In touch with Diverse Iranian Community

پنج شعر از اعظم بهرامی

0 119

«پرنده‌ای بر روی شاهرگ»

چاپ اول: اچ اند اس مدیا، لندن، 1395

طرح جلد: شبنم میری

برای تهیه‌ی این کتاب به اینجا مراجعه کنید: http://www.hands.media/books/?book=the-bird-on-the-nervure

aa

1

اين پرتقالهاي خونين از من ست

دست ميكشم روي سيهاي گونه ات

و به بهارهايي كه نيامد،

نيامدم كه بمانم تنهايي مِرا از تو پُر است

خط بكش اين نامها را ، نامه ها را

” خون پاش و نغمه ريز” گوش ميكنم

با لهجه ي شهري نزديك رم

بلندتر از طبقه هاي كليساي نوتردام

سخت تر از پوست خوني تو بر پرتقال

دور ميزند

ميل عجيبي به پوست كندن

به دار زدن

زخم زدن

و ساز

شبيه تر به تو منم

كه از نارنجستاني در شيراز كش امده ام

تا

استخواني شوم در زخ م اخرين زن هرات .

دردم را پس بده ,

زخمم را ,

خونهايي كه بر قاعده گي هاي بي قاعده چكيد ,

رنجهايم را پس بده !

من رنگ اين گلهاي خشخاشم

تيغم بزن !

افيون تو ام ,

تا سياه شوم در باورت

و

آنچه در من مركب است .

[clear]

[clear]

2

[clear]

اسمش را ميگذاريم همان سقف بلندي ،

كه روز را .

اسمت را روز ميگذاريم اي شب بلند

همين خط را

اخرين خط، خط، خطهايي كه ميله ميله فرو ميروند در كلافي كه

تو بافتي

تو بر تن پوشاندي

و تن ،

تن شد از حجوم ان همه نخ و واژه و كلام و كلاف .

چرا سرت را از امامزاده طاهر بلند نميكني؟

بلندش كن

ببين ، ميتواني از زير سنگها و خاكها و خاكسترها ، هم

به توان نامطبوع اخرين گلاب پاش پي ببري ..

به ريدن با حرف درشت ر ” ر “دسته دار

كه تا انتها به ماتحت عصيان و ترجمان ” چ” فرو شده است

تا دسته، فرو رفته است به امضاي دسته جمعي ما

به امضاهاي بعد از خطوط اضافه

خطوط قرمز

خطوط حاشيه دار

خطوط لعنتي مكروه و كثافت پوشيده از لعاب خوشتراش نام تو،

اي كلنل سالنهاي دراز و درهاي كوتاه !

ايين اين نيمكتها را كسي نميدانست

كسي از كتابخانه ي بابل چيزي نميدانست

كسي از ترجمان ان همه وضوح تصوير ،

در خشونت “گاو گندهاي چاله دهان “

چيزي نميدانست .

كسي نميدانست كه چيزي

چيزي از كسي

كسي به انتهاي شاعر نزديك بود

به انتهاي اخرين گچ سفيد لاي انگشتان اماسيده ات .

كسي از ان همه تخته هاي بي كاربرد سياه

از سرهاي تراشيده ي مدادهاي نمدار ،

از “اوراق كهنه ي يك دفتر”، از ظهير الدوله

كسي نميدانست كه هرگز هم نخواهد فهميد .

و ترجمان نفهمي ان همه روز ، شبي شد ،

كه،

اسمش را ميگذاريم روز

با سقف بلندي كه به انتهاي خود مي اغازد .

[clear]

[clear]

3

[clear]

رنجهايت را غورت بده،

پيوند بزن به سينه ی چپت،

زخم نشود

سرطان نشود و نرود روی ريلهای پرتو ايکس بچرخد.

من آنروز شبيه مادر زخمهايم بودم،

شيرشان می دادم که تو آمدی،

روی پنجره هايی که سايه ی آفتاب بود،

راه رفتی خنديدی و گفتی:

روز! هی روز روشن من !

شب بود که پاسخی به ترانه از ريل و زخم و پنجره عبور کرد ،

رد شد و به تو رسيد ، دوباره روز شد.

لای فضای بی تعفن زخمها گم نشوی !!

گم نشوی بين استخوانهای کوچکی

که از بازوان تو بيرون زده اند ، برای آغوش گرفتن من ،

من از بين تمام آن حرفهای پر خون ،نام تو را خط زدم،

و پنجره ها، آن پنجره های درد آلود و خسته ، که چقدر با صدای قيژ قيژ من آشنا بود.

آه ای ماهی کوچک صمد،

ای سفيد بی انتها،

چطور در آغوش ميگيريم ،

که رد بشود از آنطرف ميله ها،

چطور در آرزوهايت جا می کنی نامم را ؟

بزرگ شده ام ديگر،

بزرگتر از نامم شده ام،

و بلوغ اين زخم در من استخوان ترکانده است.

آشکار ، پنهان، کلمات افسار گسيخته رها ميکنند رنجشان را،

روی سلسله مراتب کلمات به شعر،

روی ارتفاعات خط خورده ام،

روی نقشی شبيه من،

تا

در زخمهای صبح به شب نرسيده ام،

شعری شو.

 [clear]

 [clear]

4

 [clear]

هراس من از صدای آن موتورهای دوردست ،

از تمام فرودگاههايی که در من ادامه می يابند،

پروازهايی که در من کنسل ميشوند،

و من در تمام اين کابينهای خالی،

چطور حل ميشوم ، نميدانم!

خسته نباشيد مردان اسلحه!

خسته نباشيد اسلحه های مردانه!

خسته، خسته، خسته،

پس کی به استراحت مطلق بليط ميرسيد؟

من در آن آخرين غروب، که تو گفتی آخرين است ،

خوابيده بودم،

مثل پنيرهای مارتزورلا، سفيد و نرم،

خوابيده بودم که تو آمدی، پريده رنگم کردی ،

و از ريلهايی که داد ميزدند،

با پانزده دقيقه تاخير، با بيست دقيقه تاخير، با اينقدر دقيقه.

باشد برای وقت سفر کردنم،

برای آن مرد که زير چشمی نگاهم می کند،

برای ترجمه ی زبان به زبان و نگاه به نگاه.

[clear]

[clear]

5

[clear]

سقط شده است اين شعر

از بيضه هاي سياه آن افريقايي

تنها .

از پرچمهاي سودان شمالي و جنوبي ,

از خراسا ن مركزي ,

از خط هاي مدرج و پرچمهاي دروغگو .

چقدر بگويم ٧ ماهه است

در زباله هاي اتمي كارون

در مشمع پلاستيكي سياهي

كه هيچ ربطي به افريقا نداشت .

اين ترانه را بگير و جلو برو ,

به نقشه اي كه روي ديوار است

ميخكوب ميشوي , به اين سنجاق سر گير ميكني ,

گل ميدهي .

تقديمت ميكنند به نقض حقوق بشري كه رفت

ديروز از مرز سودان رد شد ,

به من رسيد

جايي در گاريبالدي به من رسيد

و سخنراني مجسمه هاي كليسايي تنها در اصفهان را تراشيد

تو اين خطوط مدرج را رد كن ,

اين نما در فرودگاه را ,

اين محدوده ي معدن زغال سنگ را كه عمودي نوشته ميشود .

رد كن اين حدو د مرزي پاسپورت شده را .

اينجا ,

آخرين روسپي رومانيايي

خود را به نيل انداخت !

[clear]

پاسخ دهید

مشاهدهٔ قبل از ارسال

نمایش متن بعد از ارسال