In touch with Diverse Iranian Community

پرونده‌ی ماه: غزل پست مدرن – بخش دو

0 42

هومن عزیزی: در اين غزل از شاه بيت، زنگ قافيه و اقتدار رديف خبري نيست

بر اساس تعاریف آکادمیک “غزل” و “پست مدرنیسم”، همنشینی این دو واژه شاید عجیب به نظر برسد؛ اما هم‌اکنون تعداد قابل توجه‌ای از شاعران نسل امروز سرزمین ما سروده‌های خود را تحت عنوانی که از تلفیق این دو ساخته شده معرفی می‌کنند؛ ژانری که این روزها هواداران زیادی نیز میان خوانندگان جدی و پیگیر شعر پیدا کرده است.

هومن عزیزی، از نخستين شاعرانی به شمار می‌آید كه به چنین تجربه‌ای دست زده است؛ بازسازي قالب غزل و سرودن به زباني نو در اين قالب، آنچه كه بعدها به غزل نو يا غزل پست مدرن مشهور شد. او می‌گوید: «من نه اعتقاد دارم که تمام تجربه‌هايم غزل‌هاي پست مدرن هستند و نه تصور مي‌كنم سرودن غزلي پست مدرن به صرف اراده‌ي شاعر ممكن باشد، چنان كه پست مدرن‌ها تقدير مدرن را با تصادف جايگزين مي‌كنند، اين تنها تصادف است كه چنين امكاني را براي روي دادن در يك متن فراهم مي‌كند.»

هومن عزیزی

از چه زمانی به سرودن در قالب غزل پست مدرن روی آوردید؟ چگونه شد که به جای قالب آزاد، این قالب را که به هر حال قید و بندهای خاص شعر قدمایی را به شاعر تحمیل می‌کند، برای سرودن اغلب شعرهایتان (تا جایی که من اطلاع دارم) برگزیدید؟ (به گونه‌ای که امروز نام شما در زمره‌ی نخستین شاعرانی قرار گرفته که به این سبک و سیاق شعری سروده‌اند.)

من سرودن را از قالب نیمایی شروع کردم و سپس به غزل رسیدم، فضایی که من نوشتن را در آن آغاز کردم فضای خاصی بود، در شهر ما، کرمانشاه، تنها یک انجمن ادبی فعال بود به نام انجمن رشید یاسمی و تنها یکی از شاعران عضو این انجمن خارج از قالب‌های کلاسیک شعر می‌گفت که شعرهایش تقلیدهای ناشیانه از کارهای شاملو بود و فضا به گونه‌ای بود که می‌شد تصور کرد نیمایی هرگز دست به قلم نبرده است و شاملو و فروغ و سهراب و اخوان چیزی جز استثنا نبوده‌اند. نوشتن جز در قالب‌های کلاسیک جدی گرفته نمی‌شد و من هم شروع کردم به فراگرفتن قواعد سرایش و اوزان عروضی و در این راه امکانات غزل توجهم را جلب کرد و تصمیم گرفتم از این قالب به عنوان یک آزمایشگاه استفاده کنم و با شکستن و تغییر قواعد بازی امکان دستیابی به شعر را در قالبی مثل غزل بررسی کنم، غزل‌های من حاصل تمرین‌های آن سالهاست. آغاز کار من با قالب غزل کاملن تصافی بود اما پس از این که کاملن با آن آشنا شدم و ظرفیت‌ها و امکاناتش را درک کردم، متوجه شدم که چرا به آن عروس قوالب شعر فارسی می‌گویند و چرا شعرهای شاعرانی که صدها سال در حافظه‌ی ملی ما مانده‌اند در این قالب سروده شده و تصمیم گرفتم امکان سرایش شعر امروز را در آن بررسی کنم.

اتفاقن سعی من این بود که ببینم آیا می‌توان با وجود این «قید و بندهای خاص شعر قدمایی» شعر سرود و یا آیا این «قید و بندهای خاص شعر قدمایی» با شناخت کافی شاعر از قالب از میان می‌روند و می‌توان شعری سرود بی آنکه اجبار باعث انتخاب برخی کلماتش شده باشد؟ شعری که تک تک کلماتش اجزاء غیرقابل تغییر آن باشد نه لوازم قالب آن… سعی کردم موسیقی شعر را بر وزن آن برتری دهم، اندازه‌ی سطرها را تغییر دهم و آنها را کوتاه‌تر یا بلندتر از ابیات به کار بگیرم تا تصور عمومی خواننده‌ی غزل را تغییر دهم، تا خود را برای حدس زدن قافیه آماده نکند یا حتی متوجه نشود قافیه چیست یا این که در حال خواندن یا شنیدن غزل است… در اين غزل از شاه بيت، زنگ قافيه، اقتدار رديف و… خبري نيست و عناصر آن: حضور روايت يا ضد روايت، همسطح شدن و محو شدن قافيه و رديف، بافت محکم و يکدست عمودي، عدم وجود ذات تغزل، عدم حضور تنتنه وزن و… ست که آن را به متن – تکست – مي‌رساند و امروزي نشان مي‌دهد. اين بدلي ازغزل حافظ نيست و اصل هم نيست – زيرا با اصالت غزل نسبتي ندارد – پس از ژان بودريار کمک مي‌گيرم و آنرا وانموده غزل مي‌نامم …. تصورم این است که گاه در رسیدن به این اهداف موفق شده‌ام و گاه شکست خورده‌ام که البته قضاوت آن با خوانندگان کارها است.

مسلماً برای خواننده‌ی جدی شعر، شعریتِ متن بیش از هر ویژگی دیگر آن اهمیت دارد. با بررسی آثارتان از این منظر، تردیدی باقی نمی‌ماند که سروده‌های شما در ژانر غزل پست‌مدرن، از “شعریت” برخوردار است، اما این سؤال نیز می‌تواند مطرح باشد که دهه‌‌ها بعد از جنبش شعری نیما، چه نیازی در این رابطه احساس می‌شد که بیاییم جنبشی را در قالب‌های کلاسیک شعری بنیان نهیم؟

چنان كه گفتم قصد من و همنسلانم از اين تجربه‌ها به راه انداختن موج يا جنبش شعري نبود و من به عنوان شاعري جوان به دنبال تجربه كردن كاري بودم كه با وجود اين كه ريشه و سابقه‌اش در ادبيات فارسي و آثار گذشتگان ماست اما هرگز تجربه نشده است، اکنون هم تصور دقيقي از اين جنبش ندارم چون بنا به تجربه دريافته‌ام كه آنچه از ادبيات در فضاي سايبر منعكس مي‌شود، تمامي آن نيست و صد البته اگر منتشر شود نيز من تمام ابعاد آن را نديده‌ام و به همين دليل امكان قضاوت دقيقي در اين باره ندارم اما تا آنجا كه من ديده‌ام حجم بزرگي از آثاري كه مي‌كوشند خود را در اين حوزه ببينند و تعريف كنند بدون آگاهي و شناخت دقيق و كامل اين حوزه و حتي بدون آگاهي از حوزه‌هاي شعر كلاسيك و شعر مدرن و فلسفه‌ي مدرن و پست مدرن خلق شده‌اند و گاه پر از تقليد هستند، اما بخش كوچكتري هنوز به سمت شعر حركت مي‌كنند که البته این موضوع در تمامی امواج هنری با کمی تقریب به همین شکل است…

اصولاً به “غزل پست‌مدرن” به عنوان جنبشی شعری اعتقاد دارید؟ چرا؟

بايد ديد تعريف ما از جنبشی شعری چيست… چنان كه گفتم قصد من نشان دادن يا اثبات اين نكته بود كه زمان كار با قالب‌هاي كلاسيك به سر نرسيده و هنوز هم مي‌توان در قالب‌هاي كلاسيك شعر سرود اما اين به اين معني نيست كه شاعر بايد به تمامي خودش را در حصار قالبي خاص محدود كند و از آزمودن فرم‌هاي ديگر باز بماند، اگر منظور از جنبش شعری اين است كه شاعري تنها و تنها در حيطه‌ي غزل يا فرم ديگري شعر بگويد، اين موضوع با آنچه ايد‌آل ادبي به شمار مي‌رود به نظر من فاصله‌ي زيادي دارد، اما اگر به اين معني است كه هنوز شاعراني به آزمودن توانايي خود و امكانات قالب مشغول‌اند، اين حركت ايدآل من است.

اما درباره‌ي پست مدرن بودن غزل؛ به طور خلاصه بگويم كه اين نامگذاري از سوء تفاهمي در درك معني پست مدرنيسم براي برخي شاعران جوان سرچشمه مي‌گيرد:

فيلسوفي در تعريف برخي سازه‌ها كه آميزه‌اي از سنت و مدرنيته هستند اصطلاح پست مدرن را به كار مي‌برد و حالا اين مفهوم در ابتدايي‌ترين شكلش براي توصيف شعري با قالب كهن و مضامين و واژه‌هاي مدرن به كار رفته است در حالي كه پست مدرنيسم مقوله‌ي بسيار وسيعي است شامل تمامی نقدهايي كه به مدرنيسم وارد شده و می‌شود

به نظر من بخشي از ادبيات امروز ايران و بخشي از غزل امروز ايران را مي‌توان با پست مدرنيسم تحليل كرد اما صرف به كار بردن كلماتي چون اتوبوس و تلفن و اينترنت و… در يك غزل آن را به عنوان يك اثر پست مدرن تعريف نمي‌كند.

                  آمیختن پدیده‌ها یکی از خصایص بنیادین فرهنگ ما است، ما ايراني‌ها همواره از زمان باستان به دنبال آميختن مذهب و قدرت بوده‌ايم و تنها تجربه “جمهوري اسلامي” در تمام ممالک اسلامي از آن ماست. ما ايراني‌ها بوديم که هنگام منع نقاشي، پيکره‌سازي و ساير هنرهاي تجسمي نقوش اسليمي و هنر اسلامي را بوجود آورديم، ما ايراني‌ها بوديم که از آميختن سنن گوناگون معماري ترکيب‌هاي تازه کشف کرديم. تخت جمشيد و تالار صد ستون مدعاي من است که نوعي چادرنشيني با سنگ است. خط را هميشه از اقوام ديگر گرفتيم در آن دخل و تصرف کرديم و مناسب زبان خود بکار برديم و در واقع زبان مکتوب ما هميشه آميزه‌اي از زبان شفاهي ما و خطي‌ست که در زبان ديگري بکار مي‌رفته

                  چرا ايراني‌ها همه شيعه‌اند؟ و ايران تنها کشور شيعه مذهب است؟ انديشه‌ی منجي تنها در مذهب شيعه وجود دارد و انديشه‌ي منجي از دين قديمي ايران است که آغاز مي‌شود و به اديان سامي راه مي‌يابد. آيا آميزشي ديگر در دين صورت نگرفته است؟ آيا ما با آميختن آيين‌هاي کهني چون گنوس و اسلام عرفان اسلامي ايراني را بوجود نياورديم و آيا دراويش ما با آن تبرزين‌ها و عقايد گنوسيستي مظاهر ميترا نيستند و… ايراني‌ها استاد بهم آميخت سنن گوناگون و گاه متضادند اما آمیخت سنت و مدرنیته همیشه به معنای پست مدرنیسم نیست خصوصن در حیطه‌ی ادبیات

بايد به ريشه‌هاي مدرنيته و نقدهايي كه پست مدرنيسم به آن وارد مي‌كند پرداخت، عنصر روايت را و تفاوت‌هاي روايت مدرن و روايت در پست مدرنیسم را به روشني ديد، فراتر رفتن از ژانرها و ديگر كليشه‌هاي مدرن را آموخت، اعتقادات بنيادين مدرنيستي را درك كرد و نقدهاي وارد به آنها را شناخت تا بتوان در اين حوزه انديشيد و كار كرد، وگرنه كارها از تقليد فراتر نخواهند رفت و گذشته از اين شاعر نمي‌تواند به قصد سرودن متني پست مدرن در يك قالب كلاسيك دست به قلم ببرد، اين يك پروسه است كه در شرايطي خاص اتفاق مي‌افتد، آزمودن قالب و كوشش براي شكستن آن و تبديل آن به غير از آنچه تا كنون بوده است و فراتر رفتن از آن براي من باعث شد چندباري به متني برسم كه به تصور خودم قابليت چنين خوانشي را داشت و اين مي‌تواند براي هر شاعر ديگري هم رخ داده باشد يا رخ دهد اما من نه اعتقاد دارم که تمام تجربه‌هايم غزل‌هاي پست مدرن هستند و نه تصور مي‌كنم سرودن غزلي پست مدرن به صرف اراده‌ي شاعر ممكن باشد، چنان كه پست مدرن‌ها تقدير مدرن را با تصادف جايگزين مي‌كنند، اين تنها تصادف است كه چنين امكاني را براي روي دادن در يك متن فراهم مي‌كند؛ حتي خودِ تصميم گرفتن براي نوشتن نوعي شعر از تصور و تعريف من از روند سرايش قرن‌ها فاصله دارد زيرا پيش از هر چيز جايگاه شهود را زير سؤال مي‌برد، مگر نه اين كه هر شعر بايد اتفاقي باشد و حضور و ظهورش پيش از هرچيز روندي ناخودآگاه است؟

خلاصه‌ي كلام، من به جنبشي اعتقاد دارم كه پيش از هر چيز كارگاهي است براي كندوكاو و آزمودن و كشف زوايا و ظرفيت‌هاي نامكشوف قالب و صد البته كوشش براي سرايش شعر ناب و گفتن حرف زمانه‌ي خود، هر شاعری باید ساز شعرش را با مترونوم زمان‌اش کوک کند...

تا جایی که از شما خوانده‌ام، شعرهایتان در قالب غزل پست مدرن، از ویژگی‌های زبانی خاص خود شما برخوردار است و کلا به نوعی، زبان محور است. رویکردهای زبانی خاص در سروده‌های امروزی که قالب کلاسیک دارند، برای پست مدرن بودن آنها شرط کافی است یا شرط لازم؟ چه مؤلفه‌های دیگری باید در سرودن آنها رعایت شود تا به آفرینش اثری پست مدرن بیانجامد؟

زبان از عناصر شاکلي شعر است. آنچه در مورد اين عنصر شاکلي مهم است اينست که زبان چيزي جز بافت کلمات نيست و کلمه ابزار کار شاعر است. چنانکه مي‌دانيد و در بخش‌هاي ديگر هم تاکيد بسيار کرده‌ام: موسيقي و فرم و ساير عناصر شاکلي را نمي‌توان واقعا از هم تفکيک کرد و در واقع تمام عناصر شاکلي نيز در زبان و بوسيله کلمات شکل مي‌گيرند اما نکته اينست که هر چند در يک متن نمي‌توان به تفکيک اين عناصر رسيد اما زماني که درباره متني صحبت مي‌شود مي‌توان درباره زبان آن فارغ از ساير عناصر به بحث پرداخت. شايد با مثالي از رياضيات جديد بتوان اين موضوع را روشن‌تر کرد، اين تفکيک گويي در باره مجموعه‌اي صورت مي‌گيرد – متن – که متشکل از چندين مجموعه ديگر است که با هم اشتراک بسيار دارند و در واقع اعضاء هريک از اين زير مجموعه‌ها اعضاء زير مجموعه‌هاي ديگر نيز هستند…

برخي از پست مدرنيست‌هاي نامي جهان زبان شناسند و برخي از آنان بر اين اعتقادند كه زبان كليد درك جهان است و برخي گاه تا آنجا پيش می‌روند كه ريشه‌ي ساختارهاي اجتماعي را در زبان مي‌بينند و جستجو مي‌كنند، بر همين روال تصور مي‌كنم رابطه‌ي دال و مدلول گاه عميق‌تر و فراتر از آن است كه تصور مي‌كنيم و مثلن در يك شعر هر كلمه‌اي به اندازه‌ي معادلش در جهان پيرامون ما ارزش دارد، يا ساختار مردسالارانه‌ي يك اجتماع از ساختارهاي مردسالارانه‌ي زبان آن جامعه سرچشمه مي‌گيرد

چنان چه در پاسخ سؤال قبلي گفته شد زبان شرط لازمي براي سروده شدن يا خوانش شدن متن پست مدرن است اما هرگز كافي نيست، به كار بردن زبان مدرن در قالبي كهن بيش از يك بار ارزش ندارد، به اندازه‌اي كه هر كشف علمي يا هنري ديگري در اين جهان ارزش دارد، پس از آن بايد ديد اين زبان در خدمت ظهور و بروز كدام خصايص هنري، فكري، فلسفي است و به قول معروف چه مي‌گويد

من در تجربياتم كوشيدم شعرهايي خالي بسرايم، شعرهايي كه تنها معطوف به تشريح و توصيف خود حالت و شرايط سرايش باشند و بيش از اين – البته در عين رعايت تمامي قوانين قالب- هيچ چيز گفته نشود؛ يا كوشيدم ارزش كلمات را با تأكيدهاي مؤكد بر مكان آنها در متن و شماره‌ي سطرها و… نشان دهم. در اين جهان – جهان متن – من آدم‌هايم را در فرم قالب زنداني دارم و خواننده هم، و روايت يا ضد روايتي که در فرم قالب محصور است نوعي بار درماتيک در خود دارد که اين آدم‌ها را به فرجام مي‌رساند و خوب مي‌دانيم دست و پا زدن در قالب اين قفس کنايه از چيست… اينجاست که من اين محدوديت – فرم قالب را – به مثابه امکانات مي‌نگرم. امکاني که به من امکان مي‌دهد بدون اين که مثلا از فشار حرفي بزنم، فشار را اجرا کرده باشم.

اين وضعيت دلخواه من است، وضعيتي که مردم من در طول تاريخ به آن دچار بوده‌اند، هزاران چهارچوب تنگ – هر سازمان اجتماعي به تناسب قدرتش تنگ‌تر – که در هم ادغام شده‌اند و اجازه حرکت را از سوژه گرفته‌اند و حال مي‌توانم با بازآفريني اين وضعيت در يک قالب و گاه با فاصله‌گذاري در آن به اجراي وضعيت روي کاغذ برسم. نكته‌هايي را كه در ابتداي پاسخ به آنها اشاره كرده بودم نشان دهم، اما هر كدام از اين تلاشها تنها يك بار ارزش دارند و تكرارشان هيچ متني را واجد ارزشي نخواهد كرد، حال بايد به تجربه‌هاي ديگر انديشيد

نكته‌ي ديگري كه بايد به آن اشاره كنم رسيدن فرم هر كدام از كارها به تكاملي است كه آنها را به مانند الماسي تراش خورده با ارزش مي‌كند، زبان بايد در خدمت رسيدن فرم غزل به حالتي باشد كه حذف هيچ كدام از كلمات آن ممكن نباشد، از يك سو رسيدن به اين فرم تلاش و كوشش فوق‌العاده‌اي مي‌خواهد و آن را دست نيافتني‌تر از شعرهاي ديگر و اتفاقات ديگر مي‌كند و از سوي ديگر باعث مي‌شود كه پس از رسيدن به يكي دو تجربه‌ي موفق، ساير قالب‌ها و فرم‌ها و ژانرهاي شعر به نظر بيش از حد ساده و دست‌يافتني برسند و اين حس باعث مي‌شود شاعر نتواند به سادگي خود را با ديگر سروده‌ها قانع كند

یادم می‌آید که در ایران همزمان با محمد سعید میرزایی، غزل پست مدرن می‌سرودید و حتی سروده‌های مشترکی در این قالب با او (اگر اشتباه نکنم) و با دیگر شاعران داشتید. این تجربه‌های مشترک چه‌قدر به “شعر” نزدیک شد؟ اصولا به شعر شدن کار مشارکتی اعتقاد دارید یا به نظر شما سرودن مشارکتی از سر تفنن اتفاق می‌افتد؟

من روزگاري دور با سعيد ميرزايي دوست و همكار بوده‌ام اما شعر مشتركي با او جز از سر تفنن نسروده‌ام، شعرهاي مشترك من مجموعه‌اي مشترك از شعرهاي فاقد قالب و ژانر بوده‌اند به نام شعر مثلث كه به همراه مريم هوله و هومن ربيعي كار شده‌اند و البته گاه بخش‌هايي از شعرها را كه من نوشته‌ام در قالب غزل يا بخشي از قالب غزل بوده‌اند اما خود شعرها در كليت خود شعرهايي فاقد قالب بوده‌اند…

تصور من اين است كه سرودن شعر به شكل مشترك چه از سر تفنن و چه به صورت حرفه‌اي اگر شرايط مناسب آن فراهم باشد، تجربه‌اي سودمند و زيبا و آموزنده است

بعد از مهاجرت به سوئد، نوشتن غزل‌های پست مدرن‌تان ادامه یافت؟ چقدر تجربه‌ی زیستن در غربت بر سرودن یا نسرودن شما اثر گذاشت؟ از این تجربه که خود می‌تواند تجربه‌ای پست مدرن باشد، برایمان بگویید.

تجربه‌هاي من در حيطه‌ي غزل بيشتر مربوط به دهه‌ي هفتاد بوده و البته در طول ساليان ادامه پيدا كرده اما بسيار جسته و گريخته، بيشتر در حيطه‌ي شعرهاي بدون وزن و قالب و در حيطه‌ي رمان‌نويسي فعاليت كرده‌ام ولي گاه گاه غزلي هم اتفاق افتاده و نوشته شده است كه از آخرين تجربه سالها مي‌گذرد

هر چند به دلايلي كه بر هيچ كس پوشيده نيست كمتر به انتشار كارهايم فكر كرده‌ام اما مجموعه‌ي تجربه‌هايم در حيطه‌ي غزل را به شكل كتابي الكترونيكي به نام پرونده‌ي برزخ سالها پيش منتشر كرده‌ام كه شايد كمك بسيار كوچكي باشد براي ديگر دوستان و همكاراني كه هنوز به آزمايش به غزل مشغول‌اند و پتانسيل و توان اين كار را هنوز در خود مي‌بينند… البته در موخره‌ای در همان کتاب کوشیده‌ام نوع نگاهم و فضای کارم را تشریح کنم و هرچند یکی دو دهه از زمان نوشته شدن آن متن می‌گذرد و شاید برخی از زوایای نگاهم به مسئله غزل پست مدرن تغییر کرده باشد اما از آنجا که آن متن در بحبوحه اندیشیدن و کار بر موضوع نوشته شده است، هنوز هم بهترین منبع برای دیدن از زاویه‌ی دید من به این موضوع است

من مدت‌هاست كه سرودن شعر در همه‌ي اشكالش را كمتر تجربه مي‌كنم شايد به اين دليل كه تمامي توانايي ذهني‌ام را مصروف دنياي قصه‌گويي و روايت‌هاي بلند كرده‌ام، مدتي است كه مشغول نوشتن رماني به زبان انگليسي هستم به نام (تاتو) كه به معني خالكوبي است، رماني كه شرح معاصري است از بخش اول كمدي الهي اثر جاودانه‌ي دانته، دوزخ. كار ويرايش نهايي آن همين روزها تمام مي‌شود و براي انتشار و ترجمه‌ي فارسي‌اش آماده مي‌شوم

مهاجرت تاثیر شگرفی بر روحیه آدمی و نوع اندیشه‌اش می‌گذارد، با وجود آنکه تبعید تلخ است اما زیستن در فرهنگ و زبان بیگانه باعث می‌شود آدمی پیش فرض‌های پیشین و بدیهی فرض شده‌اش را که میراث فرهنگی اوست مورد بازنگری قرار دهد و از زوایای تازه‌ای به جهان بنگرد، مسلمن این موضوع برای کسی که می‌نویسد باعث تغییرات شگفت می‌شود، در مورد من هم مهاجرت تاثیرات عمیقی داشته است، تاثیراتی که در شعرهای پس از مهاجرت مشهود است، مسلمن پرداختن به موضوعاتی که پیشترها قابل درک نبودند مثلن نژادپرستی یا مدارای فرهنگی و

از شما و خوانندگان عزيز سپاسگزارم و به خاطر پاسخ‌هاي عجولانه‌ام پوزش مي‌خواهم.

پاسخ دهید

مشاهدهٔ قبل از ارسال

نمایش متن بعد از ارسال