آشیان / ادبیات / هالۀ‭ ‬همیشگی نوشته: وحید ذاکری

هالۀ‭ ‬همیشگی نوشته: وحید ذاکری

 

اخیراً کتاب مجموعه چند داستان با عنوان «خیزران خاموش» نوشته وحید ذاکری توسط کتابفروشی «پان به» منتشر شده است‭.‬
وحید ذاکری نویسندهٔ ساکن ونکوور است که در طی نشست‌های ماهانه کافه راوی نقش فعالی داشته و دارد‭.‬ کتاب خیزران خاموش این نویسنده هم‌اکنون در دسترس علاقه‌مندان قرار دارد که می‌توانند از طریق کتابفروشی پان به تهیه نمایند‭.‬
به‌انگیزه‌ی معرفی این کتاب داستان هالهٔ همیشگی از این مجموعه را انتخاب کرده‌ایم که در ادامه می‌خوانید:

نام کتاب : خیزران خاموش / مجموعه داستان
نویسنده : وحید ذاکری
نوبت چاپ: نخست
تاریخ انتشار: زمستان ۱۳۹۷
قیمت: ۲۰ دلار
محل انتشار: ونکوور – کانادا
ناشر: مولف

انگشتم خیس و لرزان می‌لغزد بر ماشه. خون به سرم می‌دود. گوش‌هایم سرخ و داغ شده‌اند و حرارتشان را حس می‌کنم روی صورتم. بازهم پرت و بی‌حواس زده‌ام.
«بنداز کلاشت را پایین. بجنب! گفتم بجنب!»
اسلحه بین من و زمین معلق است که سیاهی‌اش یک‌باره بدل می‌شود به پاره‌آتشی. موجی از خاک و غبار با شعله‌های سرخ و زرد درهم‌ پیچیده و تنوره می‌کشند. فرمانده مبهوت، دوزانو بر خاک نشسته و لرزان می‌گوید: «البرزی بود. البرزی بود. البرزی …»
موشی به‌سرعت می‌دود و سایه‌اش باز قاتی سایه‌ام می‌شود. هیچ صدایی دیگر نیست، جز صدای پاهای موشی و گروگر شعله‌هایی که گویی آتش‌فشانی خروشان زبانه می‌کشند و می‌سوزند.

The Reticent Reed (khizaran-e khamoosh)
Author: Vahid Zakeri
Publication Year : 2019
Edition : 1st
Language: Persian (Farsi/Parsi)
Price: $20 CAD
For order email us: [email protected]

‮«‬شما‭ ‬که‭ ‬داخل‭ ‬می‌شوید،‭ ‬دست‭ ‬از‭ ‬هر‭ ‬امیدی‭ ‬بشویید‮»‬
دانته،‭ ‬کمدی‭ ‬الهی،‭ ‬کتاب‭ ‬دوزخ

 

من‭ ‬همیشه‭ ‬در‭ ‬سردابه‌ای‭ ‬می‌میرم‭ ‬که‭ ‬خزه‌های‭ ‬سبز‭ ‬و‭ ‬قرمز،‭ ‬دیواره‌های‭ ‬آهکی‌اش‭ ‬را‭ ‬پوشانده‌اند‭ ‬و‭ ‬بعد‭ ‬دوباره‭ ‬رگ‌های‭ ‬نیلی‌رنگ‭ ‬نبض‌گاهم‭ ‬برهم‭ ‬دوخته‭ ‬می‌شوند‭ ‬تا‭ ‬همراز‭ ‬و‭ ‬دمساز‭ ‬آن‭ ‬ناگفته‌هایی‭ ‬شوم‭ ‬که‭ ‬حرف‭ ‬‌به‭ ‬‌حرف‭ ‬و‭ ‬واژه‭ ‬به‭ ‬واژۀ‭ ‬وجودم‭ ‬را‭ ‬ساخته‌اند‭.‬
مشتْ‭ ‬پشتِ‭ ‬مشتْ‭ ‬کوبیده‌ام‭ ‬تا‭ ‬سقف‭ ‬چوبی‭ ‬تابوتم‭ ‬را‭ ‬بازهم‭ ‬شکسته‭ ‬باشم‭. ‬پنجه‭ ‬پنجه‭ ‬بر‭ ‬خاک‭ ‬کشیده‭ ‬و‭ ‬پسشان‭ ‬زده‌ام‭ ‬و‭ ‬دوباره‭ ‬کفن‌پوش‭ ‬از‭ ‬گورم‭ ‬برخاسته‌ام،‭ ‬تا‭ ‬نوک‭ ‬قلمی‭ ‬که‭ ‬بر‭ ‬تن‭ ‬کاغذ‭ ‬لغزیده،‭ ‬خاک‌ها‭ ‬را‭ ‬از‭ ‬تنم‭ ‬پاک‭ ‬کند‭ ‬و‭ ‬جامه‌ام‭ ‬را‭ ‬که‭ ‬هیچ‌گاه‭ ‬برایم‭ ‬کهنه‭ ‬و‭ ‬پوسیده‭ ‬نشده،‭ ‬بَرَم‭ ‬بپوشاند‭.‬
قدم‌هایم‭ ‬همیشه‭ ‬نه‭ ‬تند‭ ‬بوده‌اند‭ ‬و‭ ‬نه‭ ‬آهسته‭. ‬با‭ ‬همان‭ ‬گام‌ها‭ ‬از‭ ‬در‭ ‬طاق‌داری‭ ‬پا‭ ‬بیرون‭ ‬گذاشته‌ام‭ ‬که‭ ‬بالایش‭ ‬تصویرم‭ ‬بر‭ ‬رخام‭ ‬بزرگ‭ ‬و‭ ‬کبودی‭ ‬حک‭ ‬گردیده‭ ‬و‭ ‬دوباره‭ ‬آن‭ ‬بارگاه‭ ‬را‭ ‬دیده‌ام‭ ‬که‭ ‬اندک‌اندک‭ ‬محو‭ ‬شده‭ ‬و‭ ‬خاک‭ ‬کولیده‌نشدۀ‭ ‬گورستان‌ها‭ ‬باز‭ ‬جایش‭ ‬را‭ ‬گرفته‭ ‬است‭.‬
ژرفناکی‭ ‬اندوهی،‭ ‬تیرگی‭ ‬جوهر‭ ‬ریخته‭ ‬بر‭ ‬کاغذ‭ ‬شده‭ ‬و‭ ‬دیگربار‭ ‬مهتاب‭ ‬تلخی‭ ‬بر‭ ‬بلندای‭ ‬قامتم‭ ‬نور‭ ‬می‌تراواند‭ ‬و‭ ‬چشمه‌سار‭ ‬پیش‭ ‬رویم‭ ‬دوباره‭ ‬جوشیدن‭ ‬می‌گیرد‭ ‬تا‭ ‬جرعه‌ای‭ ‬از‭ ‬آن‭ ‬بنوشم‭ ‬و‭ ‬در‭ ‬زلالی‭ ‬آبش‭ ‬خیره‭ ‬به‭ ‬جفت‭ ‬چشم‌هایم‭ ‬شوم‭.‬
حرف‌ها‭ ‬و‭ ‬نقطه‌هایی‭ ‬که‭ ‬پیش‭ ‬هم‭ ‬چیده‭ ‬می‌شوند‭ ‬تا‭ ‬همتای‭ ‬همۀ‭ ‬پیغام‌برنده‌ها،‭ ‬قدم‭ ‬در‭ ‬راهی‭ ‬گذارم‭ ‬که‭ ‬خالقشان‭ ‬حکم‭ ‬کرده‭ ‬و‭ ‬دوباره‭ ‬مسافری‌‌ام‭ ‬که‭ ‬سایۀ‭ ‬لرزانش‭ ‬بر‭ ‬سنگریزه‌های‭ ‬کوره‌راهی‭ ‬می‌لغزد‭ ‬و‭ ‬با‭ ‬تلخی‭ ‬مهتاب‭ ‬می‌آمیزد‭. ‬می‌روم‭ ‬تا‭ ‬دوباره‭ ‬سحرگاهی‭ ‬باشد‭ ‬پشت‭ ‬آن‭ ‬شب‌پیمایی‌های‭ ‬سخت‭ ‬و‭ ‬عسیر‭. ‬باز‭ ‬تندیس‭ ‬مفرغیم‭ ‬بر‭ ‬دروازۀ‭ ‬ورودی،‭ ‬لبخند‭ ‬مرده‌ای‭ ‬برایم‭ ‬می‌چکاند‭ ‬و‭ ‬در‭ ‬پیچ‌وخم‭ ‬نخستین‭ ‬کوچه‭ ‬است‭ ‬و‭ ‬میان‭ ‬هیاهوی‭ ‬باد‭ ‬که‭ ‬دیگربار‭ ‬می‌شنوم‭: ‬‮«‬مات‭ ‬است،‭ ‬کدر‭ ‬است‭ ‬همه‌چیز‭ … ‬انگار‭ ‬پرده‌ای‭ ‬پیش‭ ‬چشم‌هایم‭ ‬باشد‭ …‬‮»‬
به‭ ‬عادت‭ ‬همیشه،‭ ‬سر‭ ‬را‭ ‬می‌چرخانم‭ ‬تا‭ ‬دخترک‭ ‬را‭ ‬ببینم‭ ‬که‭ ‬آشناست‭ ‬برایم‭ ‬و‭ ‬همواره‭ ‬اوست‭ ‬که‭ ‬اول‌بار‭ ‬خبردارم‭ ‬کرده،‭ ‬و‭ ‬اما‭ ‬هیچ‌گاه‭ ‬به‌جایم‭ ‬نیاورده؛‭ ‬چراکه‭ ‬میثاق‭ ‬کلماتش‭ ‬این‭ ‬بوده‭ ‬است‭. ‬بی‌آرام‭ ‬و‭ ‬شوریده‭ ‬باز‭ ‬می‌گوید‭ ‬که‭ ‬ببندم‭ ‬چشم‌هایم‭ ‬را‭ ‬و‭ ‬اندکی‭ ‬بعد‭ ‬که‭ ‬پلک‌ها‭ ‬را‭ ‬می‌گشایم،‭ ‬پرسان‭ ‬از‭ ‬چهره‌اش‭ ‬می‌شود‭ ‬که‭ ‬مات‭ ‬می‌بینمش‭ ‬یا‭ ‬زلال‭.‬
‮«‬پلک‌هایت‭ ‬را‭ ‬بتکان‭. ‬قطره‭ ‬اشک‭ ‬که‭ ‬بلغزد‭ ‬پایین،‭ ‬آن‭ ‬هالۀ‭ ‬مات‭ ‬هم‭ ‬پاک‭ ‬می‌شود‭.‬‮»‬
‮«‬هر‭ ‬که‭ ‬هر‭ ‬چه‭ ‬اشک‭ ‬ریخته،‭ ‬دوایش‭ ‬نشده‭ ‬تا‭ ‬حالا‭.‬‮»‬
همین‌ها‭ ‬را‭ ‬می‌گوید‭ ‬و‭ ‬بعد‭ ‬گریان‭ ‬و‭ ‬اشک‌ریزان‭ ‬می‌دود‭ ‬و‭ ‬دور‭ ‬می‌شود‭ ‬و‭ ‬بازهم‭ ‬نمی‌پرسم‭ ‬از‭ ‬خود‭ ‬که‭ ‬میان‭ ‬این‌همه‭ ‬جا‭ ‬و‭ ‬گاه‭ ‬واژه‌ها،‭ ‬چه‭ ‬شده‭ ‬به‭ ‬این‭ ‬نقطه‭ ‬درآمده‌ام‭ ‬تا‭ ‬از‭ ‬نقش‌بندی‭ ‬حروفش‭ ‬بر‭ ‬سپیدی‭ ‬برگ،‭ ‬پیشاپیش‭ ‬خبری‭ ‬بازشناسم‭.‬
حرف‌ها‭ ‬در‭ ‬کام‭ ‬هر‭ ‬که‭ ‬می‌بینم‭ ‬غلت‭ ‬می‌خورد‭ ‬و‭ ‬تف‭ ‬می‌شود‭ ‬به‭ ‬صورتم‭ ‬که‭:‬
‮«‬هالۀ‭ ‬ماتی‭ ‬است‭ …‬‮»‬
‮«‬هر‭ ‬چیز‭ ‬و‭ ‬هر‭ ‬کس‭ ‬به‭ ‬پیشم‭ ‬کدر‭ ‬است‭ …‬‮»‬
‮«‬رنگ‭ ‬فرزند‭ ‬را‭ ‬ندیده‌ام‭ …‬‮»‬
‮«‬چهرۀ‭ ‬مادر‭ ‬حجاب‭ ‬تیره‌ای‭ ‬دارد‭ …‬‮»‬

از‭ ‬پویۀ‭ ‬کلک‭ ‬است‭ ‬و‭ ‬تنها‭ ‬همین‭ ‬است‭ ‬که‭ ‬نقشی‭ ‬بر‭ ‬پیکره‌ام‭ ‬تراشیده‭ ‬شده،‭ ‬تا‭ ‬چشم‌هایم‭ ‬شنگرفی‭ ‬چشم‌هایی‭ ‬را‭ ‬یابد‭ ‬که‭ ‬از‭ ‬اعماقشان‭ ‬کلمه‌نشده‌ها‭ ‬را‭ ‬دانسته‌اند‭.‬
دیگر‭ ‬جزئی‭ ‬از‭ ‬آن‌هایم‭ ‬و‭ ‬مهمان‌نوازند،‭ ‬حتی‭ ‬با‭ ‬آن‭ ‬رنگ‭ ‬ماتی‭ ‬که‭ ‬چشمانشان‭ ‬به‭ ‬همه‌چیز‭ ‬می‌پاشد‭. ‬یکایک‭ ‬پیشم‭ ‬آمده‌اند‭ ‬بی‌آنکه‭ ‬این‭ ‬رفت‭ ‬و‭ ‬گذار‭ ‬جاویدان،‭ ‬گرد‭ ‬خستگی‭ ‬به‭ ‬چهره‌هایشان‭ ‬نشانده‭ ‬باشد‭ ‬و‭ ‬باز‭ ‬خیره‌خیره‭ ‬هم‭ ‬را‭ ‬نگاه‭ ‬کرده‌ایم‭.‬
‮«‬درمان‭ ‬بر‭ ‬دردهایی‭!‬‮»‬
و‭ ‬دیگرباره‭ ‬شبی‭ ‬تاریک‭ ‬است‭ ‬که‭ ‬راه‭ ‬می‌افتیم‭. ‬رسته‌ای‭ ‬دراز‭ ‬به‭ ‬پشت‭ ‬سرم‭ ‬که‭ ‬اشتیاق‭ ‬بر‭ ‬دیدن‭ ‬آسمان‭ ‬مه‌‭ ‬نگرفته،‭ ‬راهی‌شان‭ ‬کرده‭ ‬است‭. ‬گفته‭ ‬بودم‭ ‬برایشان‭ ‬راه‭ ‬صعب‭ ‬است‭ ‬و‭ ‬دشوار؛‭ ‬سستی‭ ‬قدم‌ها‭ ‬به‭ ‬مقصد‭ ‬نمی‌رساند‭ ‬و‭ ‬باز‭ ‬همیشه‭ ‬به‭ ‬هنگام‭ ‬سپیده‌دمان‭ ‬است‭ ‬که‭ ‬رسیده‌ایم‭.‬
اولینشان‭ ‬که‭ ‬انجام‭ ‬داده‭ ‬بود،‭ ‬هالۀ‭ ‬مات‭ ‬از‭ ‬پیش‭ ‬دیده‌هایش‭ ‬پاک‭ ‬شده،‭ ‬و‭ ‬بعدش‭ ‬بهبود‭ ‬یک‌به‌یکشان‭ ‬بود‭ ‬که‭ ‬در‭ ‬بطن‭ ‬آب‭ ‬به‭ ‬تماشای‭ ‬چشم‌هایشان‭ ‬نشستند‭.‬
به‭ ‬کامرانی‭ ‬جلای‭ ‬چشم‌ها،‭ ‬بزم‭ ‬و‭ ‬سروری‭ ‬همواره‭ ‬به‭ ‬پا‭ ‬کرده‌اند‭ ‬و‭ ‬بر‭ ‬روی‭ ‬دست‌هایشان‭ ‬از‭ ‬شوق،‭ ‬سه‭ ‬مرتبه‭ ‬به‭ ‬هوا‭ ‬پرتاب‭ ‬شده‌ام‭ ‬و‭ ‬باز‭ ‬روی‭ ‬همان‭ ‬دست‌ها‭ ‬فرود‭ ‬آمده‌ام،‭ ‬و‭ ‬بعد‭ ‬بنیاد‭ ‬شدن‭ ‬واژه‭ ‬پشت‭ ‬واژه‭ ‬است‭ ‬که‭ ‬معمار‭ ‬تندیس‭ ‬مفرغینم‭ ‬شده؛‭ ‬تندیس‭ ‬هیبت‌انگیزی‭ ‬که‭ ‬به‭ ‬پاسداشتم‭ ‬و‭ ‬پیش‭ ‬روی‭ ‬دروازه،‭ ‬استوار‭ ‬و‭ ‬پابرجا‭ ‬برافراشته‌اند‭.‬
و‭ ‬حالا‭ ‬حرف‌های‭ ‬پیدا‭ ‬و‭ ‬پنهانشان‭ ‬از‭ ‬رخسارۀ‭ ‬خورشید‭ ‬و‭ ‬مهتاب‭ ‬و‭ ‬جملۀ‭ ‬دیدنی‌هاست؛‭ ‬بی‌حجاب‭ ‬آن‭ ‬هالۀ‭ ‬مات‭.‬
آن‭ ‬مادر‭ ‬باز‭ ‬می‌گوید‭: ‬‮«‬رنگ‭ ‬فرزند‭ ‬را‭ ‬دیده‌ام‭ …‬‮»‬
آن‭ ‬فرزند‭ ‬دوباره‭ ‬می‌گوید‭: ‬‮«‬چهرۀ‭ ‬مادر‭ ‬را‭ ‬بی‌هیچ‭ ‬حجاب‭ ‬تیره‌ای‭ ‬تماشا‭ ‬کرده‌ام‭ …‬‮»‬

رنگ‭ ‬آب،‭ ‬رنگ‭ ‬خاک،‭ ‬رنگ‭ ‬مینو‭ ‬و‭ ‬گیتی،‭ ‬از‭ ‬شبدیزی‭ ‬آن‭ ‬گرد‭ ‬سترده‭ ‬شده‭ ‬است‭ ‬و‭ ‬دیگربار‭ ‬است‭ ‬که‭ ‬بر‭ ‬آیینی‭ ‬باستان‭ ‬چوب‌ها‭ ‬را‭ ‬بر‭ ‬هم‭ ‬کومه‭ ‬می‌کنند‭ ‬و‭ ‬از‭ ‬سر‭ ‬سپاسگزاری،‭ ‬نازش‭ ‬هیمه‭ ‬انداختن‭ ‬بر‭ ‬آن‭ ‬هیزم‭ ‬بهره‌ام‭ ‬می‌شود‭ ‬و‭ ‬آتشی‭ ‬سترگ‭ ‬سر‭ ‬به‭ ‬چرخ‭ ‬گردون‭ ‬می‌کشاند‭ ‬تا‭ ‬که‭ ‬هلهله‭ ‬و‭ ‬جوش‌وخروش‌ها‭ ‬از‭ ‬بین‭ ‬واژه‌واژه‌هایشان‭ ‬به‭ ‬گوش‭ ‬رسد‭.‬
دل‌افروزی‭ ‬آتش‭ ‬است‭ ‬که‭ ‬دوباره‭ ‬بر‭ ‬تن‭ ‬ورقی‭ ‬می‌تابد‭ ‬و‭ ‬اصیل‭ ‬و‭ ‬بدیل‭ ‬گم‌گشته‭ ‬در‭ ‬تاریکنای‭ ‬جمله‌ها‭ ‬را‭ ‬از‭ ‬پاکی‭ ‬شراره‌هایش‭ ‬باز‭ ‬می‌شناساند‭.‬
دست‌‭ ‬به‭ ‬دست‭ ‬هم‭ ‬و‭ ‬حلقه‌وار‭ ‬گرد‭ ‬آتش‭ ‬می‌چرخند‭ ‬و‭ ‬من‭ ‬نیز‭ ‬گوشه‌ای‭ ‬بر‭ ‬سپیدی‭ ‬برگ‭ ‬و‭ ‬روشن‭ ‬از‭ ‬آن‭ ‬زبانه‌ها،‭ ‬شریک‭ ‬سرورشان‭ ‬بوده‌ام‭ ‬تا‭ ‬آن‭ ‬هنگامه‌‭ ‬که‭ ‬به‭ ‬ناگاه،‭ ‬یکی‭ ‬دست‌ها‭ ‬بر‭ ‬چشم‭ ‬گذاشته‭ ‬و‭ ‬فغان‌کشان‭ ‬دور‭ ‬می‌شود‭ ‬و‭ ‬اندکی‭ ‬بعد،‭ ‬مردی‭ ‬و‭ ‬سپس‭ ‬زنی‭ ‬هم‭ ‬آن‌گونه‭ ‬جیغ‌کشان‭ ‬و‭ ‬فریادکشان‭ ‬بر‭ ‬زمین‭ ‬می‌افتند‭.‬
همیشه‭ ‬در‭ ‬این‭ ‬جای‭ ‬جمله‭ ‬پرسیده‌ام‭ ‬و‭ ‬باز‭ ‬پرس‌وجوهایم‭ ‬است‭ ‬که‭ ‬علت‭ ‬را‭ ‬عیان‭ ‬می‌کند‭ ‬که‭ ‬چشم‌هایشان‭ ‬تاب‭ ‬نور‭ ‬آن‭ ‬شراره‌ها‭ ‬و‭ ‬تلألؤ‭ ‬پاره‭ ‬آتش‌های‭ ‬سوزنده‭ ‬را‭ ‬نیاورده‭ ‬است؛‭ ‬چراکه‭ ‬عادت‭ ‬مألوف‭ ‬بینایی‌شان،‭ ‬تاریکی‭ ‬و‭ ‬ماتی‭ ‬بوده‭ ‬است‭ ‬و‭ ‬مجرم‭ ‬منم‭ ‬که‭ ‬گناهش‭ ‬جلای‭ ‬دیده‌هایی‭ ‬است‭ ‬که‭ ‬تاو‭ ‬تماشای‭ ‬رقص‭ ‬آتش‭ ‬ندارد‭ ‬و‭ ‬بایست‭ ‬دستگیر‭ ‬و‭ ‬پابند‭ ‬گردم‭ ‬و‭ ‬دوباره‭ ‬در‭ ‬آن‭ ‬سردابه،‭ ‬میری‭ ‬زنجیر‭ ‬به‭ ‬دست‭ ‬و‭ ‬اسیرم‭.‬
نگهبان‭ ‬کاسۀ‭ ‬زنگار‭ ‬گرفتۀ‭ ‬غذا‭ ‬را‭ ‬به‭ ‬داخل‭ ‬می‌سراند‭ ‬و‭ ‬می‌گوید‭: ‬‮«‬اینجایی‭ ‬تا‭ ‬آن‭ ‬وقت‭ ‬که‭ ‬دوباره‭ ‬مثل‭ ‬گذشته‭ ‬آن‭ ‬هالۀ‭ ‬مات‭ ‬را‭ ‬گرد‭ ‬همۀ‭ ‬چیزها‭ ‬و‭ ‬کس‌ها‭ ‬ببینیم‭.‬‮»‬
و‭ ‬در‭ ‬عمق‭ ‬چشم‌هایم‭ ‬خیره‭ ‬می‌شود‭ ‬تا‭ ‬کلام‭ ‬‌نشدۀ‭ ‬دیگری‭ ‬را‭ ‬بیابد‭.‬
شامگاهی‭ ‬شاید‭ ‬بوده‭ ‬باشد‭ ‬و‭ ‬محو‭ ‬تماشای‭ ‬آن‭ ‬خزه‌ها‭ ‬و‭ ‬دیواره‌ها‭ ‬که‭ ‬دیگربار‭ ‬رگ‌های‭ ‬نیلی‭ ‬نبض‌گاهم‭ ‬به‭ ‬سایش‭ ‬سریع‭ ‬و‭ ‬برّان‭ ‬تیغه‌ای‭ ‬شکافته‭ ‬می‌شود‭ ‬تا‭ ‬باز‭ ‬یکایکشان‭ ‬سراغم‭ ‬آیند‭ ‬و‭ ‬از‭ ‬کبریای‭ ‬قطره‌قطره‌های‭ ‬خون،‭ ‬به‭ ‬چشم‭ ‬سرمه‭ ‬کشند‭ ‬تا‭ ‬علاجی‭ ‬دیگر‭ ‬باشد‭ ‬و‭ ‬آن‭ ‬حجاب‭ ‬مه‌آلود‭ ‬مات‭ ‬دوباره‭ ‬پیش‭ ‬چشم‌هایشان‭ ‬آید‭.‬
و‭ ‬لابد‭ ‬باز‭ ‬دخترکی‭ ‬به‌وقت‭ ‬سحرگاهان،‭ ‬ایستاده‭ ‬در‭ ‬خم‭ ‬اولین‭ ‬کوچه‭ ‬و‭ ‬به‭ ‬هر‭ ‬نورسیده‌ای‭ ‬گفته‭ ‬است‭: ‬‮«‬مات‭ ‬است،‭ ‬کدر‭ ‬است‭ ‬همه‌چیز‭ …‬‮»‬
تا‭ ‬دوباره‭ ‬آن‭ ‬رستۀ‭ ‬طویلشان،‭ ‬شب‌راهه‌ای‭ ‬بپیماید‭ ‬و‭ ‬این‭ ‬بار‭ ‬خاک‭ ‬ترک‌خورده‭ ‬و‭ ‬خشکیده‌ای‭ ‬باشد‭ ‬جای‭ ‬زلالی‭ ‬آن‭ ‬آب‭ ‬و‭ ‬حالاست‭ ‬که‭ ‬پیکرۀ‭ ‬گندیده‌ام‭ ‬را‭ ‬از‭ ‬آن‭ ‬سردابه‭ ‬بیرون‭ ‬می‌کشند‭ ‬و‭ ‬می‌شویند‭ ‬و‭ ‬بعد‭ ‬پیش‭ ‬همان‭ ‬چشمۀ‭ ‬تشنه‭ ‬و‭ ‬زیر‭ ‬خروارها‭ ‬خاکش‭ ‬نهان‭ ‬می‌شوم‭.‬
یادبادم‭ ‬برایشان‭ ‬بارگاهی‭ ‬است‭ ‬که‭ ‬سردرش‭ ‬تصویرم‭ ‬را‭ ‬بر‭ ‬رخام‭ ‬بزرگ‭ ‬و‭ ‬کبودی‭ ‬دارد‭ ‬و‭ ‬باز‭ ‬چرخش‭ ‬کلکی‭ ‬است‭ ‬که‭ ‬آن‭ ‬رگ‌های‭ ‬تیغ‭ ‬خوردۀ‭ ‬نبض‌گاهم‭ ‬را‭ ‬می‌دوزد‭ ‬و‭ ‬دوباره‭ ‬جوهر،‭ ‬خون‭ ‬ابدی‭ ‬رونده‭ ‬در‭ ‬یاخته‌هایم‭ ‬می‌شود؛‭ ‬که‭ ‬درد‭ ‬و‭ ‬آرنگی‭ ‬برچیده‌ام‭ ‬تا‭ ‬هستی‭ ‬و‭ ‬پیدایی‭ ‬یافته‌ام‭.‬
مهر‭ ‬85،‭ ‬شیراز

درباره وحید ذاکری

پیشنهاد خوانش

در ستایش تقلب و شرم!! در مصاحبه با غلامحسین دوانی مطرح شد:

نزدیک به ده‌سال است که شهروندان فارسی‌زبان استان بریتیش کلمبیا از كتاب راهنمای رانندگی به …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *