In touch with Diverse Iranian Community

چند سطر درباره‌ی اویی که نانام است

0 25

نانام را پیش از آن که برایم به دوستی نادیده اما صمیمی تبدیل شود، با “کارها”یش میشناختم؛ از سالها پیش، شاید بیش از یک دهه پیش. و میدیدم که چهطور با لجاجتِ تمام اصرار دارد که آنچه را مینویسد نه شعر، بلکه کار بنامد. میدانستم که این از سر ابراز فروتنی نباید باشد. نه، لوسبازیدرآوردنهای روشنفکرانه نیز اصلاً به نانام نمیآید! میدانستم که قطعاً این “کار” نامیدن ِ آنچه که از دید من بیش از بسیاری از چیزهایی که تا به آن روز خوانده بودم، به شعر شباهت داشت نیز مثل هر عمل دیگری که دست به انجامش میزند، فلسفهای پشت خود دارد. دنبال درکِ آن فلسفه بودم که به ناگهان، خودش در گفتوگویی با کوشیار پارسی، تا حدودی از آن پرده برداشت: «گمان نمیکنم که بشود شعر را نوشت. “شعر نوشتن” همانقدر برایم ترکیب ِ بیگانهایست که “هستی نوشتن” – و چطور میشود هستی را نوشت؟!»…

به من میگوید که فیلمساز است اما شاعر نیست. بگذارید عصبانی شود اما من هم میخواهم مثل خودش با لجبازی تمام، اصرار کنم که شاعر است؛ شاعری که سبک ابداعیاش در سرودن، از همان ابتدای انتشار کارهایش در سایتها و وبلاگهای ایرانی، دنبالهروهای زیادی در این سرزمین پیدا کرد. دنبالهروهایی که دنبالهروهای دیگری داشتهاند و اکنون شاید بسیاری از همینها حتی ندانند که این سبک و سیاق نوشتن را وارث چه کسی هستند. اما من میدانم که هیچکدام اینها برای نانام مهم نیست؛ نه دنبالهرو داشتن و نه ناشناس ماندن برای دنبالهروها. حتی فکر نمیکنم که باور داشته باشد به این که دنبالهروهایی داشته است. اما من چون در ایران بودم و دیدم، باور دارم و آن را به نشانهی نهایتِ “تأثیرگذاری” می‌‌‌‌گیرم. و چون شعر را به واسطهی تأثیری که میگذارد میشناسم، نانام را شاعر مینامم؛ شاعرِ دردهای انسانی، دردی چنان ژرف که کمتر کسی حتی سطحی از آن را درمییابد، چه رسد به ژرفای آن. و همین است تفاوت اویی که نانام است با ناشاعران.
«سپیده جدیری»

(1)

برای گل انار

تو آدم جالبی هستی. اگه یه کارمند باهات بخوابه دیگه پشت سر رییسش بد نمیگه. اگه یه رییس بخوابه دیگه به کارمندش شک نمیکنه.

تو مرکز تجارت جهانی هستی قبل از اینکه سیاسی بشه.

تو داستین هافمنی قبل از اینکه تو فیلمای بد بازی کنه.

تو فلفلی تو غذای هندی. از اون تندا!

تو من هستی قبل از اینکه خودم بشم

یا خودمی

قبل از اینکه “من” بشه.

تو یه خدای جسمدار بیکلهای!

دوستت دارم

حتا وقتی که نیستی

و حتا نیستی

تا بگم دوستت دارم.

(2)

قابم بگیر تا عکس شاد بشه Garry Cooper  –

صلات ظهر قشنگتر ازماجرای نیمروزه. یه چیزی توش صدای شمشیر میده- دو تا شمشیر- سه تا- و بعد یه کلت- بگو shotgun
طلاقم بگیر تا زندگی مشترک بشه.
خانم، خواهش میکنم ایرانی بازی در نیارین. چقد حسابگرین، چقد بسته! یه کمم بیخیال شین- فقط پوتین سرباز نباشین، یه مدتم بشین دمپایی هیپی. 
مرگم بگیر تا…….
نه، این یکی فقط!


دردم بگیر.

(3)

گفتگوی “تمدنها

به خودشون که نمیگن: به ما میگن! مال خودشون مث بچهاییه که با مامانش دعواش شده. مال ما مث بقالییه که دس زده به اونجای بچهشون! ۸۰۰ ساله که دارن میگن دس نزن! ۸۰۰ ساله که داریم میگیم کی دس زد؟!

(4)


مرگ سه قدم برمیدارد
 دو قدمی من   خيزی بلند   رد و بدل میشويم

(5)

آیرو ۱

رو شونهی چپته. راستش نکن. وقتی میشینه علاقهای به تغییر جهت نداره. داشت، اسمش مرگ نبود: زندگی بود. زندگیام البته علاقهای به تغییر جهت نداره-  ولی خب، مث دوس دختر سابقم اونقد حلیم و راه بیاس که تو ذوق کسی نمیزنه.

رو شونهی چپته. وختی میخابی مواظب باش لِهش نکنی. اونم در عوض

وقتی پاشدی

یه فرصت دیگه

واسه آدم شدن بِهت میده.

(6)

THE LAMA

نشسته بود. نشستن هم نشسته بود.

چای میريخت و میخورد. حرف نمیزد، نگاه نمیکرد؛ فقط چای میريخت.

ساعتی بعد

نشستناش را جمع کرد و سرش را برداشت:

فردا نيامدنتان را هم بياوريد.

پاسخ دهید

مشاهدهٔ قبل از ارسال

نمایش متن بعد از ارسال