شعر

پنج شعر از زهرا سلیم (باران)

زهرا سلیم متولد تهران کارشناس ارشد ادبیات

۱.

خشکاند مرا تا به زمستان برساند

ارّه به تن شاخهٔ عریان برساند

باشاخه گلی آمد و می‌خواست دلم را

با حلیه گری دستِ بیابان برساند

قلاب بیانداز که این ماهی عاشق

جان میدهد این عمر به پایان برساند

بی عشق تو این چشمه ی نو پا نتواند

تا رود کهنسال به طغیان برساند

چون شاخه گلی منتظر دست توام تا

یک روز مرا باز به گلدان برساند

هر پنجره ای رو به سکوت است ولی عشق

باید که خودش را به خیابان برساند

ای بغض گلوگیر دمت گرم تو بشکن

تا ابر غمم،درد به باران برساند

۲.

دلم گرفته و سنگ صبور می‌خواهم

برای این دلِ ساده شعور می‌خواهم

امید آمدنت در کنار پنجره مرد

چگونه زنده شوم ؟از تو نور می‌خواهم

زمان غصه و دردم نبوده آغوشی

از این جهان پر از غم سرور می‌خواهم

در انتظار تو گریه به قصد کشت آمد

برای مرهم دردم حضور میخواهم

تو یوسفانه گذشتی و من در این هق هق

نگاهِ منتظرو چشمِ کور می‌خواهم

غمت که ماندو شدم باز هم بلاتکلیف

در این معادله قلبی جسور میخواهم

به خاطر تو شکستم همیشه و همه جا

به جای عشقِ تو حالا غرور می‌خواهم

۳.

با جمع عشق حاصلِ منها همیشگی ست

انگار  بی تو غربتِ  دنیا همیشگی ست

آنجا اگر که غصه ی تو گاهگاهی است

اینجا ولی غَمِ منِ تنها همیشگی ست

در سرزمین تو شب طولانی ات یکیست

در سرزمین من شبِ یلدا همیشگی ست

حبسم درون حسرت و تازه خبر رسید

این حکمِ سختِ لازم الاجرا همیشگی ست

ماهیِ کوچکم! کمی آرام‌تر بمیر

در پنجه ی زمانه تقلا همیشگی ست

با خنده گفت پنجره ی باز رو به مرگ :

این منظره برای تماشا همیشگی ست!

۴.

قلب مرا بردی بفهمم لنگ بودن را

در عشق یادم داده ای صد رنگ بودن را

شاید شوم دیوار یا نه ,صخره ای بی جان

تمرین کنم بعد از تو هر شب سنگ بودن را

فرزند دل بودی و مادر بعدِ مرگِ تو

دانست معنای فقط دلتنگ بودن را

تنها که شد سربازِ دل آنگاه می‌فهمد

مفهومِ مردن یا اسیرِ جنگ بودن را

همچون عقابی بوده ام آزادو بی پروا

آموختی بر من ولی در چنگ بودن را

وقتی خیابان جای آه و ناله ام باشد

باید که دید از چشم مردم ننگ بودن را

بی آفتابت  سایه ام گم می‌شود چون که

بی نورِ تو فهمیده ام شب رنگ بودن را

۵.

میروی و دلِ من از تو زمان میخواهد

باز هم شیشه از این سنگ امان میخواهد

در دلم هر ضربان بی تو سکون شد برگرد

قلب بی جانِ من اینبار تکان میخواهد

قانعم با نفسی مختصر اما قلبم

از هوایِ نفست چند جهان میخواهد

غصه ات زود جوانی مرا خواهد برد

فرصتی نیست بیا عشق تو جان میخواهد

فصل مرگ من دل خسته رسیده اما

دل آزرده ام از تو ضربان میخواهد

روزه دار دو عدد بوسهٔ داغت هستم

این عطش از تو فقط زود اذان میخواهد

Related posts

 بهارینه‌های شهرگان – ۲

شهرگان

دو شعر از حامد بشارتی‎

شهروند بی‌سی

چند شعر از عبدالله پشیو

شهرگان

اظهار نظر