تبلیغات

صفحه را انتخاب کنید

هستی

هستی
تبلیغات

      وقتی شوهرش درِ انبار را گشود . او را صدا زد و سبد گرد و بزرگی را که زيرش نشسته بود از روی او برداشت . هياهوی برخاسته همراه با صدای آه و ناله و گلوله که از سطح شهر به گوش می رسيد. رساتر و شديدتر شد. سه روز بود که در انبار از ترس غارتگران زير سبد حصيری بزرگی نشسته و مخفی شده بود. البته فقط او اين کار را نکرده بود. ديگر دختران و زنان نيز چون او همگی مخفی شده بودند.

دشمنان تنها به کشتن مردها و بردن مال و دارايی وتاراج ديگر چيزها راضی نبودند. آنها دختران و زنان را هم می خواستند و برای همين او و ديگر زنان و دختران مخفی شده بودند.

شوهرش نفس، نفس می زد. هراسان بود و شتاب داشت . معلوم بود که مسافت طولانی و زيادی را دويده است. نخست دختر کوچک سه ساله اشان را که در بغلش خوابيده بود و با آمدن شوهرش و سرو صدای اطراف بيدار شده و گريه می کرد. به شوهرش داد و بعد در حاليکه شوهرش بازويش را گرفته و کمکش می کرد به زحمت بلند شد و قد راست کرد. سه روز تمام  از ترس  زير سبد نشسته و انتظار کشيده بود تمام تنش به خصوص پاها و کمرش خشک شده و خواب رفته و درد می کردند.  کمی دست و پايش را تکان داد و بدنش را ماليد.

           عجله کن زن دارن می آيند. همه جا را غارت کرده اند، هر که را که می بينند می کشند.

           تو چرا تنها آمده ای ، مادرت، خواهرت چی؟ آنها چی شده اند؟

          آنها همراه ديگران رفتند، من آمدم که تو را ببرم

          خانه مان چی؟

          خانه را ول کن بايد برويم.

          کجا؟

هر جا که بتوانيم. تو بچه را بگير، من کيسه خوراک و لوازم را می آورم.

 بيرون آمدند. باران شروع به باريدن کرده بود. دود ناشی از سوختن خانه ها و آه و ناله همه جا را پوشانده بود.

در و پنجره بسياری از خانه ها شکسته و اشياء و لوازم مردم همه جا ريخته و پراکنده شده بود. از کوچه که می گذشتند . تک و توک در گوشه ای و کنار ديواری جنازه کشته شدگان افتاده بود. به ميدان شهر که رسيدند کنار حوض سنگی ميدان، محل اصلی اعدام ها، جنازه کشته شدگان روی هم انباشته شده بود. اکثر اعدام شدگان از مردان جوان بودند. مردان مسن را کنار خانه ها کشته بودند. از ميدان گذشته و بعد از عبور از چند کوچه و خيابان به باغی در حاشيه شهر رسيدند و شروع به دويدن کرده و سر در پی کسانی نهادند که جلوتر از آنها در حال گريز بودند. او جلوتر می دويد و شوهرش پشت سر او. علف های کف باغ بلند و خشک و تيغ دار بودند و پاهای برهنه او را خراشيده و زخمی می کردند. صدای مهاجمان که از پی آنها می آمدند هر لحظه نزديک و نزديک تر می شد. باران تمام سرو تن و لباسهايشان را خيس کرده بود. بعد از گذشتن از باغ به جاده ای باريک و ناهمواری رسيدند که جماعت زيادی از زنان و مردان وحشت زده در آن در حال گريز بودند. چند زن و مرد جلوتر از آنها می دويدند. يکی از زنان که متوجه او وشوهرش شده بود داد کشيد:

          شتاب کنيد، تندتر، پشت سرتان هستند ، دارند می رسند.

کلامش تمام نشده بود که صدای چند گلوله برخاست. ديگر صدای زن را نشنيد. بر سرعتش افزود. بچه اش را که در آغوش گرفته بود با يک دست روی شانه اش نهاده و با تمام توانش می دويد. مسافتی بعد پل چوبی باريک و بلند و دراز رودخانه نمايان شد.

صدای غرش رودخانه با صدای بارش باران و انفجار گلوله درهم آميخته بود. رودخانه گِل آلود و خونين بود. نفسش تنگ شده پاهايش کم کم توانشان را از دست داده بودند. بيش از حد خسته شده بود. به  سربالايی شيب پل رودخانه که رسيدند از شتاب و سرعتش کاست. شوهرش که پشت سرش می آمد داد کشيد:

          شتاب کن نه ايست برو، دارند می رسند، برو من سعی می کنم منحرفشان کرده، دنبال خودم بکشم.

برگشت ديد شوهرش کيسه ی خوراک و لوازم و پول و جواهراتش را بالای سرش گرفته و تکان می دهد تا جلب توجه کند و در حاليکه دشمنان را دشنام داده و به طرف خود می خواند از لبة جاده پايين پريد و هم سو با جريان آب در امتداد ساحل رودخانه در ميان درختان شروع به  دويدن کرد. سه نفر از غارتگران شليک کنان دنبالش رفتند. اما دو تن ديگر هم چنان دنبال او آمدند. با همه ناتوانی که داشت  بر شتاب گامهايش افزود. ديگر صدای شوهرش را نمی شنيد. اما صدای مهاجمان هر لحظه نزديکتر، نزديکتر می شد. طوری که اکنون صدای نفسهايشان راپشت سرش می شنيد و حس می کرد. اگر می رسيدند نخست بچه اش را می کشتند و بعد او را با خودشان می بردند و بعد از چند روز سوء استفاده و تجاوز او را هم مثل ديگران می کشتند. اگر همان دم همراه با بچه اش او را هم می کشتند خيلی خوش شانس بود. چون آن طور که شايعه بود اکثر زنان و دختران را بعد از روزها بهره کشی و تجاوز دست به دست، فرد به فرد، گروه به گروه کردن می کشتند و يا آنها در اثر گرسنگی و بيماری و خونريزی می مردند.به فکر نجات بچه اش بود. فکر کرد اگر قرار است آنها بچه اش را بکشند. بهتر است که رودخانه او را بکشد. لااقل کمی اميد است که خفه نشود و به ساحل برسد و يا کسی او را بـگيرد. مهمتر از هـمه اگر بـچه اش را بياندازد بارش کم شده دستهايش آزاد و خودش سبکتر و رها تر می شود ومی تواند تندتر بدود. بله بايد اين کار را بکند. ديگر توان حمل او را ندارد. بهتر است که رودخانه او را ببرد.

 به نيمه های پل رسيده بود. صدای مردان مهاجم را از پشت سر که شنيد نگاهی به پايين انداخت. رودخانه گل آلود و خروشان در جريان بود. تامل نکرد با تمام توان بچه اش را ميان رودخانه انداخت و به سمت ديگر پل شروع به دويدن کرد. صدای گريه بچه اش را از ميان امواج خروشان رودخانه که او را با خود می بردند می شنيد. صدای گريه بچه، صدای گريه آب بود و بر دل و روحش زخم می زد.

حال که بچه اش رفت و مُرد بهتر است خود او هم بميرد.

ترسش مبدل به خشم و کينه شده بود .گريه نمی کرد. احساس خستگی هم نمی کرد. مهاجمان چندان با او فاصله نداشتند. به انتهای پل چيزی نمانده بود. اگر او را می گرفتند می کشتند. حال که بچه اش را انداخته بود. راحت تر می توانست بپرد و بدود. به لبه ی ديگر پل رفت و از نرده حاشيه پل بالا رفت و پايين پريد. چند گلوله پی در پی شليک شد اما به او نخورد. در قسمت کم عمق نزديک ساحل رودخانه افتاده بود. بلند شد و خود را به ميان علفهای بلند کنار رودخانه زد و با تمام قوا شروع بدويدن کرد. نفهميد چند گلوله ای ديگر برای کشتن او از پشت سر شليک شد و چطور و چه مدت و چند ساعت دويد و از ميان چه تعداد بيشه و گندمزار گذشت. وقتی بعدازطی مسافتی طولانی ازتپه کوچکی بالارفت. خانه های دهکده ای نمايان شدند. برگشت پشت سرش را نگاه کرد. کسی نبود و صدايی هم شنيده نمی شد. دوباره به سمت دهکده که برگشت در مزرعه پايين تپه پيرزنی را ديد با گاوی که می گذشت. دهانش را گشود که صدا زند، چيزی بگويد اما نتواست، چشمانش سياهی رفت، پاهايش لرزيد به پايين تپه غلتيد و ديگر چيزی نفهميد. صبح روز بعد پيرزن بيدارش کرد و گفت:

          مردی دم در تو را می خواهد

نگاهی به اطراف انداخت فهميد در خانه پيرزن است. چند زن و مرد ديگر از فراريان علاوه بر خانواده پيرزن آن جا بودند. بلند شد دم در رفت، شوهرش بود با جنازه کودکشان در بغل، او را که ديد چند قدم به طرفش آمد و بعد ايستاد و مکثی کرد و گفت:

          وقتی انداختيش مـن هم تـو آب بودم اما نتوانستم بـگيرمش . امـروز صبـح در حـاشيه ی بيـشـه زار جنازه اش را از آب گرفتم. به تنه ی شکسته ی درختی گير کرده بود. می دانستم که به اين سمت آمده ای. به اين جا آمدم تا تو را بجويم. اين خانم گفتند که اين جا هستی، بيا برويم به خاک بسپاريمش.

نگاهی به بچه اش انداخت. چشمانش بسته ، سرش بر شانه شوهرش بود. دستی به تن کودکش کشيد، سرد بود. گريه اش گرفت. به ديوار کنار در تکيه داد و در حاليکه  اشک می ريخت گفت:

          چاره نداشتم سنگين بود، نمی توانستم همراه با او خوب بدوم. داشتند می رسيدند. اگر می گرفتند. حتما او را می کشتند و مرا می بردند. او را به رودخانه انداختم. گفتم شايد زنده ماند. خودم هم به طرف ديگر رفتم که آنها دنبال من بيايند و با او و تو کاری نداشته باشند. اما اشتباه کردم شايد نبايد اين کار را می کردم. ولی چاره نداشتم.

پير زن که کنارش ايستاده بود. دست به شانه اش نهاد و برای هم دردی فشرد و آرام گفت:

          بهتره برويم به خاکش بسپاريم

گنگ و مات و بی روح کنار شوهرش راه افتاد. پير زن با چند تن از روستائيان و فراريان و پناهندگان  همراه آنها آمدند. بچه را نزديک رودخـانه کنـار تپه پـای درختی بـه  خاک سپردند. مردی که به خاک می سپرد پرسيد:

          اسمش چه بود؟

گفت:  هستی.

 

نظر

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

تازه‌ترین نسخه دیجیتال شهرگان

شهرگان در شبکه‌های اجتماعی:

ویدیویی

بارگذاری...

پادکست شهرگان


آرشیو شهرگان