In touch with Diverse Iranian Community

پنج عمودی

0 22

همه ما آرزوهایی داریم برآورده نشده که در نبودشان زندگی‏مان به ورطه کسالتی ابدی می‏لغزد. تا به امروز آقای کیوزارنیلوکه فقط یک آرزوی ساده داشت؛ آرزویی که کمتر کسی درکش می‏کند و احتمالا غالب آدم‏ها با دیدی تمسخرآمیز به آن می‏نگرند. آرزوی او صرفا نوعی دریافت و همدلی در کسانی بود که خود را به آن‏ها معرفی می‏کرد. همیشه باید با تکان‏های اغراق‏آمیز ماهیچه‏های صورتش اسمش را بخش بخش به زبان می‏آورد یا این‏که حروف را یکی بعد از دیگری هجی می‏کرد. هیچ‏کدام این دو روش شنونده را ترغیب نمی‏کرد که شانس خود را در تکرار نام او امتحان کند، شاید از روی بی‏توجهی و یا عدم اعتماد به نفس. با دیدن هر آدم جدیدی آرزویش با سوسویی از امید زنده می‏شد اما خیلی زود دوباره به تاریک‏ترین گوشه‏های سیاهه حسرت‏هایش پناه می‏برد.

            اما حالا دیگر برای آقای کیوزارنیلوکه گذشته‏ها گذشته بود و امروز او می‏خواست کاری کند که همیشه قصد انجامش را داشت: تغییر نام به طور رسمی. کیفی پر از مدارک لازم به دوش انداخته بود و سوت‏زنان و سلانه‏سلانه به سمت مترو می‏رفت. وارد ایستگاه شد. در فکر دردسرهایی بود که باید برای تغییر اسم تحمل می‏کرد. سپس، از فکر مهمانی‏ای که می‏خواست بگیرد و در آن به همه خبر تغییر نامش را بدهد خنده‏اش گرفت. هنوز هیچ‏کس از تصمیم‏اش خبر نداشت. سعی کرد چهره اطرافیانش را در ذهنش تصور کند وقتی از قضیه باخبر می‏شوند و می‏فهمند که تمام زحمت‏شان در حفظ کردن نام غریبش و زمان‏هایی را که برای وارد کردن اسم درازش در دفتر تلفن صرف کرده‏اند به باد فنا رفته است.

            قطار که از راه رسید سوار نزدیک‏ترین کوپه شد. با خودش فکر کرد شاید این آخرین باری باشد که یک کیوزارنیلوکه وارد قطار می‏شود. آرام روی صندلی نشست و برای این‎که زمان سریع‏تر بگذرد روزنامه‏ای را از روی صندلی کناری برداشت و ورق زد. قطار تازه از دومین ایستگاه راه افتاده بود که او به صفحه آخر روزنامه لاغر و بی‏محتوا رسید. هیچ مقاله یا گزارشی توجهش را جلب نکرد شاید چون حواسش جای دیگری بود. چند صفحه به عقب رفت و جدول روزنامه را پیدا کرد. چه چیزی می‏تواند بهتر از یک جدول کلمات یک مرد بی‏قرار را سرگرم کند؟ هیچ‏چیزی برای ارضای یک ذهن سیری‏ناپذیر بهتر از فتح افقی و عمودی یک میدان مین کلمات نیست.

            خودکارش را درآورد و از یکِ افقی شروع کرد. او خودش را آدمی آگاه و مطلع به شمار می‏آورد و از این‏که جدول هم به عمق دانش او گواهی می‏داد خرسند بود. اطلاعات او گستره وسیعی را دربرمی‏گرفت؛ از نام سازنده دانوب آبی تا نام باغی که مسیح قبل از رفتن روی صلیب در آن عبادت کرد تا نام کاشف استرالیا. با اندکی کمک (حروف سوم و پنجم) حتی نام دیکتاتور جنجالی جمهوری دومینیکن هم نتوانست از حافظه بی‏نقص‏اش بگریزد. او واقعا در اسامی تبحر داشت. به کلمه دوازده حرفی در پنج عمودی رسید که نیمی از ‏حرف‏هایش درآمده بود. با لبخندی پیروزمند به سراغ توضیحات کلمه رفت و آن را خواند اما چشمانش روی جمله توضیحی قفل شدند. دوباره کلمات اسرارآمیز را خواند و یک بار دیگر هم خواند. باورش نمی‏شد. در توضیح پنج عمودی خیلی ساده نوشته شده بود، “اسم شما!”. با عجله نگاهی دیگر به جدول کرد. شش حرفی که با خط خودش نوشته بود با حروف اسم خودش مطابقت داشت و همه سر جای درست خود بودند.

            قطار در ایستگاهی شلوغ ایستاد. آقای کیوزارنیلوکه با نگرانی اطراف را پایید. مردم پیاده و سوار می‏شدند. هرکسی غرق در کار خودش بود و عده‏ای با یکدیگر حرف می‎زدند. هیچ‏کس به او توجهی نداشت. با خودش فکر کرد شاید قربانی یک بازی دوربین مخفی شده باشد. با این‏که تقریبا محال بود اما به شدت دلش می‏خواست همین فرضیه درست باشد وگرنه دیگر توضیحی نداشت جز این‏که نیروهای فرازمینی در این ماجرا دخالت دارند. ولی هرچه صبر کرد هیچ‏کس خنده‏کنان سراغش نیامد تا نظرش را به دوربین‏های پنهان جلب کند.

            به سمت مرد میانسالی که طرف راست او نشسته بود چرخید. مرد مشغول خواندن کتابی بود که البته قهرمان داستان ما کوچک‏ترین علاقه‏ای نداشت که درباره‏اش کنجکاوی کند.

«ببخشید آقا! ممکنه توضیح پنج عمودی رو بخونید؟»

            مرد که غرق در کتابش بود، گویی که به شوک الکتریکی وصل شده باشد از جایش جهید. نگاهی به چهره پرسش‏گر آقای کیوزارنیلوکه انداخت و توضیح را خواند. بعد با لحنی تبریک‏آمیز گفت،

«شما خیلی خوش‏شانس هستید دوست عزیز! مگه آدم چند بار تو زندگی‏ش به چنین سوالای پیش‏پاافتاده‏ای برخورد می‏کنه؟»

            برای لحظه‏ای، آقای کیوزارنیلوکه به پوچی موقعیت فکر کرد و توضیح داد،

«این جدول، در روزنامه‏ای که سرتاسر این کشور توزیع می‏شه، اسم من رو پرسیده. یعنی اسمی که مال منه!»

            برایش سخت بود بخواهد چنین چیز بدیهی را توضیح دهد. مرد با اشتیاقی ذاتی بلافاصله جواب داد،

«اگر شما دارید جدول رو حل می‏کنید پس باید اسم شما در اون ستون نوشته بشه. مگه اینطور نیست؟»

«اگر قرار بود شما آن را حل کنید چه؟»

«خب معلومه! اون‏وقت من اسم خودم رو می‏نوشتم.»

            مرد خنده‏ای از ته دل کرد که خوشبختانه همهمه مسافران صدایش را زود بلعید. آقای کیوزارنیلوکه صدای مرد را شنید که درحالی‏که سعی داشت خنده‏اش را کنترل کند به بغل‏دستی‏اش می‏گفت،

«این یارو نمی‏دونه اسمش چیه.»

            قطار به ایستگاه بعدی رسید. به محض توقف قطار، آقای کیوزارنیلوکه بیرون جهید، بی‏آن‏که بداند آن‏جا کجاست. سراغ اولین مسافری که روی سکو دید، زنی جوان، رفت و خودکار و روزنامه‏ را به او داد.

«خانوم! اگر ممکنه می‏تونید لطف کنید و جواب پنج عمودی رو توی جدول بنویسید؟»

            خودش می‏دانست که هم درخواستش و هم نحوه گفتنش احمقانه است اما در آن لحظه حال و روزش خراب‏تر از آن بود که بخواهد به قواعد آداب‏دانی فکر کند. خانم جوان، با اندکی ترس، روزنامه را گرفت و نگاهش کرد. بعد بدون آن‏که مکث کند، چیزی روی آن نوشت. به محض این‏که زن خودکار و روزنامه را به طرف او دراز کرد، آقای کیوزارنیلوکه با خشونت روزنامه را از دستش قاپید و دوان دوان دور شد. چند قدم دورتر ایستاد و به پنج عمودی نگاه کرد: “ک-ی-و-ز-ا-ر-ن-ی-ل-و-ک-ه” با آمیزه‏‏ای از دست‏خط خودش و زن جوان.

            از ایستگاه به بیرون دوید انگار که مردم داخل ایستگاه به ویروسی مهلک و اسرارآمیز مبتلا باشند. به آدم‏هایی از هر طبقه اجتماعی متوسل شد، از هر سنی و هر نژادی و هر جنسیتی- فارغ از این‏که خوش‏لباس باشند یا ژنده‏پوش. همین‏که چشمان‏شان را تنگ می‏کردند تا توضیح پنج عمودی را بخوانند او با نگاهی ملتمسانه به صورت‏شان خیره می‏شد بلکه در نهایت یک نفر پیدا شود که با خواندن این سوال عجیب اندکی حیرت از خود نشان دهد. اما هرچه بیشتر گشت کیوزارنیلوکه‏های بیشتری یافت. به شدت مشغول آمارگیری‏ خیابانی‏اش بود که ناگهان متوجه شد کیفش همراهش نیست. آن را در قطار جا گذاشته بود. کیفش رفته بود و همراه با آن تمام مدارکش و با آن‏ها هویتش. خسته، نگاهی به اطراف کرد. همه چهره‏ها آشنا بودند. از همه سوالش را پرسیده بود. همه هم‏نامش بودند.

            تاکسی گرفت. از راننده خواست او را به نزدیک‏ترین آسایشگاه روانی برساند. مهم نبود کدام. راننده سرش را تکان داد، خیلی عادی انگار که مقصد، فرودگاه یا سالن تئاتر باشد. از خیابان کیوزارنیلوکه رد شدند، دور میدان کیوزارنیلوکه گشتند و به بلوار کیوزارنیلوکه پیچیدند. سپس راننده کنار آسایشگاه روانی کیوزارنیلوکه توقف کرد. آقای کیوزارنیلوکه کرایه را پرداخت کرد، پیاده شد و با عجله به قسمت پذیرش رفت. زن جوانی پشت میز در روپوش سفید با لبخند مهربانی از او دعوت کرد که بنشیند.

            آقای کیوزارنیلوکه نشست و زن فرمی را برداشت. به آقای کیوزارنیلوکه نگاهی کرد و پرسید،

«می‏تونم اسم‏تون رو بپرسم؟»

            آقای کیوزارنیلوکه مکث کرد. مردد بود. زن صبورانه نگاهش کرد. آقای کیوزارنیلوکه با حالتی حاکی از تسلیم جواب داد،

«کیوزارنیلوکه!»

            زن لبخندی زد و بدون این‏که بپرسد اسم چطور هجی می‏شود دوازده حرفش را روی فرم نوشت.

پاسخ دهید

مشاهدهٔ قبل از ارسال

نمایش متن بعد از ارسال