In touch with Diverse Iranian Community

پنج شعر به ترجمه‌ی فائزه پورپیغمبر به همراه متن اصلی اشعار

 فائزه پورپیغمبر، متولد سال ۱۳۶۸ و ساکن شهر تبریز است. او دارای مدرک کارشناسی روانشناسی عمومی از دانشگاه ‏تربیت معلم آذربایجان، دانش‌آموخته‌ی تافل در زبان انگلیسی و مدرس سطح بزرگسالان در موسسه‌ی ‏فرهنگ‌کده‌ی زبان به مدیریت آقای افتخاری بوده و از سال ۱۳۸۹ به ترجمه‌ی مقالات تخصصی به صورت پاره ‏وقت روی آورده‌است.‏ در حال حاضر با ترجمه‌ی شعر از زبان اصلی به فارسی سعی در محک زدن توانایی‌های بالقوه داشته و ‏پاره‌ای از فعالیت‌های مربوط به شعر و ترجمه‌اش در سایت‌های فرهنگی ادبی موجود است.

شعری از دیوید ریوارد
نور خورشید محو میشود
پیشخوان مغازه پر از مجله هایی است
که جلدهاشان ماه به ماه
ما را اداره میکنند
آنها به ما میگویند
که اگر در پی خشنودی و جذابیت هستیم
(شور حقیقی ، جاذبه جنسی)
باید برای خاطرجمعی ِ کوفتی مان هم که شده
پرورش سگهای جَک راسِل را پیشه کنیم
وگرنه برویم گور خودمان را در حوضچه ماهی ِ یک حیاط خلوت بکَنیم.
به همین ترتیب است
درباره روزهای ماهیگیری ، چلّه ء تابستان و روزهای عشقبازی.
عناوین در آفتاب سعی در بر باد رفتن دارند
عباراتی چون – آب آبگیر قزل آلا رقیق شده
بیست نکته کلیدی بدون زوائد تزئینی
هیجانات گلگونی که دیگر رنگ باخته اند
وعده های دلمرده و خیالی که در پی جلب توجهم هستند
مانند عابرانی در آینه های خیابانی
آن دَمی که حاکی از سر جا آمدن ِ حالم
و بعد بر باد رفتنم است.
من آدم طمّاعی نیستم
تمام آنچه که میخواهم
ناظر بودن بر این زندگی است.

 

Sunlight fades

the storefront full of magazines.

Month to month

they boss us—the covers,

they tell us

that if we want to get happy & alluring

(real happy, alluring sexually)

we must for goddamn sure

take up the breeding of Jack Russell terriers,

or else dig

ourselves

a little backyard fishpond.

Days of fish, days of dog, days of sex—

in that order, necessarily.

In the sun

all the titles are trying

to vanish—phrases like trout pond

diluted, the 20-point sans serif, inked-red

passion bleached now, apathetic, ghostly—

words that want my attention

like movers on the street lugging mirrors,

a moment when I seem to

come toward myself & then

I’m gone

too. I am not

a greedy man. All I want

is to be a visitor to this life.

 David Rivard

 

شعری از ران ویلیس

 

پنداشتم دخترکی ست
که از عشق چه می توانست دریابد
لیک او که اندکی می دانست
من بودم

او که گفت آسمان است
من بودم
حال آنکه هیچگاه آسمان نبوده ام

او که گفت به حاشیه پیراهنش
غرق در گلهای کبود دست زده است
من بودم
حال آنکه هرگز دست نزدم

این را اتاقی خالی می داند
که احساسات، راستین هستند
حال آنکه از داشتن شاهدی محروم است

بر دخترکانِ دل شکسته چه می رود
آیا موفق می شوند
تا از نو افق را ترسیم کنند؟

من به فراموشی سپردم
زاد روزش را
و عشقش را
و آن بوسه های کوتاه را
که تنها برای من می نامید

نادان هستم
و پیش می آید که نادان ها نیز گمراه شوند
با آنکه درنیابند چگونه.

 

She was a little girl, I thought,
and what could she know of love.
But it was I, who knew so little.
And I said I was the sky,
but I never was,
and I said I had touched the hem
of her blue flowered dress,
but I never had.
And an empty room
knows hearts are real,
though an empty room has no proof.
What becomes of little girls
with broken hearts,
do they learn to repaint the horizon?
I missed her birthday,
and I miss her love,
and the little kisses
she named only for me.
I am a fool,
and fools sometimes fall,
even when they don’t know how.

 Ron Willis

 

 

شعری از سارا اسویلن
روزها چون عسل در گذرند
منزّه، آهسته، شفاف.
شبها بخاطر گرما
در ابهامی فاحش جلوه گرند
مانند آن است که سالیانی
در سکوت خیالات، سپری گشته اند.
مگر عمری متنبّه
مانند لحظاتی که اندیشه ام
در آن به دام می افتاد.
زمان همچون رایحه ای ست
که آن را فرو برده
و از نفس انداخته اند.
فردا چونان دیروز
پیش از اینها گذشته است.

 

Days pass like honey,
Slow, liquid, sweet.
Nights seem transparent,
Blurry through the heat.
It felt like years could pass
In the silence of thoughts.
But years ticked off like seconds
In the place my mind was caught.
Time was like a fragrance,
Inhaled and blown away.
Tomorrow felt already gone,
Just like yesterday.

Sarah Swillen

 

شعری از از ماری الیور
همسایه ی بلندبالا، سفیدرو و پرشور و حرارت ِ ما
مادر کودکانی بسیار
پکر است.
ما در جریان ِ ملال او نبودیم
تا آنکه سمت پرچین پیش آمد
مانند زنی که تعادل ِ شمشیری را بر تنش حفظ میکند
دیگر آنکه گیسوان بلندش کوتاه و ناگهان جوگندمی گشت.
او را به جا نمی آورم
حتا به ذهنم خطور کرد که شاید مادرش باشد
اما این صدای همان لبخند آزرده اش است
که طی سالیان از آنسوی حصارها شنیده ایم.

در تمام تابستان
فرزندان که اینک بالغ شده و عده ای فرزندان ِ خود را دارند
دیدار تازه می کنند
شنا می کنند
در امتداد بندرگاه به پیاده رویهای طولانی رفته
و تدارک شام می بینند
برای دوازده، پانزده و بیست نفر.
خروس خوان
گذار دخترها به باغ افتاده
و با ظرافت و آهسته و آرام حرکات ِ تای-چی را انجام می دهند.

همگی لبخندی بر لب دارند
پدرانشان نیز
و پا به پای فرزندان در ساحل سرگرم ساختن قلعه هستند
آنها را تا شهر رسانده
سپس به حومه باز می گردانند.
اُجرت ِ نجّاری برای تعمیر سقف و بازسازی ِ ایوان و هر چیز قابل تعمیری
پرداخت شده.
ژوئن ژولای آگوست
همه روزه شاهد لبخندهاشان هستیم.
من به نقاشی ونگوگ فکر می کنم
مردی به روی صندلی
همه چیز عاطل و باطل است
جایی برای رهسپار شدن نیست
دستهای او بر سرتاسر چشمهایش.

 

Our neighbor, tall and blonde and vigorous, the mother
of many children, is sick. We did not know she was sick,
but she has come to the fence, walking like a woman
who is balancing a sword inside of her body, and besides
that her long hair is gone, it is short and, suddenly, gray.
I don’t recognize her. It even occurs to me that it might
be her mother. But it’s her own laughter-edged voice,
we have heard it for years over the hedges.

All summer the children, grown now and some of them
with children of their own, come to visit. They swim,
they go for long walks at the harbor, they make
dinner for twelve, for fifteen, for twenty. In the early
morning two daughters come to the garden and slowly
go through the precise and silent gestures of T’ai Chi.

They all smile. Their father smiles too, and builds
castles on the shore with the children, and drives back to
the city, and drives back to the country. A carpenter is
hired—a roof repaired, a porch rebuilt. Everything that
can be fixed.

June, July, August. Every day, we hear their laughter. I
think of the painting by van Gogh, the man in the chair.
Everything wrong, and nowhere to go. His hands over
his eyes.

 Mary oliver

 

شعری از ران ویلیس

 

با خدایان قدم زدیم
که آفتاب از خاوران سر زد
و در باختر محو شد
باد شمالی که می وزد
سراغ پولیورم را می گیرم
رسمش هم این است.

” تو را دیگر نمی خواهم
ای گاوچران
دور شو! ”

اینها را زنی می گفت
که بسیار گوشنواز می نمود
و من تصور می کردم
او به من اظهار عشق کرده است
آخر می دانید
من که فرانسوی نمی دانم.

Walking with the immortals,

the sun rises in the east and sets in the west,

and when the north wind blows I look for my sweater.

This is the Way. She said go away cowboy,

I don’t want you any more,

“Vas-t’en cowboy, je ne veux plus de toi à jamais”

and it sounded so beautiful,

I thought it meant she loves me

(you know, I don’t speak French).

Ron Willis

 

1 نظر
  1. ضیا نظر کاربری

    تبریک میگم خانوم پورپیغمبر بخاطر این احساسات زیباتون

پاسخ دهید

مشاهدهٔ قبل از ارسال

نمایش متن بعد از ارسال