آشیان / ادبیات / هوای مکعبی

هوای مکعبی

 

قبل از سپیده دم هر روز، باد پارچه های ابریشم و کشمیر از رنگ های گوناگون را بر فراز کوه های هیمالیا تا تبت پهن می کرد و مدام به پراکندگی و تلنباری آن پارچه‌ها می افزود. یک سال قبل از میلاد مسیح تمام کوه‌ها و سرزمین تبت تا بمبئی و سپس تاج محل و سپس ساحل گوا و تامیل نادو از انواع رنگ و طرح پارچه‌ها پوشیده شده بود. در همین دقایق بود که من سر از یک کیسه متورم شده آب بیرون آوردم . خود را بر فراز آسمان صاف و آفتابی پیدا کردم. مسیر نگاهم را به طرف پایین تغییر دادم؛ گرچه پس از لحظه ای چشمانم در تشخیص واقعیت و تصور سرگیجه گرفته بود. اولین فریم های زندگی من در این آسمان عکس های خبری و شنیدن دهها مصاحبه اوریانا فالاچی در نقش اول زن، قدم زدن لعل نهرو (رهبر جنبش استقلال و کنگره ملی هند) داخل اتاق مربع شکل در نقش اول مرد، هیپبورن (هنرپیشه بریتانیایی هلندی تبار) در سمت تدارکات چی صحنه‌ها و گاندی به عنوان آپارات چی بود. مرز این قاره که بعدها نام آن را متوجه شدم با تندیس و تقدس‌هایی از گانشا (یکی از خدایان مذهب هندوییسم) پوشانده شده بود. در بین تمام آن گل و شکوفه، دریاچه و آبشارها، دشت و جنگل ها، مزارع چای و برنج، دیوار رنگی خانه های روستایی و معبدهای کوچک و بزرگی که از لابلای درختان سربه فلک کشیده خودنمایی می کردند گروهک‌هایی را از زن و بچه و مرد با عقیده و لباس های زرین براق نگاهم را خیره کرد که با آهنگ دعاهای خویش بوی مطبوع انسانیت را فریاد می زدند و مجسمه های رِزین (شیره درختان برای ساخت مجسمه) پوپولیسم را به هوا پرواز می دادند. از روی کنجکاوی در حالی که پاهایم بعد از چند ساعت پرواز خشک شده بود تصمیم به فرود در کنار یکی از همین تجمع‌ها گرفتم. فرصت خوبی هم می توانست باشد تا دستی به سر و روی لباس بالدار (وینگ سوئیت) بکشم. گرچه هنوز نمی دانستم که رویای پرواز برای من با این لباس‌ها به واقعیت رسیده است. به همین دلیل برخورد و نگاه مردم مثل یک سوپر قهرمان هالیوودی به من بود که چگونه از آسمان به طرف زمین آمده‌ام. حق با آنها بود. حتی بعضی از بچه‌ها دست و گونه‌ام را لمس می کردند تا آمادگی برخورد با یک واقعیت تازه را داشته باشند یا شاید هم هر روز صبح در یکی از خانه های رنگی روستایی، جناب Batman در حالیکه چمباتمه زده برای آنها شعرهای صمد بهرنگی را می خواند. وقتی که در مسیر مال رو و کوچه پس کوچه های گلی روستا با ذوق کودکانه یک تکه چوب جنگلی لاستیک دوچرخه نخ نمایی را می چرخانم و می دویدم به سینمایی رسیدم که رونق عجیبی داشت؛ با پوستر فیلم سینمایی سه احمق سر در سینما و دالان کوچک تاریکی که روشنایی اش را از نور روز قرض می گرفت. شخصیت ویژه آنجا مردی با لُنگ پیچیده شده دور کمر که تا روی زانو دنباله داشت و شیر کاکائو می فروخت بود با یک کتری، اجاق و لیوان های شیشه ای کوچک و یک گاو زنده در کنار او جهت داشتن شیر تازه و یک تجهیزات دم دستی. البته بعد از جلو رفتن و درخواست یک استکان نوشیدنی قهوه آن هم با کلی علم و اشاره و دادن یک انگشتر عقیق یادگار برتولت برشت (نمایشنامه نویس و شاعر آلمانی) به جای سکه متوجه شدم که چای ماسالا یک نوع معشوقه میان وعده در بین اهالی و حتی هندی ها بود. از جلوی سینما تا داخل سالن همه جمعیت و علاقمندان به نوعی یک بازیگر محسوب می شدند. طرفداران سوپراستارها و عاشقان پرده سینما، تکرار دیالوگ‌ها و همراهی حرکات و رقص با بازیگران فیلم یک نوع برنامه زندگی و عشق افلاطونی (رابطه عاطفی بین دو نفر بدون رابطه جنسی) در بین آنها رایج دیده می شد. با دیدن اولین صحنه های تازه و غریب در آن جنگل یقین پیدا کرده بودم که در یک کره دیگر فرود آمده‌ام که هیچ بنی بشری هنوز به آنجا دست پیدا نکرده است. باید به محض برگشت برای اگزوپری (نویسنده و خلبان فرانسوی) نامه ای بنویسم و پیشنهاد کنم که یکی از سفرهای شازده کوچولو را در این سرزمین برنامه ریزی کند؛ البته اگر برج مراقبت یک فرودگاه مدرن با کوزه و ظرف های سفالی شهر سوخته به عنوان تزیینات بتواند بدون در نظر گرفتن زمان و مکان پرواز هواپیماها با فرود جاناتان مرغ دریایی (رمانی نوشته ریچارد باخ) موافقت کند. هر کدام از مردم که به من برخورد می کردند با شوق وصف نشدنی برای ایجاد رابطه دست به هر کاری می زدند. از نگاه کردن و پلک نزدن زن‌ها و دویدن بچه‌ها تا سلام و احوال‌پرسی بعضی از مردهای دهکده. پررونق‌‌ترین کارهای روزانه در بین اهالی طبخ خوراک های گیاهی، چای ماسالا، گلاب جامون (از دسرهای شیرین هندی)، خوردن ناس و آب نیشکر بود. برنامه غذایی لاینفکی که در کنار طبیعت مثل نفس کشیدن بود. تنها یک عمارت قدیمی زمان تیپو سلطان (مسلمان مبارز ضد استعمار اهل میسور هندوستان) در روستا دیده می شد که از ارسی های اتاق سرسرای آن چند نردبان چوبی قدیمی و شکسته به آب انبار قدیمی روستا آویزان شده بود. وقتی از روی کنجکاوی امتداد طناب نردبان را دنبال کردم به دریاچه پر از رنگ های درهم و برهمی رسیدم که هر از گاهی جریان رنگ، سبدهای کنفی مملو از تیله های درشت و ریز چیده شده بر حوله های سفید را معلق و شناور کرده بود. بالای سر گودال که ایستادم هیچ صدایی را نمی شنیدم اما وقتی سرم را به داخل گودال خم کردم صدای چند نفر را شنیدم که در حال دکلمه شعرهای رستم و سهراب، خسرو و شیرین بودند. نوع صداها بیشتر به جنس صدایی می خورد که چند لهجه و گویش را در خود داشت. بدون آنکه متوجه حضور پیر مرتاضی در کنارم شده باشم برگ موزی را به من تعارف کرد که پر از کلمات تحریر فرانسوی، هنری، فارسی، پشتو و عبری با تحریر و رنگ های مختلف که در هم پیچانده شده بود. تنها یکی از آن کلمات که به رنگ سفید و زبان فرانسوی بود درخشش عجیبی داشت: Challenge. . در پلک زدن چهارم و یا پنجم بود که خودم را دوباره با وینگ سوئیت دیدم در حالی که تمام آن کلمات بر روی انگشتانم ناخودآگاه خالکوبی شده بود. تنها زوزه باد کوهستانی و یک حجم مکعبی بزرگ کولاک و برف که از قله های هیمالیا به طرف من هجوم می آورد.

ساعت 6:32 دقیقه صبح شده بود و روز 12 فروردین سال 1357 خورشیدی (روز جمهوری اسلامی). بالاخره نقاشی‌ام که نام جیغ (اثر ادوارد مونک) را برای آن انتخاب کرده بودم تمام شد. همیشه وقتی قلم مو را در دستم می گیرم فقط خواب و رویا جای بیداری را می گیرد. هر اتفاقی که بیفتد حتی درد آن را نیز متوجه نمی شوم مگر آنکه نقاشی تمام شود و از خواب بپرم؛  تاوان این بار یک پارچه سفید گلدوزی خونی شده است که گوش سمت راستم (اشاره به هدیه ون گوگ نقاش هلندی به دلبر خویش به نام راشل) را لابلای آن پیچیده ام. بعد از آتش زدن توتون پیپ‌ام تازه متوجه شدم که ساعت‌هاست رادیو ترانزیستوری قدیمی پشت پنجره روشن است و برای چندمین بار مونولوگ و دیالوگ شخصیت های نمایشی که هنوز نام اصلی نمایشنامه اش را هم نمی دانم می شنیدم چون ساعت‌هاست که مدام جملات آنها در ناخوآدگاه ذهنی‌ام در حال تکرار شدن بود. تنها جمله تقریبا واضح یکی از آنها را با حجمی از نویز و کلمات درهم کانال های دیگر که توانستم کاملا بفهمم Cogito ergo sum ( جمله معروف دکارت: می اندیشم پس هستم) بود؛ که البته بعد از ادای حرف M برق قطع شد؛ در صورتی که هنوز خونریزی گوش سمت چپ من ادامه داشت و مدام احساس می کنم که زیر صندلی لهستانی که روی آن جا خوش کرده‌ام هیچ چیزی نیست حتی یک تکه آیینه، حتی یک کلمه از صداقت و حتی یک اسکناس 100 ریال پهلوی. تنها صدای عبور قطار شهری می آید که در حال کم کردن سرعت برای توقف در ایستگاه آخر است آنهم در هوای مه آلود غلیظی که چشم چشم را نمی دید.

 

Amir-Azarnewshe-75x75 هوای مکعبی

امیر آذرنیوشه

درباره امیر آذرنیوشه

امیر آذرنیوشه

پیشنهاد خوانش

سیب کال

امروز دوباره آفتاب تمام پوستم را سوزاند. از بس پوست های سوخته ام را کنده …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *