شعر

چند شعر از خدیجه حسین‌پناهی

زیبایی شیرین 

هنوز رهام نکرده

 گنج های خسروانی

دل از مارها برده است  

بوی پیشانی خیس عشق 

از نوک تیشه میریزد

 به مهمانی درختها رفته بود 

مرد مسافر

 وقتی در چمدانش

 تبر را لابلای ابریشم می پیچید

 امروز

 کلاغ توی قفس 

دیگر غار غار نکرد 

و من فهمبدم

 پاییز زده شده

 مشعل آتش کده را برمی دارم 

زرتشت در پی ام

 با آن لباس سپیدش میدود

 مشعل را به دستان قطب سپردم

 امروز دمای هوا 

طاقت فرسا شده

 این را هوا 

به هواشناسی اعلام کرده بود

 وحالا قاضی

 با آن چشمان ربز مزور 

وآن چکش قهوه ایش 

مرا باعث

 هرچه که آب شده است می داند 

حتی دل فرهاد 

عقل مجنون  

ودروغهای بزرگ روزنامه ها

 ورنگ آبی دریاها

 می خواهم

 دسته گلی بخرم

 وبه آن زن که گوشه خیابان 

با لبخندی

 به چشمک 

چراغ قرمزها میخندد بدهم 

امروز خودم را 

در گوشه ی

 دنج ترین کافه پارک میکنم 

وترمز تابلوی ژکوند 

را میکشم 

صدای داوینچی 

را در آورده ه ام 

مونا لیزای بیچاره

 لبخند

 در گوشه چادرش ماسیده

ــــــــــــــــــــــــ

دستانم دانستن 

وچشمهایم شنیدن را

 نمیدانند

گلبرگهای تو 

پراز شبنم 

نوری از شعاع

مخالف آسمان میدرخشد

خاک تن ستاره ها را میتکاند

لباسهای خورشید را

روی بند پهن میکنم

به کفشهای تابستان

واکس میزنم

و چادر بهار را 

به سر شکوفه‌ها می اندازم 

اعتراض برف را 

نشنیده می گیرم 

کمی فلفل 

روی تمشک‌ها میپاشم 

به عطسه زنبورها می‌خندم

هذیان‌های خیام را

در تب انگورستان پاییز 

گوش میدهم

 پیرمرد لبو فروش

 با زبانی نامفهوم

 قرمزی را تبلیغ میکند

دست روزنامه را میگیرم 

کشان کشان به خانه 

میبرم

میان این همه ناهمگونی

آهنگی 

ازسمت نگاهت

مرا به دانوب آبی میکشاند

ــــــــــــــــــــ

به هیچکس  نگفته ام 

من زنی را می شناسم

زنی که تمام جوانه ها را بوسیده است

و راز پری های دریایی را 

و طعم اولین بوسه در تاریک ترین زوایای غارها را میداند

زنی که جای قایم باشک شاپرک ها را از بر است

و میتواند هم مسیر زنبورها 

در اجتماع زرد کلاله ها و پرچم ها 

نفس بکشد

زنی با ردای سرخ میخک

که هر شب در خواب

تاجی از نبض مرطوب باران را بر سر میگذاد

و می تپد در نگاه خالی گلدان ها

تا شوق عشقه بپیچد روی شقیقه ی دیوار

زنی که هزار بهار 

در نوبت های چهارگانه ی زمین

روی رد پاهایش 

جوانه میزند

که روییدن بهتان با نمکی بیش نیست 

پیش دستهاش

زنی که درست پشت پرچین ها

قایم باشک بازی میکند با خودش

و وقتی چشم میگذارد

هیچ ستاره ای 

به زمین 

چشمک 

نمی زند

ـــــــــــــــــــــــــ

دربعید ایستادە ایی

با چشمانی کە

جاذبە را 

به پیشانێ مدار نگاهت آویختە

 تا بتواند بر تمام سلسلە های گل سرخ

 در جبل اللطارق حکمروایی کند

تاعصای رنگی وجد

 بر زمین بکوبی

 وشوق پیچیدن پیچکها را 

برقص

 در بیاوری

 امروز هوس باریدن

 درچشم آبی ٱسمان درخشید 

و زایمان مداوم

 در من شروع بە خزیدن کرد

باید با تو بود 

باید با توبود

 تا طعم تلاطم را چشید

باید در نگاهت

 سیالیت نور در برکە ها بشوم

 تا آنسوی گاهوار عقل

 از هوش زمانە بروم

باید باور کنم

سوز دل آتشفشانها را 

وقتی لبانت

 بوسە عربدە میکشد

 در برهوت سرفە سایه های دشت 

هیچ خرمایی بر نخیل نیست

من باتو می مانم

 تا هفت پشت زمان 

کفن بپوساند

 تا زیبایی لبخندت

 همه جنگها را در گیر صلح کند

 تا من 

جرئت بوییدنت را پیدا کنم

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

امروز و فردا 

تو گریه خواهی کرد 

روی پل می ایستی 

گذر آب را نگاه میکنی 

دستت

 به هیچ کجای یادم

 بند نمیشود  

اشکهایت

 قاطی کارون میشود 

به زاینده رود که برسد 

تو به خانه برگشته ایی

 پایه های چهل ستون می لرزد

 شانه های تو میلرزد 

جای من

 خالی تر از همیشه پیداست 

هنوز باور نمی کنی

 که رفته ام 

پشت سرم

 نه آبی ونه آینه ایی 

خودم 

هفت سنگ سیاه را

به پشت سرم پرت کردم

 امشب

 چمدان لبریز غربت را

 از پنجره پایین می اندازم

 لباسم رنگش خاکستری ست

  مثل همین  شعر

  همین اتاق

 و چشمان تو 

که خاکستر نشینم کرد

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

Related posts

۳ شعر از سریا داودی حموله

چند شعر از هلیا توکلی

شهرگان

شعری از علیرضا طبیب‌زاده

شهرگان

اظهار نظر