه و مهرداد کوچولو بچه ی مهری با محمد علی و دو مرد دیگر در یک خانه زندگی می کنند. برای گذران زندگی از فروشگاه ها دزدی می کنند. تسلط محمدعلی بر سوسن و نیز تسلط و ترس از مرکزیت سازمان مجاهدین به خوبی در این بخش نشان داده می شود. سوسن دلش می خواهد از این وضعیت بگریزد.  فضای فروشگاه و شهر پاریس خیلی محدود نشان داده شده است و واقعا جا داشت که بیشتر روی آن کار شود.

فضای کنترلی سازمان

در فروردین ۱۳۶۴ کرمانشاه زیر بمب باران است. پوران با دو پسرش سینا و بهرنگ و همسرش حسین شهر را ترک می کنند و با ماشین خودشان به اراک می آیند. قبل از این تصمیم زیر بمباران و آژیر قرمز سوسن از فرانسه زنگ می زند و از پوران می خواهد که به برادران سازمان بگوید که آیا او اصلا با آن ها تماسی داشته یا نه. این بخش فضای کنترل سازمانی را در یک کشور آزاد مثل فرانسه نشان می دهد.

سازمان به او مشکوک شده است. اول از او خواستند که حق الارثش را از برادرش بخواهد و بعد هم که پول وارد بانک شد به او گفتند که برگه ای را امضا کند تا پول ها برود یک راست به حساب سازمان. بعد هم گفتند تو بریده ای.  مشکوکی. به خانواده ات در ایران زنگ زده ای و ما را لو داده ای. رفتارهای بازجویی دقیقا همان رفتارهایی است که در بازجویی های جمهوری اسلامی رخ می دهد. چشم ها را می بندند. رو به دیوار می نشانند. زندانی را در سلول تاریک و انفرادی می اندازند و بازجو خداست و زندانی بنده ی حقیری در زیر پای او. خواهر مریم و برادر مسعود بری از هر گونه اشتباه و خطا هستند و دور از دسترس اند و فقط شایسته ی کرنش. به عبارتی در مقام خدایی اند و دیگران در مقام بندگی که باید در صورت هر گونه ایرادی به رهبری تنبیه شوند و مجازات.  

فضای سلسله مراتبی سازمان و عدم وجود دموکراسی  در بخش فروردین ۱۳۶۴به خوبی هویداست.

زبان و گفتگوها

زبان گفتگوها کتابی است و اگر چه که با فرهنگ شخصیت ها و منطقه، آبادی یا آن شهر نمی خواند، ولی خود گفتگوها بسیار پیش برنده اند. خواننده با پرش های کوتاه از روی سال ها می تواند در ذهنش تجسمی از وقایع را بسازد و دنبال کند. مثلا در بخش دوم مرداد ۱۳۶۰  ما وارد یک مهمانی خانوادگی می شویم. با جناق ها دور هم اند و خواهرها دلمه درست می کنند و دختر و پسرها هم در دست و پا می لولند و برای خاله سوسن شان که معلوم نیست کجاست صدا پر می کنند. از خلال گفتگوها ما می فهمیم که سوسن مجاهد بوده است. با جناق ها هم اظهار نظر می کنند که بهتر بود حال که در حال جنگ با عراق هستیم مجاهدین هم تفنگ ها و جنگ مسلحانه علیه رژیم را کنار می گذاشتند و به جبهه های جنگ ملحق می شدند.  فضای توصیف شده یک خانواده معمولی و در حد متوسط را نشان می دهد. خانواده اهل کتاب خوانی هم نیست. چنانچه پوران معنی «بلوا» را نمی داند، ولی از این واژه احساس دلشوره می کند و نمی تواند به سوال پسر کوچکش بهرنگ جواب بدهد.

زن های روایت

در روایت ها بی حرمتی به زنان، چه از طرف پاسداران و چه از طرف مجاهدین  بسیار خوب نشان داده شده است.  مثلا

نقیب که بعدا شوهر زهرا؛ خواهر جعفر مزنگی می شود به دختر حاج عبدالله می گوید: «ها! چی زر زدی؟ دختر شهری! خراب خانم!» ص۵۶

یا در ص۴۲ می خوانیم که «محمدعلی کنار مهری ایستاد. مچش را چسبید و فریاد زد: نگذار دستم رویت بلند شود.» و همین فرد مجاهد در ص ۶۴ می گوید: «عواطف انسانی راه بر پیروزی بزرگ می بندند. فراموش کنید.»  

یا مثلا جعفر مزنگی که بعد از دو سال با جسد برادرش «مراد» به آبادی برگشته وقتی زنش آستین او را می کشد، تشرش می زند. 

یا محمدعلی که نمی تواند یک لیوان چای برای سوسن درست کند، مرتب او را تحقیر می کند.

یا مهدی برادر پوران و سوسن دائم در حال کنترل سوسن است و مادرش نیز ضعیف تر از آن است که جلوی این مردسالاری را بگیرد.  (بخش اسفند ۱۳۶۵)

در بخش اسفند  1365سوسن به درخواست محمدعلی وارد اتاق کار او می شود. گفتگوهایی که میان شان رد و بدل می شود جالب است. ما می فهمیم که محمد علی سوسن را دوست داشته و او جواب رد داده است. از سویی ارزش گذاری های سازمان را درمیابیم. مثلا این که سوسن چرا هیچگاه نتوانسته خوب تیراندازی کند و پاسداری را بکشد؟ طنز و طعنه ای که در گفتگوهاست با روش سیال ذهن ترکیب شده اند و بخشی دلنشین را بوجود آورده اند که خواننده را تا عمق فلسفی اعتقادات سازمان پیش می برد و نیز نقش هیجانات و درگیری احساسات که منجر به تحقیر زنانگی می شود، به خوبی پیداست.

 یا مثلا پوران،  هم مادر ضعیفی است و نمی تواند حتی جواب پسر یازده ساله اش را بدهد و هم خواهرضعیفی است و نمی تواند پشت تلفن با پاسخ درست، به خواهرش سوسن که مورد شک سازمان واقع شده کمک کند و هم همسر ضعیفی است و شوهرش حتی به او نمی گوید که می خواهد برود از خاکش دفاع کند.

مهری که باردار بوده و همسرش را جلوی چشمش با سه گلوله کشته اند در برابر فشاری که بهش وارد می شود به این وری و آن وری فحش می دهد و اسلحه ها را از وانت بیرون می اندازد. او در برابر محمدعلی که به او می گوید نذار دستم روت بلند شود هیچ واکنشی نشان نمی دهد!

نقطه اوج داستان

در این رمان هر روایت تاریخی دارای یک شروع و یک نقطه اوج و یک پایان است، ولی آخرین بخش کتاب «سوم تا پنجم مرداد ۱۳۶۷» دارای ویژگی خاصی است. تا پیش از این بخش روند روایت ها خطی بود، ولی این بخش به روش سیال ذهن پیش می رود. همه ی شخصیت ها و ماجراهاشان در یک مکان (کرمانشاه) بعد از پایان جنگ ایران و عراق گرد هم می آیند و دوربین از یک صحنه سراغ صحنه ای دیگر می رود. صفحات هم مثل صحنه ی جنگ اند که هر کس یک داستان شخصی دارد و یک داستان جمعی هم در جریان است. مجاهدین خلق حمله کرده اند و مردم در حال فرارند و از سویی هم سپاه و بسیجی هم آمده اند تا از مرزها دفاع کنند. جعفر مزنگی و سوسن و پوران و همسرش حسین هم در این میان داستان شخصی خود را دنبال می کنند. 

جعفر مزنگی در لباس پاسدارفرمانده به کرمانشاه می آید تا سر غائله را بخواباند. سوسن نیز در لباس فرمانده ی گردان مجاهد از کمپ اشرف با کمک دولت عراق به کرمانشاه آمده است. حسین همسر پوران هم  یکهو تصمیم می گیرد که از خاکش دفاع کند. به طور اتفاقی با جعفر مزنگی روبه رو می شود و پوران را با دو پسرش سینا و بهرنگ رها می کند. در این میان کسی هم به جعفر مزنگی خبر می دهد که نقیب طهماسبی شوهر خواهرش را که در جنگ ایران و عراق در عملیات ۴ کربلا مفقود شده بود، در میان منافقین دیده است. جعفر برای پیدا کردن او می رود. به حاج عبدالله فکر می کند و پسرش ابوذر که او کشته بودش و حاجی بدجور با نفرت سایه ی او را می پایید. در این میان اسیر دست سوسن می شود. در نهایت سوسن که او را در چاله دستگیر کرده است و پشت کله اش کوبیده ماجرای زندگیش را برای او تعریف می کند. با هم خارج از هر دغدغه ای در وسط جنگ و خون خارج از این که در جایگاه دو دشمن هستند اختلاط می کنند. سوسن کوله اش را به او می دهد. با چاقو دست و پای او را باز می کند و در لابه لای حوادث گم می شود. جعفر باز هم زنده می ماند و قهوه جوش سوسن را که پشتش نوشته است با پوران- ساختمان پلاسکو در اتوبوس از کوله در می آورد.

 

به نظر من محو شدن سوسن و نقیب طهماسبی در این داستان همان محو شدن سازمان مجاهدین در تاریخ ایران است. سازمانی که بالاترین طرف دار را در بخش اپوزیسیون ایران بعد از انقلاب داشت و بعد از این حمله پایگاه مردمی خود را از دست داد.  کاش که به گفتگوی میان جعفر و سوسن بیشتر پرداخته می شد.  اگر چه درک می کنم که با توجه به سانسور موجود در ایران نمی شد که این بخش گسترده شود ولی یکی از درخشان ترین بخش هایی است که می توانست گسترش یابد. در این گفتگوی نشانه ای یا انگشتانه ای خواننده در ذهن خود می تواند صمیمیت این دو دشمن را تصور کند. دو دشمنی که خارج از مواضع ایدئولوژیک در گستره ی روابط انسانی قدم گذاشتند و به یکدیگر اعتماد کردند و هر کدام در راهی جداگانه قدم گذاشتند.

عنوان کتاب و طرح روی جلد

 طرح روی جلد اشاره ایست به کمپ اشرف که البته با موضوع داستان مطابقت دارد.

به نام کتاب هم در بخش آخر رمان، اشاره ای گذرا می شود. خاطره ای در ذهن پوران می گذرد. حسین و بهرنگ در رودخانه ی گاماسیاب ماهیگیری می کنند ولی هیچ ماهی ای به قلاب شان نمی افتد. بهرنگ کرمی را به سر قلاب زده است و کرم پیچ و تاب می خورد و …

خارج از آن که گاماسیاب یکی از طویل ترین رودخانه های ایران است که رودهای ماهی دشت و کرند و قره سو و دیناور در کرمانشاه به آن می پیوندند، این رودخانه در این رمان برای من تداعی بی مائده بودن آن است. در این رمان پوران هم خواهرش سوسن را از دست داد و هم همسرش حسین را و هم رویای خانه و زندگی اش در کرمانشاه  را که می خواست بهترش کند.  او چیزی از این انقلاب و جنگ عایدش نشد.  به سان رودخانه ای که هیچ ماهی ای ندارد و ماهیگیری در آن فقط وقت تلف کردن است.

در این رمان همه از دست می دهند. حاجی عبدالله پسرش ابوذر را از دست می دهد و زهرا عشقش ابوذر را و نیز همسرش نقیب را. مش کاظم پسرش مراد را از دست می دهد و کرمعلی دامادش را. حال دختری جوان با یک پسربچه روی دستش مانده است. پوران هم که شوهر خواهر و خواهر و شوهرش را از دست می دهد و دو پسربچه روی دستش مانده اند. سوسن هم خانواده را از دست می دهد و دیگر ایمانی به سازمان برایش نمانده. مهری همسرش را از دست می دهد و مهرداد در درگیری با پاسداران جانش را از دست می دهد. نقیب طهماسبی هم اسیر می شود و بعد هم گم و محو.

این روایت انقلابی است که با خود جنگ و خون ریزی و کشتار به همراه دارد. کتاب پر است از آوارگی جنگ زده ها و بمباران شیمیایی حلبچه و دست و پاهای قطع شده ی رزمندگان. اگر گاماسیاب رود زندگی است، متاسفانه این رود ماهی ای ندارد که شکم کسی را سیر کند.

در آخر از آقای حامد اسماعیلیون برای این کتاب ارزشمند تشکر و قدردانی می کنم.  

۲۰۲۲/۱۱/۷

+ posts

نظر

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

تازه‌ترین نسخه دیجیتال شهرگان

شهرگان در شبکه‌های اجتماعی

ویدیویی

آرشیو شهرگان

دسته‌بندی مطالب

پیوندها:

مطالب شهرگان را مشترک شوید

برای دریافت تازه‌ترین مطاالب و به‌روزرسانی‌های مطالب شهرگان، به لیست پستی ما بپیوندید.

اشتراک شما با موفقیت انجام شد

Pin It on Pinterest

Share This