تبلیغات

صفحه را انتخاب کنید

پناهجو و سگ سیاه پشت پنجره

تبلیغات

 

دیروز از پنجره آشپزخانه ی  یک پناهجوی قدیمی

که مرا به یک فنجان چای گرم دعوت کرده بود

به خیابان باران خورده نگاه کردم.

زنی جوان با موهای طلایی

و چشمانی به رنگ دریا

                           -همان دریایی که شوهرم را از من ربود-

ماشینش را در وسط خیابان پارک کرد

تا سگ سیاهی را که در پیاده رو هراسان بود به خانه اش برساند.

                            -آه، اگر او می تواند سگ گمشده ای را به خانه اش برساند

                             و خیابان را بند بیاورد،

                             حتمن خواهد توانست جسد شوهرم را از آب های طغیان زده مدیترانه بیرون بکشد

                             و به من برگرداند!

زن، سگ سیاه را در آغوش گرفت

و به پنجره های نیمه باز نگاه کرد

گویی چشم هایش، کف زدن های مداوم تماشاگران خیابانی را جستجو می کرد.

خیابان چه تمیز است

و چمن ها چه سبز…

می توان در آشغالدانی ها

ساندویچ های مصرف نشده پیدا کرد

و بطری های نیمه پر کوکاکولا

در کمپ پناهجویان باد می وزد

صدای همهمه ای ازپشت  چادر پلاستیکی می شنوم

می پرسم

         -آیا آنها جسد شوهرم را پیدا کرده اند؟

پناهجوی قدیمی برایم ترجمه می کند:

       -نه، زیبای خفته من!

       آنها فریاد می زنند:

      “تروریست ها را به سرزمینشان پس بفرستید”

و من از پشت پنجره آشپزخانه این پناهجوی قدیمی

به خیابان باران خورده نگاه می کنم

و به چمن های سبز

و رنگ چشمانم سیاه و سیاه تر می شوند

و فنجان چای سرد تر و سردتر

دوم اکتبر 2015

 

                         

نظر

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

تازه‌ترین نسخه دیجیتال شهرگان

شهرگان در شبکه‌های اجتماعی:

ویدیویی

بارگذاری...

پادکست شهرگان


آرشیو شهرگان