In touch with Diverse Iranian Community

پی آواز حقیقت بدویم

0 51

با هم شعر را بخوانیم:

دو قدم طرف گل سرخ

آشپزخانه اینجا خوشحال و چقدر براق
قابلمه‌های مسی و این ماهیتابه چقدر مست
کی مگر اینجا آمده؟
کاشی‌ها چرا این‌طوری پلک می‌زنند؟
این سنگ‌های سفید
بوی نعنا بوی پاکت خیس گیلاس .
این صندلی با تن من دست‌های تو را دارد
تنگ می‌کشد آغوشش را
و من با پیراهن چیت گلدار
در باد می‌رقصم دو پا طرف گل سرخ و یک پا نزدیک ماه.

این اتاق این تابستان نمناک این بادبزن حصیری
بوی بال بوی گلیِ سیاه با این سرفه
– چقدر به دگمه‌های پیراهنم می‌آید.

باید امروز از ساعت بیرون بیایی
با سبیلِ بلند و چشم‌های مه گرفته
– برویم فال بگیریم ؟
– برویم جلو دوربین روی هلال بنشینیم؟

من با شلیطه‌ی قرمز و ناشی تو با تذهیب و کلاغ ها
این شیشه‌ی شراب با دهان من دهان تو را دارد
– کی کی را می‌نوشد؟
بوسه‌ها مزه‌ی آواز و دریا …
معاشقه‌ی پیراهنی با پیراهنی گلدار و چشمِ سایه‌ها از سوراخ.

(شیدا محمدی)

نفسی تازه کنیم، و هم‌سفر شعر “دو قدم طرف گل سرخ ” شیدا شویم:

امیر کراب
امیر کراب

بعضی وقت‌ها، انسان آن‌قدر سبک است، همه چیز برایش جاندار می‌شود، با او حرف می‌زند! اگر در پارک در حال قدم زدن باشی، پرندگان و درختان و حتی علف‌های پارک، با تو اخت و یکی می‌شوند، حتی زبان هم را می‌فهمند! اگر در خیابان پیاده روی می‌کنی، همه مردم و پدیده‌ها تو را می‌فهمند، در خانه اشیاء منزل با تو حرف می‌زنند! یک حس عجیب و غریبی‌ست، غیر قابل وصف، ولی حس شدنی و قابل لمس! مانند پر کاه روی زمین بند نمی‌شوی، دوست داری مانند پرندگان پرواز کنی، در واقع زندگی به ما لبخند می‌زند! بین ما در این لحظه ترد و لمس شدنی، یگانگی و یکی شدن با اشیا و موجودات و اطرافمان برقرار می‌شود، شاید کودکی را دوباره لمس کردن، و بی واسطه از نعمت‌های زندگی برخوردار شدن!

از این دریچه باید به شعر شیدا وارد شویم، شاعر همه چیز را بکر و تازه می‌بیند، نگاهش عوض شده، و فکرش در گذشته و حال در نوسان است، ولی همه چیز به پاکی و زلال آب برای رفع تشنگی می‌ماند! همه چیز فراتر از عشق اتفاق می‌افتد!

این شعر، از زبان یک زن حکایت می‌شود؛ که گذشته و حال خودش را در خیال می‌بیند، یا در روزگاری اتفاق افتاده یا در ذهن او اتفاق افتاده و ما را با خودش می‌برد !

” آشپزخانه اینجا خوشحال و چقدر براق
قابلمه‌های مسی و این ماهیتابه چقدر مست
کی مگر اینجا آمده؟”

همه چیز را پاک و زندگی را روستایی‌وار و ساده می‌بیند، که قابلمه و ماهیتابه‌ها در جنبش‌اند و با اوگپ می‌زنند، و نفس آنها را حس می‌کند! به خودش می‌گوید، کی مگر اینجا آمده؟ همه چیز را بکر و تمیز می‌بیند، آیا یاری آمده، یا نطفه یک فکر و خیال دگرگونه‌ای در او شعله‌ور می‌شود، وصف ناپذیر!

” این صندلی با تن من دست‌های تو را دارد
تنگ می‌کشد آغوشش را
و من با پیراهن چیت گلدار
در باد می‌رقصم دو پا طرف گل سرخ و یک پا نزدیک ماه”

اینجا یاد خیام می‌افتیم:

“این کوزه چو من عاشق زاری بوده است

در بند سر زلف نگاری بوده است؛

این دست که بر گردن او می‌بینی:

دستی است که بر گردن یاری بوده است!”

آن عشق اثیری او را احاطه می‌کند، عشق می‌آید، ولی تعریف ناپذیراست!

رقص ، رقص رهایی‌ست و مستی سکرآور آن در هماغوشی گل سرخ است، ولی یک پا به طرف جاودانگی ، هنوز بوئیدن و یکی شدن فاصله‌ای است!

سپهری می‌گوید: “کودکی دیدم ماه را بو می‌کرد” این کودکی زمان و یادهای ماست، که شیرینی و حلاوت بهشت گمشده بازتاب آن است!

” کاشی‌ها چرا این‌طوری پلک می‌زنند؟
این سنگ‌های سفید
بوی نعنا بوی پاکت خیس گیلاس .”

همه چیز، از کاشی گرفته تا نعنا و گیلاس، همه چیز برایش بوی زندگی ساده گذشته را می‌دهند، با او حرف می‌زنند، و او زبان‌شان را آموخته است!

” این اتاق این تابستان نمناک این بادبزن حصیری
بوی بال بوی گلیِ سیاه با این سرفه
– چقدر به دگمه‌های پیراهنم می‌آید”

جاهای ساده را می‌بیند ، و یاد تابستان‌های نمناک  را در ذهنش تداعی می‌کند! تمام وسایل برایش از انسان اولیه است، که به او رسیده است ، روح همنوعانش در آن زنده است و با او حرف می‌زنند!

” باید امروز از ساعت بیرون بیایی
با سبیلِ بلند و چشم‌های مه گرفته
– برویم فال بگیریم ؟
– برویم جلو دوربین روی هلال بنشینیم؟”

یار باید از مرز زمان گذر کند، و زمان وصال برسد! نگاه که معصومیت کودکی را پیدا کرد، یا کودک درون فعال شد، زمان به صفر می‌رسد، غول جدایی و پراکندگی از بین می‌رود؛ و سپهری یگانگی را این‌طور وصف می‌کند “بالشم پر پر آواز چلچله‌هاست”!

بعد، آن وسایل ساده جایشان را به دوربین می‌دهند، متعلق به جامعه مدرن است، و ماه را نظاره می‌کنند، پس در این شعر سنت و مدرنیته، بازآفرینی می‌شوند. راوی هم زندگی ساده  و روستایی را می‌ستاید، و گوشه چشمی، به ابزار مدرن هم دارد.

در قسمت آخر اوج یگانگی با خود و حیرت پایان ناپذیر است:

“من با شلیطه‌ی قرمز و ناشی تو با تذهیب و کلاغ ها
این شیشه‌ی شراب با دهان من دهان تو را دارد
– کی کی را می‌نوشد؟
بوسه ها مزه‌ی آواز و دریا …
معاشقه‌ی پیراهنی با پیراهنی گلدار و چشمِ سایه‌ها از سوراخ “

اینجاست ، که در اوج سبکبالی ، مزه شراب یک طعم دارد، و تشخیص‌اش برایش مشکل است؛ خودش یا یار! این از آن دست سوالاتی است که هدایت در بوف کور گفت، آیا بشر روزی به این اسرارپی خواهد برد؟ شاید قشنگی زندگی و دنیا پی نبردن به همه چیز است! مردن‌ها و زنده شدن‌هاست، و ما، از دریچه خردمان ، به بازی‌های زندگی می‌نگریم! و سپهری گفت: مرگ مسئول قشنگی پر شاپرک است! و ما در حیرت مدام، سیر آفاق و انفس کنیم!

“و کار ما شاید این است:

پی آواز حقیقت بدویم”؟!

پاسخ دهید

مشاهدهٔ قبل از ارسال

نمایش متن بعد از ارسال