In touch with Diverse Iranian Community

چند شعر از شهرام گراوندی

0 89
شهرام گراوندی

شهرام گراوندی نویسنده، شاعر، روزنامه نگار و منتقد ادبی، متولد ۲۷ دی ماه ۱۳۵۲ خورشیدی در شهر باغ ملک – خوزستان است. گراوندی لیسانس مدیریت بازرگانی و در رشته علوم ارتباطات نیز مدرک کارشانی ارشد را اخذ کرده است و در مطبوعات تخصصی ادبی – فرهنگی سال‌هاست مشغول به نوشتن است.
مدیرمسئولی موسسه فرهنگی هنری «اورامان» به مدت چهار سال؛  سردبیری هفته‌نامه فرهنگی – هنری «تولید» به مدت پنج سال تا زمان تعطیلی این هفته نامه در سال ۱۳۸۶. از میان دیگر فعالیت‌های مطبوعاتی او در خوزستان، می‌توان به موارد زیر اشاره کرد:
– سردبیری هفته نامه اروند برای چهار شماره در سال ۱۳۷۸
– دبیر صفحه ادبی هفته‌نامه فجر خوزستان در سال ۱۳۷۸
– سرپرست استانی و سردبیر ویژهٔ روزنامه‌های «عصر مردم»، «همبستگی»، «راه مردم»، «انتخاب»،  «توسعه»، «آرمان» و«همشهری»
شهرام گراوندی همچنین به مدت یک سال در دانشگاه پیام نور «گرگان» تدریس کرده است. اکنون او زندگی‌اش را با ویراستاری می‌گذراند.

آثار:

از شهرام گراوندی تا کنون چهار کتاب به چاپ رسیده است؛
– مجموعه شعر «بر بال بلند باد»، ۱۳۷۶ – انتشاران گلپونه – کاوش
– مجموعه داستان کوتاه «لوزی‌های خزان زده» در دو بخش قصه‌های آزاد و قصه‌های بومی – اقلیمی، ۱۳۸۶ – انتشارات دستان
– مجموعه شعر «ایران مال من است»، ۱۳۹۴ – انتشارات نصیرا
– کتاب «کوچ» پژوهشی در باره زنده یاد قدرت کیانی که به تازگی منتشر شده است
شهرام گراوندی همچنین چندین کتاب از جمله چهار مجموعه شعر، یک مجموعه داستان به نام «اگر جعفر اینجا بود»، دو رمان بلند و یک کار تحقیقی درباره‌ی شعر نو با عنوان «سفر عشق در شعر امروز» آماده چاپ دارد.

«تنهایی دختر شب!»

این خیابان

با خیابانی در باتایا یا منامه

فرقی نمی کند

این گذر

با گذری در تیخوانا یکی است

این آدمها

که از این معبر تاریک می گذرند

فرقی با آدم های شتابزده ی غروب های کابل نمی کنند

تنهایی مردی در دوشنبه

فرقی با تنهایی مردی در بغداد ندارد

حتا بمب هایی که خواب شان را می آشوبد

یک فرکانس دارد

یک هارمونی!

این درخت های پرتقال

در گرگان

فرقی با درخت های پرتقال خونی

در آمستردام و لاس وگاس ندارد

حتا در لندن هم

کنار رود تایمز

کبوترهایی جفت می شود

روی دست – علی الخصوص – دخترها

که طابق النعل بالنعل

شبیه کبوترهای سمج استانبول همیشه ابری هستند

در استادیومی در سانتیاگو

تماشاگران عصبانی

همان فحش هایی را سر می دهند

که در استادیوم جهان پهلوان

حواله ی داور و بازیکن و

مربی غایب می کنند

هر شب که ماه بیاید

به وقت گرینویچ

یا ساعتی در میدان مرکزی برازیلیا

نشمه هایی از خانه بیرون می زنند

که فرقی با نشمه های دیگر شهرهای زمین ندارند

اما دختری در تهران

وقت شبانه ی حضور

اقتدا به مهتاب می کند

برای ماه شعر می گوید

و مثل پرنده ای کوچک

تا صبح

در گوش مشایعت کننده گان

آواز می خواند

ریز

آرام

خاموش…

———————-

نگاه کنم به عکس ها

قدیم خودم را بنگرم

بجویم روزهای با باران و ابر و گذر پرنده ها

بر آستانه ی آسمان ِ کوتاهِ سیاه

خیال های بلند و

خواب های هزارتوهای پُرِ عطر اطلسی

به ایوان های چوبی و بن بست های همه ویران

به خانه هایی که ترک کردیم

به شهرها و آدم ها و خنده های فراموش شده

به خیابان ها و اشک ها و لوزی های خزان زده

به عکس ها اما قراری نیست

به روزها اعتباری نیست…

– مطلقه‌ها –

مردی که زنش را طلاق می دهد
باشگاه بدنسازی نام نویسی می کند
تردمیل می خرد
می گذارد توی دفتر کارش
سعی دارد آب کند
چربی های هزارساله ی قیمه و قورمه های پرملاط همسر مهربان به تاریخ پیوسته را
با دست پخت ویرانگرش
با بادی که داشته
دارد از همه سو می وزیده
می وزد
چهارتاق خانه را به هم آشفته
آلبوم ِ خانواده ی محترم را جر داده
قیچی انداخته
انداخته دور

زنی که طلاق می گیرد
دماغش را عمل می کند
مانع بزرگ کامیابی و کاریابی و حقوق پایمال شده‌ی زنانه‌ی بشری
که از کجا به کجا رسیده
نرسیده آخر
سایز ممه‌هایش را کوچک می کند
ممه‌هایی که به روزگاری
کودک بی شرفی مثل آقای پدر
از آنها می نوشیده
حالا زیرِ توی دست دکتر باتمانقلیچ
ورزیده می‌شود
قامت ِقالبِ شکلِ نو می یابد
_ قد قامت قنوت!

مردی که زنش را طلاق می‌دهد
فکر می کند برود می رود عینک ری بن برند سال بخرد می خرد
شاسی ماشین‌ش را بالا ببرد می‌برد
رنگ مو ابتیاع کند می کند
یادش می آید جوانی را پاس بدارد
جوانی به تعویق افتاده را
کون گشادش را جمع می کند بکند

زنی که طلاق می گیرد
بازار را غارت می کند
مهریه را دود می کند
پالتوی پوست خز با نخ ابریشم
چکمه‌ی چرم با نخ دست سوز کفاش ایتالی
سفر بهارانه با پاییز
سفر پاییزانه در بهار
سفر کویر با زن‌های شاد خوشحالِ مگین
سفر آنتالیا ازمیر
کنسرت اندی
قمیشی، ابی
سواحل یونان به فاک عظما رفته
حمام آفتاب با چروک های تا اعماق جان

مردی که زنش را طلاق می دهد
هر شب
خنیاگر تا بامداد بیدار است
با نشمه‌ها و نشئه‌ها
جمهوری سرکش دختران و زنان درب و داغانِ همه تنها
مشتاق
شیدا
تا صبح حرف می زند
و گل اتفاق اتفاق نمی افتد
یادش نمی آید از کی سیگاری شده
یخچالش بوی عرق سگی می دهد

زنی که طلاق می گیرد
یادش می آید طلاق گرفته است
حس فرحناک آزادی را زیر پوست ها و کشیدن ها و پروتزها و ژل ها و بخیه ها و صیقل ها و رنگ ها
احساس عمیق آزادی را
میان انبوه مردهای متنوع فیسبوک و اینستاگرام شلوغش
که به روزگاری
پسووردش از کلید خانه قایم تر بود!

مردی که زنش را طلاق می دهد
زنی که طلاق گرفته است
بناگاه شبی
روزی را زندگی می کنند با هم
از هم عبور نمی کنند
بدون آن مهر قرمز قشنگ توی شناسنامه ها
درنگ می کنند
به احترام
کلاه از سر بر می دارند
و بناگاه
غیب می شوند
مثل خواب
در خواب
خواب عمیق!

پاسخ دهید

مشاهدهٔ قبل از ارسال

نمایش متن بعد از ارسال