In touch with Diverse Iranian Community

چند شعر از غلامرضا بروسان

0 24

۱

 

حرف که می‌زنی انگار

سوسنی در صدایت راه می‌رود

حرف بزن

می‌خواهم صدایت را بشنوم

تو باغبان صدایت بودی

و خنده‌ات

دسته کبوتران سفیدی

که به یک‌باره پرواز می‌کنند.

تو را دوست دارم

چون صدای اذان در سپیده دم

چون راهی که به خواب منتهی می‌شود

تو را دوست دارم

چون آخرین بسته سیگاری در تبعید.

تو نیستی

و هنوز مورچه ها

شیار گندم را دوست دارند

و چراغ هواپیما

در شب دیده می‌شود

عزیزم

هیچ قطاری وقتی گنجشکی را زیر می‌گیرد

از ریل خارج نمی‌شود.

و من

گوزنی که می‌خواست

با شاخ‌هایش قطاری را نگه دارد‌.

 

 

 

۲

 

ساده زندگی كردم

اما مرگم مشكوك به نظر خواهد رسید

پیدایم می‌كنید

با ناخن‌هایم، با موهایم و استخوان دلم

كه گودالی تاریك را روشن كرده است.

 

 

 

۳

 

بي ‌تو

خودم را بيابان غريبي احساس مي‌كنم

كه باد را به وحشت مي‌اندازد

جويبار نازكي

كه تنها يك‌پنجم ماه را ديده است

زيباترين درختان كاج را حتي

زنان غمگيني احساس مي‌كنم

كه بر گوري گمنام مويه مي‌كنند

آه

غربت با من همان كار را مي‌كند

كه موريانه با سقف

كه ماه با كتان

كه سكته قلبي با ناظم حكمت

گاهي به آخرين پيراهنم فكر مي‌كنم

كه مرگ در آن رخ مي‌دهد

پيراهنم بي‌تو آه

سرم بي‌تو آه

دستم بي‌تو آه

دستم در انديشه دست تو از هوش مي‌رود

ساعت ده است

و عقربه‌ها با دو انگشت هفتي را نشان مي‌دهند

كه به سمت چپ قلب فرو مي‌افتد.

پاسخ دهید

مشاهدهٔ قبل از ارسال

نمایش متن بعد از ارسال