تازه‌ها شعر

پنج شعر از هادی ویسی

هادی ویسی،شاعر(غزل سرا)متولد ۱/۱/۶۲ کرج

۱.

نشسته بر سر و رویم غباری از پی تو

بمان‌،نرو که مگر می رسم‌به هی هی تو

دو اسب سرکش وحشی ی در نگاه تو رام

کدام‌ سو بکشندم،کدام سو به کدام

عبور حادثه ای تلخ و اتفاقی شوم

به قتل عمد من از خوردن غمت محکوم

پی تو آینه از هر چه هست رو گردان

و تکه تکه ی بغضی شکسته،خرد در آن

که تکه تکه ی این بغض پازلی از توست

توئی و باز توئی،مبتلا دلی از توست

از آن شبی که برای من ات رقم خورد و

دو استکان که پس از چینشی به هم خوردو

و رفته رفته در این پازل و در این چینش

به گرد چیستی ات،در خلال یک خوش و بش

من این چنینم و از چند چون تو حیران

تو سر به زیر و به دل در تمایلی پنهان

به جا نمانده بجز یک دو تار موئی لخت

نوازشی که خزید و رسید بر سر تخت

و بوسه های نفس گیر و حسرتی جانکاه

نقاب را بدرید ابر گریه از رخ ماه

پی تو گور من اکنون شد است این بستر

چه سوت و کوری ی محضی مرا گرفته به بر

چه خاطرات کفن پوش و زنده در گوری

چقدر از تو در این سوت و کور محجوری

و شعر تا به همین جا و تا سر این بند

نشست و مویه کنان قبر شاعرش را کند

و شد پس از تو سفیدی ی دفترش کفنش

چقدر از تو نوشتن به گور خویشتن اش

قلم به نوحه گری چشم واژه را تر کرد

آهای آن که هنوزم نرفته ای برگرد

۲.

انا الیه ،از تو کفن پیچ و

در چشم های مست تو مدفونم

عشوه نیا برایم و هی نگذار

لی لی به لای لای دل خونم

بر مدفنم برای دم آخر

یک یا دو دم بدم که پس از عمری

سنگ و کلوخ و سایه ای از وحشت

آوار می شود به هم اکنونم

در دوزخ نگاه تو چون دانته

که می رود به سوی بئاتریسش

حیران به جستجوی تو در بین

ارواح منگ و مسخ و دگرگونم

آه ای یقین گم شده ام سارا

سارای در کژاوه ای از آیدا

آیدای هم پیاله ی با لیلی

لیلی ی دل نداده به مجنونم

آبی ی رودهای خروشانی

خیسی ی تو نهایت عریانی

در ساحل برهنگی ات حتی

دل خون تر از کرانه ی جیحونم

یک نشئه ی همیشگی ام بانو

در چرتی از خماری ی چشمانت

سر گیجه های هر که تلو خورده

پروردگار بنگم و افیونم

روحی بهشتی ام که عقب مانده

در مه گرفته ی برهوت تو

اما به شوق لعل و لب نوش ات

سرمست این نخورده ی معجونم

انا الیه ،یک دل پر درد و

از روز و روزگار چه دل سردو

و رجعتی به سوی خدای تو

عشقت چه ها که بر سرم آورد و …

۳.

اشاره ای کن و من را پی خودت بکشان

و یا بمان و نرو،آه از دلت مرجان

بمان و هی هی و ollay چموش چشمت را

چهار نعل بتازان و در سرم بدوان

بهم بریز هواس دوباره ی در را

و جان عاشق این کافه را به لب برسان

ببند آن در وامانده را بیا بنشین

که کاپ و کافه کف آورده اند بر لبشان

به دعوت از تو دو تا قهوه با کمی لبخند

بنوش تا بخورانم به اخم‌ درهمتان

بنوش تا برسم یا بنوشم و برسی

دو کوره راه مه آلود به ته فنجان

دو زندگی که نکردیم و در نهایت هم

نگاه کن به دو تا قبر کنده در ته آن

و گور کن وسط فال و در حوالی فال

به روی کندن او دو کلاغ سرگردان

یکی منم که به عشقت به راه افتادم

بریده از کرجی توی سبقت اتوبان

یکی توئی که به روز سیاه افتادی

درون دفتر شعرم و قار و قار کنان

یکی منم که تو را بارها قدم زده ام

یکی توئی که مرا گریه می کنی پنهان

یکی منم که توئی و یکی توئی که منم

ببین چگونه (من ات) را گرفته ام به میان

سکانس آخر این داستان و شهری که

کشیده آخر این قصه خطی از بطلان

دو تا کلاغ رسیده به هم در آزادی

مسیر مشترکی تا به سید خندان

صدای ترمز و جیغ و هجوم چند نفر

مراسم ختمی در شلوغی ی تهران

۴.

حسرتی آویخته از حلقه ای در دست یارم

بهت سنگینی و بغضی در گلوی روزگارم

قلعه ای آتش گرفته با هزاران سال قدمت

همچنان متروکه،غرق در سکوتی مرگبارم

کاملا یکباره،خالی از تصور،وحشیانه

وهم نا آرام یک کابوس دور از انتظارم

تیره تر از بخت شوم دائما دلگیر شبهام

تلخ و تکراری تر از این روزهای در گذارم

و هر از گاهی برای دفن این اوهام مزمن

خواه یا ناخواه می افتد گذارم بر مزارم

خواه یا ناخواه ابری می شوم تا گاه و بیگاه

قدر اندوهی بر این صحرای دلتنگی ببارم

قدر مشتی درد بر می دارم و همواره با خود

روی زخم‌ مهلکی دندان به دندان می فشارم

کوره راهی بی سرانجامم که حتی نیست در من

فرصت تنگی برای لنگ یک پای قرارم

بخت ،این دائم خیال تخت خواب آلوده در من

مثل مردی زن نما از هر دو پهلو در کنارم

یا همین صورت خراشیده عبوسی را که دائم

شعر تلقین کرده اینگونه به طبع داغدارم

۵.

رفت و رفت و ،نرفته بر می گشت

به سر خان اولی که من اش

این منی را که از میان برخاست

مثل گردی به وقت آمدنش

مثل دادی شبیه دادی که

می نشیند به بستر بیداد

مثل جیغی شبیه جیغی که

سمت یک اتفاق می برنش

حل شدن در دو استکان چائی

روی در روی هم دو رسوائی

باز من توی بهت و تنهائی

می نشیند به اتفاق زنش

زن که بر روی دست و پای گم اش

رد چندین خراش دلشوره است

زن که رخت سفید بر تن او

ذره ذره کبود شد به تن اش

من که می سوزد از تصور زن

زن که آتش گرفته از تب تن

این تنی که دریغ شد از من

این من در حصار پیرهنش

مثل خر مانده ایم در گل هم

باتلاق همیم و هی کم کم…

گاله ی دائما پر از پهن ام

آن دهن دره ی پر از لجنش

سر این قبر گریه می کند و

و دلی که مدام می تپد و

و چه آهی به آسمان می رفت

مثل مردی که دود از کفنش

Related posts

دو شعر از سپیده جدیری

سپیده جدیری

بس اختر تابان…

علی‌رضا جباری

دو شعر از رقیه رزم‌آرا

رقیه رزم آرا

اظهار نظر