In touch with Diverse Iranian Community

چند شعر از حامد بشارتی

0 53

حامد بشارتی؛ شاعر

 مجموعه چاپ شده: “رد پای انارها در برف می‌ماند”  انتشارات فرهنگ ايليا ۱۳۹۱

hamedbesharati@yahoo.com                         

1182014113119am(گلوله باران . . . . باران)

از آسمان گلوله می بارید
از آسمان چترهای سیاهمان
خیس
مخفی شده ایم
مخفیانه نمی جنگیم
و با همه ی پرچم ها و دستمال های سفید
زخم هایمان را می بندیم.

***

 (مرا ندیده ای با چکمه های سرخ در قلب زمستان)

نبودی برف باریده بود!

تو ندیده ای!

وقتی برف

چکمه های کودکی را

از گریه پر می کند

تا شانه هایمان می بارد

سقف سنگین می شود

شاخه

سنگین می شود

مردان روستا به شکا ر می روند

خون پاشیده  بر برف را

برف می پوشاند

کاش آن سالها

عاشق تو بودم.

(شخم)

رد پای زنی که برف آورده بود

در انتهای زیتون زار مه شد

من و انتهای زیتون زار

درون مه می دویدیم

مه درون ما پیر شده بود

ما عصای مه بودیم

در

 باد

در

 جاده هایی نارنجی

درون شخم هایی که شخم می خوردند

ما پیر می شدیم

باران پیر می شد

هفت سالگی دیر می شد

می دوید

از

آبشار

انتهای

 دنیا

 به خوابمان می رسد

شخم

دیوارها شخم می خورند

شخم

پدر می گفت:

روزی آسمان را شخم می زنند

بعد ها نوشتم :

یک مزرعه یاد تو شخم می خورد

در پیشانیم

بعد ها چکمه ها و دستکش های مرا برد

بعد ها

آغوش تو شخم می خورد.

(صبح)

ساعتم را کوک می کنم

برای صبحی که نمی آید

ولی بیدارمان می کند.

(….. تو…..)

باید می نوشتم دوستت دارم

 در انتهای کاغذی که نوشتم :

کلید خانه در کفشهای کهنه من است

(شیب )

زمان که می گذرد

از تو دور نمی شوم

زمان که می گذرد

به تو نمی رسم

خانه شیب پنهانی دارد

خودت را به انتهای اندوه رسانده ای

 تو را این آهنگ قدیمی

 پیش می برد.

***

 

(عصب)

شب این تاریکی دل نداشت

به سایه ای می رسد که سالها با من آمده بود

روز ی که خواستم به انتهای تو بیایم

پرنده ای بود که در باران پرواز می کرد

لابه لای دلتنگی مان

باد می وزد

از انتهای برجک می افتد

به خواب شن

(دو مرد در انتهای شن ها سیگار می کشند)

در انتهای شن ها موج هایی به دریا  باز نمی گردند

(چیز هایی که نیامده اند پیرمان می کنند)

پاییز

درخت

تنهایی

بود

رو به دریا

هرگز به زمستان نرسید

برف می بارید

اندوه گرگی  که سایه های برف را می درید

برف بر زوزه های گرگی که نبود می بارید

ما به دنیای ساده ای رسیده ایم

که آدم های پیچیده ای دارد

سربازی که کنارم می خوابد

به انتهای ساعتها رسیده بود

همه ی بازی را رها کرد

همه ی پرچم ها

بادها

برف هایش را

( شب بوی پلاستیک های سوخته  می داد )

 ما در حافظه ی این شیشه های مه گرفته می مانیم

در سفیدی ای پیراهن

در عصب های سربازی که با خودش می جنگید

ما در حافظه این پرچم بزرگ نمی مانیم.

***

 

(آه)

با قطاری که می آید نمی آیی

با قطاری که می رود می آیی

***

(عطر)

رفتگران عطر پاشیده بر خیابان را جارو می کشن

شب

درخت های کنار خیابان

همه بهارشان را

به ما می گویند.

***

(…….)

دوستت دارم

چون مزاری در مه

که خدا را دوست دارد.

***

(……..

پرنده ی این نقاشی که پرواز می کند ، دور نمی شود.

(دویدن در خواب پل شکسته)

مرگ تو را در آغوش می گیرد و می میرد

تو سایه ی  رودخانه می شوی

 و از لابه لای نیزارها

عبور می کنی

 دهانت را مرغابی  های وحشی می بویند

 پیر تر می شوی

درون این عصای شکسته

حواست نیست

باران می بارد و

خیسی من سالها با تو آمده است.

***

 

(می پوشاند)

 

حیاط خانه چیدن پرتقال از درخت خیس است

دور شدن تو

بی چتر

می ماند

 و حیاط خانه چون پیراهنی چروکیده

 مرگ را می پوشاند.

***

 

(زخم)

 

زندگی از پشت رویاهای من بیرون می آید

 و در بارانی که از پیری ما می بارد

 و می بارد

و باز همین سایه خواب شده

در کودکی است که سرما می خورد

 کابوسها از پنجره اتاق بیرون می آیند

تکه ای از رویا هایمان شده اند

بیدار نمی شود

این کبوتر سگ شده

که پرواز را به خوابت بگو

 بنویس نامم را به دریایی دور سپرده ام

که تا سایه ها هستند

 نیمی از چشمها ی تو می توانست

 نیمه ی خالی لیوانها را بشکند

آه تو نیستی و این کابوسها پیدایمان می کنند

دستهای من که نیمی از دستهای تو است

 آه باران نبارید

عصری که خیس آمده  بود بی باران

 باران که چتری نداشت

و پیراهنش را نام تو پر کرده بود

 نام تو را به باران نگفته بودم

…………همین ادامه های  خسته را

 شبیه طاقتی ادامه می دهم

 نمی دانی که چشمهای تو در باران تنهایی را دوست دارد

از این دلتنگی سراغ تو را می گیرد

نبودن تو

 درون هضم

که درون درونی شده است و

نمی میرد

 بگذار من تنها پر از تو باشم

 که گاهی

می میرد

 درون زخم هایش

 درون زخم هایم پنهان شده ام

 و تو سالها مرا گم کرده ای .

تنهایی سرد می شود

 و از دهانش بخار می شود لبخند های تو

 آبی آی آبی

صدای دریا شب را بیدار می کند

 قایق ها از آن سو دور می شوند

ما پر از نبودن هم شده ایم

 باران می بارد

تو نیستی

و خوابهایمان خیس میشود

 پنجره را باز می کنم

رو به سرمایی که از درون سایه ها آغاز می شود

سطر ها بازی را می بازند

 و با خوابهایمان به آن سوی رودخانه می روند

 تنهایی اتاق کوچکش را از تو پر می کند

خودت بیا

شب را بیدار کن

تو را در قابی کوچک پنهان کرده ام

 به دیواری سپرده ام که دلی سنگی دارد

 حالا نشسته ام روبروی تپه ای سبز

 که گله های گوسفندان درونش پنهان شده اند

زمستان گرممان نمی کند

 با پای کودکی ها آمده ام

که با دستهای پیری

 دست می کشد به موها ی تو  دست می کشد چشمهای من از خواب های تو

 پنجره ها را می بندم

 رویا های تو سالها در خانه بماند

 با کابوسهایی که از راهی دور سراغ سرباز های این اتاق می ایند

باران می بارد

از شیار پنجره

چاروداران

 درختان جنگلهای دور را

 چاروداران با قاطرهای خسته

 درختان افتاده را به کارخانه کاغذ سازی می برند

از شیار پنجره

جنگل درون مه فرو می رود

از شیار پنجره

چاروداران با الوارهای خیس گم میشوند

حالا پرندگان این بام نیز پیر شده اند

و گلدانی که بر ایوان خانه همسایه بود گل داده است

شب بارانی می بارد

بر بامی که ما سقف شده ایم

 سقف ها سطر هایشان را پنهان کرده اند

در صدای سفید ساعت

دیوارها در خوابهایمان پنهان شده اند

در سطر هایمان

و من گاهی نام تو

را بردیوارهای این سطرها مینویسم .

(سگ)

شب با سورتمه اش از کوچه یخ زده می گذرد

سگ تنهای من اخم کرده است

گرگ زخمی تر از برف است

وقتی می دود

بخار از شقیقه هایش می لرزد و

دور می شود

شلاق عص های برف را پاره می کند

سگی که می دوید می خندید

اندوهی می لرزید

خاطره ای حلقه می زند

استکان چای را دست می گیرم

انگشتان سردش را به رگهای من می چسباند

دیگر به دور شدن

سورتمه نگاه نمی کند

به سقف خیره می شود

به انگشتان یخ زده ساعت

گرم نمی شود.

(گوزن)

در شکارگاه گوزن

آخرین گلوله گوزن شد.

******

(نبودنت گوزنی است که بر شاخ هایش پرنده ای جوانه می زند)

مرا ببخش

این ابتدای مردن در سکوتی است که شنوایی بی تاب برف نشسته بر ساقه های شعمدانی است

برف نشسته بر آوند های راش

تو هجاهای ویران شده منی

 و من تکه های توام

چون سکوت متلاشی شده در این اتاق سرد

 در شش سو

*****

(بن بست)

 در بازار ماهی فروشان

همه ی ماهیها

اعتمادی به آب نداشتند

***

 

( بازی‌ها)

کسی انتهای بازی را برمی دارد

جایی در ابتدای بازی می گذارد

بعد ها کسی انتهای بازی را نمی فهمد.

***

(بازی‌ها۲)

بازی را باختیم

باید روی آب می دویدیم

حالا من به نرده های دریا تکیه داده ام

و باد دریا را ورق می زند.

پاسخ دهید

مشاهدهٔ قبل از ارسال

نمایش متن بعد از ارسال