In touch with Diverse Iranian Community

چراغی که به خانه رواست…

0 11

 نخست که نام “سفيران سبز” را شنيدم بسيار شائبه برايم پيش آمد. خواسته بودند که کارگاهی درباره تجارب جنبش زنان برايشان برگزار کنم اما نام اشان برايم جديد بود و ظن به جريانات ديگر می­برد. واژه سنگين سفيران در کنار “سبز” صميمی و مردمی، غريبه و مقتدرانه بود. از دوستانی چند پرس­ و جو کردم. نشانه­ ها حاکی از تفاوت ­هايی روشن با سفرا و سفارت­ های فخيمه بود. خيالم راحت شد. اما کاشکی اين اسم می توانست “قاصدان سبز” باشد، نزديک تر به احوال و اهداف جوانانی که هنوز مانده بودند. به هر روی پس از کندوکاوی در حافظه واقعی و مجازی دوستان و شناخت نسبی گروه تصميم گرفتم در کنارشان باشم.

روز افتتاحيه به دليل برنامه کاری ديگری غايب بودم و اين فرصت را که خود ميتوانست در نحوه اجرای کارگاه، شناخت بيشتر مخاطب و تعيين موضوع مشخص برايم مفيد باشد از دست دادم. دوستان جوان هم اطلاعات زيادی از قبل در اختيارم نگذاشته بودند. با وجود ابهاماتی کم و بيش ولی به احترام جوانانی که بندناف خود را با ايران از طريق تلاشی جدی در توانمندسازی خود و جنبش متعلق به خود حفظ کرده اند به گوتنبرگ رسيدم.

چهره خندان و چشمان درخشنده از اميد دو جوانی که در فرودگاه به استقبال آمده بودند، مرا به خيابان های تهران در روزهای پيش از انتخابات برد. صداقت و صميميت رفتارشان موجب شد که سرمای گم شدن بالاپوش ام را در فرودگاه برلين به گرمای حضورشان تاخت بزنم. ساعت ۱۱.۳۰ دقيقه شب بود. به محل برگزاری مراسم که محل اسکان شرکت کنندگان هم بود رسيديم. آنکه خود از راهی دور، فرض بگير ايالتی در کانادا آمده بود پرسيد که اول برويم خوابگاه لباس گرم برداريم يا اول برويم جلسه؟! ساعت را نگاه کردم نزديک به نيمه شب بود. متوجه شگفتی ام شد و توضيح داد که تا ساعت دوازده جلسه ادامه دارد و تازه بعد از آن که ميهمانان به استراحتگاه ميروند، جلسات داخلی آنها شروع می شود. ذوق زده گفتم لباس گرم نمی خواهم برويم…

چقدرجوان، برخی ديرآشنا و برخی تازه، دختران و پسران آن “کوچه­های شاد و آن خيابان های سبز شهر” و من که مادر همه پسران و دختران آن شهربودم، که ديگر نبود.

گنگی و گيجی تا آن لحظه، کم کم جای خود را به حس آشنا و قديمی مسئوليت و مهربانی داد. موتورهای کاری به حرکت افتاد. خاطره کارگاه های آموزشی کمپين يک ميليون امضا، کارگاه های آموزشی همگرايی زنان برای طرح مطالبات، آن گوش های حساس، آن نگاه های مشتاق، آن اميدهای مشترک… هرچند که ديگر نبود.

در فضايی نوستالژيک و صد البته متفاوت با آن امکانات ناچيز و تهديد شده کمپين يک ميليون امضا، شروع کردم. چقدر مهارت شنيدن داشتند و چقدر مهارت انتقاد و خود چقدر انتقادپذير بودند. سوالها و ابهامات بيشتر در مورد شرايط سياسی حاکم بر فعاليت های جنبش زنان بود تا نفس حرکت های برابری خواهانه. انتقادات بيشتر مربوط می شد به توان جنبش زنان در برقراری ارتباط با لايه های پايينی جامعه و متاسفانه بدون خاطره ای از موفقيت های کمپين در برقراری اين ارتباط. توقعات بيشتر متوجه عدم موفقيت جنبش زنان در حفظ حضور بيرونی در دو سال اخير بود و نيز ارج نهادن به حرکت های کوچک و مثبت کنشگران جنبش زنان. شايد بتوان گفت به نوعی تکرار تجربه کارگاه­های آغازين کمپين يک ميليون امضا… و شگفتا که من هنوز به همان اميد حرف می زدم.

بعد از برگزاری کارگاه تجارب جنبش زنان، بيشتر به هم نزديک شديم. تازه متوجه شدم که اين دومين نشست اين گروه است که اولی سال گذشته در پاريس برگزار شده بود. در فرصت های اندک ميان برنامه ها جويای حال و روزگارشان شدم. همه دانشجو بودند. با تفاوت های کوچک و بزرگ. نقدهای متفاوت. حتی تفاوت در اولويت های مطالباتی… اما جمع شده بودند که نهادهای جنبش سبز را بارور کنند. نهادسازی را نهادينه کنند. کمی و کاستی هايی هم بود. کسانی از ميان اشان آزرده بودند. اما آزردگان هم آمده بودند. به آن که آزرده بود و حتی کارگاه اش را به ديگری واگذار کرده بودند فرصت کافی برای صحبت و نقد و توضيح فراهم کردند. اگرکسی حذف شده بود در جلسات عمومی به جسارت و شفافيت به نقد و بررسی می پرداختند. اگر سخنران يا… عليرغم قرارهای قبلی در آخرين لحظه به آنها نپيوسته بود به جسارت خواهان توضيح بودند. انتقاداتشان به جريان های ديگر حامی جنبش نشان از صداقت داشت. چگونگی رفع مسائل و مشکلات مالی را با توجه دقيق به حفظ استقلال خود بررسی می کردند و در پی يافتن حمايتهای بيطرفانه بودند. در فقدان مهارت های سازمان دهی، برنامه ريزی و اصول کارگروهی، اما تلاش پيگير يکايک اشان در رفع اين نقصان قابل تقدير بود. خب ميدان عمل است و تجربه. آزمون است و خطا. تنها يک چيز نبود اتفاق نظر در رسيدن به مطالباتی مشترک، تجربه ای همانند در جنبش زنان. چيزی شبيه پذيرفتن کف مطالبات در جنبش زنان.

قرار شد که يکی از دختران گروه، برای آگاهی بيشتر از تجارب پيشين جنبش زنان، پيشبرد بحث حساسيت های جنسيتی و نهادينه کردن موضوع زنان در اين نهاد نوپا، خود پی گير و خواننده سايت های زنان شود، اميد که بشود.

توصيه هايی از راه دور

بی ترديد حضور جوانان فعال جنبش زنان کنار اين جوانان در انتقال تجارب سالها کارشبکه ای موثر خواهد بود. شايد از طريق چنين ارتباطاتی بتوان ميان گفتمان سياسی و گفتمان مدنی پلی زد. شايد بتوان به آنها کمک کرد تا پيش از گمانه زنی درباره اين يا آن مرد سياسی، به اتکای پرسش ها و مطالبات مشخص اشان وارد روند تحليل و بررسی انتخابات شوند. همانی که در ابتدا بود. همانی که اصل آغازيدن يک جريان است: مطالبه محوری.

شايد حضور تعداد بيشتر نمايندگانی از گرايشات مختلف در لايه های بالای تصميم گيری و سازماندهی بتواند جوهره تکثرگرايی در ميان اين جريان را حفظ کند. به ياد بسپاريم که باليدن جريان های منتسب به جنبش سبز به جضور طيف های گوناگون فکری تا زمانی که تبديل به عمل و تعهد دوسويه ميان اين طيف­ها نشود همچون ويترينی ظاهری مانع از ورود جريانی اصيل در دستيابی به دموکراسی خواهد شد.

پايان سخن

تلاش يکايک اين جوانان در يادگيری و آموزش ستودنی بود. با خودم می گفتم خوشا به حال دانشگاه هايی که آنان را پذيرفتند. و بدا به حال کشوری که از دستشان داد، که مباد از دستشان دهد. بسا جوانانی که سالها پيش آمدند و در شرايطی بس سخت و غم انگيزتلاش کردند و اينک پس از آن سالهای سخت و پرمرارت هر يک همچون وزنه ای مفيد در ساختن جوامع ميزبان به ناچار ماندگار شدند. دريغ که جای خالی تک تک اشان در ايران به عين و يقين حس می­شود. اميد­ که با حاکميت خرد و ايجاد فضای امن اجتماعی و کاری راه بازگشت اشان به وطن هموار شود. “چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است”.

در پايان کار، هريک به سويی می رفتند که خانه نبود اما چراغش به تلاش آنان روشن می شد. هرچند لحظه به لجظه سر کردن با يکايک اين جوانان پرشور و متعهدفرصت و غنيمتی گرانقدر بود. هرچند شنيدن تجارب سازمانهای دانشجويی نسل های گذشته بسيار شيرين بود. هر چند شنيدن تجارب سازمانهای سياسی نسل های گذشته بخش مهمی از آموزه های تاريخ بود. هرچند حضور سخنرانان ميانسالی که تنها به دليل خواستهای قانونی و مدنی خويش سنگينی بار زندان و سرگردانی و دوری از همسر و فرزند را به دوش ميکشيدند فضايی از همدردی و همدلی ايجاد کرده بود؛ اما زمين حاصلخيزی که بتوان بذر برابری خواهی جنبش زنان را در آن افشاند خوب شخم نخورده بود. و من نيز همچون دهقانی خوش نشين، کوله بار بر دوش نهادم و با آرزوی باروری نهال آرزوی يکايک اشان تنها به زمين خويش بازگشتم.

[مدرسه فمينيستی]

پاسخ دهید

مشاهدهٔ قبل از ارسال

نمایش متن بعد از ارسال