In touch with Diverse Iranian Community

هفت شعر از بابک زمانی

بابک زمانی. متولد ۱۳۶۸ شهر ایلام در رشته‌های فیزیک و هنر تحصیل کرده‌است. فعالیت او در حوزه ترجمه به اواسط دههٔ هشتاد برمی‌گردد با ترجمهٔ شعر شاعران جهان، از جمله یانیس ریتسوس، توماس ترانسترومر، ویسواوا شیمبورسکا، کارل سندبرگ و شاعرانی دیگر. او در کار ترجمه، بطور تخصصی تمرکز خود را بر شعر جهان گذاشته‌است.
مجموعه شعرهای «اعداد» و «اجسام»-که شعرهای اجتماعی_سیاسی و بعضا عاشقانه‌ای هستند- چند سال فعالیت ادبی‌ او را شامل می‌شوند.
رمان «بعد از ابر» رمان اخیر نویسنده است که در اردیبهشت سال ۱۳۹۷ برای نخستین بار به چاپ رسید، و در زمان انجام این مصاحبه، یعنی در حدود هفت ماه، به چاپ چهاردهم رسیده است و به استناد خانه‌ی کتاب و سایت خبرگزاری کتاب ایران، پرفروش‌ترین رمان ایرانی در سال جاری بوده است. «بعد از ابر» در ژانر رئالیسم اجتماعی است که تقریبا چهار سال برای نگارش آن صرف کرده و خوشبختانه مورد استقبال بی‌نظیری قرار گرفته‌است. «بعد از ابر» به زودی به زبان‌های عربی در اکثر کشورهای عربی قابل دسترس خواهد بود، و علاوه بر آن ترجمه انگلیسی و ژاپنی آن هم در حال انجام ترجمه است.

(تألیف ها)
«بخش اول : شعر»
مجموعه شعر اجسام / نشر فصل پنجم
مجموعه شعر اعداد / نشر فصل پنجم
«بخش دوم : رمان»
رمان «بعد از ابر» / نشر ایجاز

(ترجمه ها)
نفس عمیق/گزینه اشعار یانیس ریتسوس/ترجمه بابک زمانی/نیماژ
من مردُم ام/گزینه اشعار کارل سندبرگ/ ترجمه بابک زمانی/نشر ثالث
عجیب ترین کلمات/گزینه اشعار ویسواوا شیمبورسکا/ ترجمه بابک زمانی/نیماژ
از خودت برایم بگو/۵۲قطعه عاشقانه از پابلو نرودا/ ترجمه بابک زمانی/با همکاری ۱۷ عکاس برجسته ایرانی/ نشر کوله پشتی
همچون یک خانه به دوش/باب دیلن/ ترجمه بابک زمانی/نشر کوله پشتی
بهشت نیمه کاره/گزینه اشعار توماس ترانسترومر/ ترجمه بابک زمانی/نشر فصل پنجم
دیوار/گزینه اشعار شیرکو بیکس/ ترجمه بابک زمانی/نشر فصل پنجم
دعای دریا / خالد حسینی / ترجمه بابک زمانی / نشر ایجاز
در دست چاپ :
ترجمه گزیده اشعار مارک استرند
ترجمه گزیده ترانه های ویکتور خارا
ترجمه اشعار روپی کائور

۱
(پناهنده)

خودم هم نمی دانم
اهل کجا هستم
نام کشورم را نمی دانم
و هنوز
رنگِ پرچمم را تشخیص نمی دهم.

هربار که به خانه باز می گردم
خانه ام را فروخته اند.
هربار که کُشته می شوم
جایی در مفقود الاثرها ندارم
و با هر زبانی «کشور» را می نویسم
از آن تبعید می شوم.

به زبان مادری ام درد می کشم
به زبان مدرسه ام می نویسم درد را دوست ندارم
به زبان دیگر فریاد می زنم
گلوله را دوست ندارم
قبر را دوست ندارم
اما خون به هر زبانی از من جاری می شود.

نمی فهمد زبانم را تفنگ
نمی فهمد زبانم را درد
نمی فهمد زبانم را خون
نمی فهمد زبانم را قبر
و مرگ به تمام زبان های زنده ی دنیا با من حرف می زند؛
می پرسد نامم را
می پرسد ملیتم را
دلیل کُشته شدنم را

سخت است
که برای کشوری کُشته شده باشی
و در کشوری دیگر
میان گمنامانِ ملی دفن ات کرده باشند.
سخت است
بر فرازِ قبرت پرچمی تکان بخورد
که از آن می ترسی.
سخت است که تمام شعارهای روی دیوارهای جهان را خوانده باشی
اما نتوانی نوشته ی روی قبرت را بخوانی.

اصلا فراموش کن خانه را
فراموش کن کشور را
پرچم را
فراموش کن درد را
خون را
گلوله را
قبر را
اصلا فراموش کن مرگ را …

سخت است
سخت است که با هر زبانی کمک بخواهی
باز هم به تو شلیک شود
سخت است..

(به چه درد می خورد این شعر؟)

به چه درد می خورد این شعر
اگر گلوله ای را از شلیک شدن باز ندارد؟
به چه درد می خورد این شعر
اگر پرندگان را به این درخت بازنگرداند
اگر بند نیاورد خون را از پای این سرباز
اگر پاک نکند اشک را از گونه های آن مادر
اگر نان را قسمت نکند میان کودکان
اگر ابرها را کنار نزند
و خورشید را نیاورد میانِ میزِ صبحانه
تا مثل زرده ی تخم مرغی نیم پز
سهیم شوند همگان در آن

به چه درد می خورد این شعر
اگر شب را به پایان نرساند
اگر فانوس ها را روشن نکند
اگر باد را آرام نکند
اگر دلِ طوفانیِ دریا را به دست نیاورد برای اطمینان ماهیگیران
اگر آب را بازنگرداند به این رودخانه
اگر با نوکِ کفشش پاک نکن این خطوطِ مرزی را
اگر دور نیندازد این سیم های خاردار را

بگو این شعر به چه درد می خورد
اگر
اگر
اگر جنگ تمام شود و لبخندی بر لبانِ معشوقه ات نیاورد

به چه درد میخورد این شعرها
وقتی مثل سکه هایی در جیبم خش خش میکنند
که سال هاست دیگر رواج ندارند؟

۲
(نامه ای به خانه)

همیشه اینگونه بوده است
زندگی راهش را پیدا خواهد کرد
گُلی بر سنگ می روید
تکه ای چوبِ نجات بر روی آب می افتد
روزنه ای در اتاقِ گاز گشوده میشود
و آبگیرِ کوچکی در صحرا به چشم می خورد.

همیشه اینگونه بوده است
زندگی برمیگردد
و به ادامه ی خودش فکر می کند.
اینکه در آخرین لحظه
یک صندلی زیر پای کسی که طناب دار را
بر گردنش انداخته اند، گذاشته می شود.
اینکه اتومبیل درست لبِ پرتگاه از حرکت باز می ایستد
و گلوله ای سنگ را
به جای جمجمه ات انتخاب می کند.

تمبرهای زیادی در جیب دارم
نامه های بسیاری برایت خواهم نوشت
می دانم که به تو خواهند رسید
حتی اگر از جنگ زنده باز نگردم
می دانم
می دانم …

۳
(بعضی چیزها باید سر جای خود بمانند)

.
پدر به من بگو
از آن همه آهن
داسِ بیشتری ساخته شد
برای دروِ گندم ها
یا گلوله ی بیشتری
برای جمجمه ها، برای قلب ها؟
ای کاش
آهن سر جای خودش باقی می ماند
.
تقصیرِ این پرنده نیست
اگر از تو می ترسد پسرم
وقتی نمی گذاری
سنگ ها سرجای خود بمانند
وگرنه چه می دانست
این کبوتر کوچک، طعمِ سنگ را
طعمِ خون را
طعمِ مرگ را
.
نگاه کن!
آن الوارها که بر پشتِ تریلی سوارند
قرار نیست تمام شان
میز و صندلی شوند
قرار نیست تمام شان دفتر و تخته سیاه شوند؛
قبول کن اگر آن ارّه
چند سانتی متر آن طرف تر را می بُرید
حالا این چوب
داشت به سمت کارخانه ی مداد سازی می رفت
نه اینکه از آن تیرکِ اعدام بسازند.
کاش چوب ها
سر جای خود باقی می ماندند
.
حالا نفس عمیقی بکش پسرم
حالا بگذار طناب
حالا بگذار خون
حالا بگذار مُشت، گلوله، نان، بوسه، آزادی
هر یک سرِ جای خود باقی بمانند
.
حالا قلاب را
از دهان این ماهی پس بگیر
و بگذار
همه چیز سرجای باقی بماند
وگرنه معلوم نیست
استخوان های این ماهی
امشب در گلوی کدامیک از ما گیر خواهد کرد
.

۴
(دوست داشتنِ تو)

دوست داشتنِ تو
کشف یک قاره است، بی نقشه
سفر به آمازون است، بی اسلحه
رفتن به سیبری ست، بی پوست خرس.
دوست داشتن تو
عبور از رود نیل است بی قایق
نبرد در جنگ نُرماندی ست، بی سنگر
بودن در خط استواست، بی آب، بی غذا.

دوست داشتن تو
باز کردن شیر گاز است، به هنگام خواب
پریدن از پنجره ی طبقه ی پنجم یک خانه.
دوست داشتن تو
دوئل است، بی آنکه بدانی رقیبت زودتر برگشته.

دوست داشتن تو
تیغ است
گذشتن از میدان مین…
دوست داشتن تو
قوطیِ کبریت
بطری بنزین
یک بسته ی بزرگِ قرص…

دوست داشتن تو
خطرناک است
کُشنده است
جان فرساست

بگذار جور دیگری برایت بگویم؛
دوست داشتن تو
عبور یک اتوبوس از دره است، بی چراغ
بالا رفتن از صخره است، بی طناب.
دوست داشتن تو
گذشتن از مرز کشوری بیگانه است
بی آنکه حواسم به سرجوخه ها باشد
به برجک های دیدبانی
به تفنگ هایی که درست
پشت جمجمه ام را نشانه رفته اند

۵
(خیمه شب بازی)

پشتِ هر دست
دستی هست که دست ها را تکان می دهد
که پاها را تکان می دهد
که سرها را تکان می دهد

ببین آن مرد که می دود
خوابیده است
و پاهایش مال خودش نیست

ببین آن زن که فریاد می زند
خوابیده است
و دهانش مال خودش نیست

ببین آن نویسنده که می نویسد
خوابیده است
و دستش مال خودش نیست

ببین آن سرباز که شلیک می کند
خوابیده است
و انگشتش مال خودش نیست

دستی هست
که پاهای آن مرد را تکان می دهد
که دهان آن زن را تکان می دهد
که دست های آن نویسنده را
که انگشتان آن سرباز را تکان می دهد

اصلا فراموش کن پا را
اصلا فراموش کن دهان را
فراموش کن سر را
چشم را
انگشت را
اصلا فراموش کن دست را

به من بگو
این همه نخ که به ما آویزان است
به کدام دست وصل است؟

۶
(شعر سگ)

سربازان دشمن که آمدند
سربازان دشمن که شهرم را اشغال کردند
ملیتم تغییر کرد
به عربی پارس کردم

سربازان دشمن که آمدند
سربازان دشمن که شهرم را اشغال کردند
ملیتم تغییر کرد
به روسی دویدم
به انگلیسی گاز گرفتم
به آلمانی پاچه دریدم
به پرتغالی خوابیدم

هر بار که سربازان دشمن می آیند
هر بار که شهرم اشغال می شود
ملیتم تغییر می کند
من اما هنوز
به زبان مادری ام گرسنه ام

فرقی نمی کند
سربازان دشمن
یا افرادِ خودی

سگی هستم
که در کوچه ها به دنبالِ تکه های باقی مانده ام …

پاسخ دهید

مشاهدهٔ قبل از ارسال

نمایش متن بعد از ارسال