In touch with Diverse Iranian Community

چند شعر از پرتو نادری

0 54

 

 پرتو نادری در سال ۱٣٣۱  در دهکدهء جر شابابا ولسوالی کشم بدخشان دیده به دنیا گشود.
دورهء میانه مکتب را در ولسوالی خود خواند و لیسه را در دارالمعلمین کابل به پایان رسانید. به سال ۱٣۵۰ شامل دانشگاه کابل گردید و در  دانشکدهء ساینس در رشتهء زیست شناسی به آموزش پراخت. همزمان به آموزش دوره های از کیمیا (شیمی) و زمین شناسی نیز پرداخت  و سال ۱٣۵۴ از آن دانشگاه مدرک لیسانس بدست آورد.
پرتو نادری از سال ۱٣۵۴ بدینسو با نوعی با شعر و ادبیات رابطه داشته.

تاکنون پارهء از شعر های پرتو نادری به زبان انگلیسی ترجمه و انتشار یافته است. از چند سال بدینسو نوشته های وی به گونهء  پراگنده در نشریه های برون مرزی از افغانستان، از جمله مجلهء فــــردا ـ نشریه کلوب قلم افغان ها ـ  و نشریه های ایرانی در ایران و اروپا به چاپ رسیده است.

پرتو نادری عضو شورای مرکزی انجمن نویسنده گان افغانستان می باشد.

 تا حال دوبار از کانون حکیم ناصر خسرو بلخی جایزهء نخست در بخش شعر را بدست آورده. به همین گونه به مناسبت روز مادر از موسسهء عالی نسوان یک بار جایزهء دوم و بار دیگر جایزهء اول را صاحب گردیده. یک بار هم از وزارت اطلاعات و فرهنگ نیز جایزه دوم ادبی را حایز گریده.

 از پرتو نادری این گزینه ها تاکنون به چاپ رسیده است:
۱ ـ  “قفلی بر درگاه خاکستر” چاپ شده در انجمن نویسنده گان افغانستان.
٢  ـ” سوگنامه یی برای تاک” چاپ شده در انجمن نویسنده گان افغانستان.
٣  ـ ” آنسوی موج های بنفش” چاپ شده در پشاور.
۴  ـ ” تصویر بزرگ، آئینهء کوچک” چاپ شده در پشاور.
۵  ـ ” از واژه های اشک تا قطره های شعر”  دید گاه ها در ارتباط  به شعر امروز افغانستان چاپ شده در آلمان.

پرتو نادری نوشته های زیر را آمادهء چاپ دارد:
۱ ـ ” سیگار نیم سوخته”  گزینهء شعر ها.
٢  ـ “عبوری از دریا و شبنم” تحقیقاتی در زمینه ادبیات شناسی ی نقد ادبی.
٣  ـ”یک آئینه و چند تصویر” پژوهشی در زمینهء ادبیات شناسی و نقد ادبی.
۴  ـ گزارش های ادبی ـ فرهنگی.
۵  ـ “پیش درآمدی بر طنز نویسی فارسی دری در افغانستان.
۶  ـ گزینه یی از شعر های کلاسیک و به همین گونه یک رشته مقاله هایی که بزودی آماده چاپ خواهد گردید.

نیایش

ستاره یی که در آسمان می تابد

شایدتنها ترین بهانه ییست

که دلتنگی  زنده گی  را تفسیر می کند

خدای من اگر ستاره گانت در آسمان نمی بودند

و ماهتابت در قرغه [1]

و بامدادت در بدخشان [2]

و گلهایت در پغمان[3]

چشمان من به تماشای چه بیهودگیی سرگردان می بودند !

 تو چرا خاموشی

کسی صدای  باغچه را  در گلوی درختان خفه می کند

کسی آب را در رودخانه های تشنه گی زندانی کرده است

و خورشید ،

  در دوزخ دموکراسی  قبیله تبعید شده است

ستاره گان  تو در آسمان می لرزند

شاید کسی می آید

با بیرقی بر افراشته به نام تو

                              تا برچهرهء عشق  تفی بیندازد

جهان پر از آفریده های بد توست!

 و من ازشعر های بد خویش پشیمانم

 خدای من !

  این سان  که تاریکی در  پشت خانه ء  من اتراق کرده است

 من پروانه هایم را

                   به دیداری  چه فانوسی بفرستم

« چت روم » سیاست

رییس جمهور چهار استخوان شده است

بیچاره چه می تواند بکند !

هرساله قره قولی تازه یی برسرش می گذارند!

گناه او نیست

آب  در جوی جاری نمی شود

دموکراسی بستر فراخ می خواهد

و سرزمین پهناور

                    مانند ایالات متحد امریکا

مانند همسایه ء بزرگ جنوبی!

 –                                  پاکستان –

دموکراسی در سرزمین کوهستانی ریشه نمی گیرد

دموکراسی را باید افغانی ساخت

مانند شیر مولانا

 در مثنوی معنوی

بگذار شکم افغانستان

                     در انتظار آش دموکراسی سوراخ بردارد

وقتی این آش در دیگ ما پخته نمی شود

کرزی چه گناهی دارد!

دیگ ما روی دیگدان سنت گذاشته شده است

دموکراسی به دیگدان فراخ و درگیران سرخ نیاز دارد

اگر دود دموکراسی چشم ما را کور کرده است

اگر  آبها از شرم دراعماق فرو رفته اند

 اگر کودکان مکتبی در کارهای خانه‌گی خود می نویسند :

دونان جمع  دونان  مساوی به سه کابینه

                                    چیز مهمی نیست

مهم این است که افغانستان رییس جمهور انتخابی دارد

و قانون اسا سی پنسل پاک نخورده !

رییس جمهور انتخابی، بر  همه چیز آگاه است

تارِیخ تنفس می کند

و در جغرافیای سرود ملی

هر کسی را به نام اصلی اش صدا می زند

ازشاه شجاع و ببرک بیزار است

« خداگونه یی است در تبعید»

–   در قصر گلخانه –

از کسی نمی ترسد

قره قولی[4] غیرت او کلان تر از کله ء تاریخ است

 بامدادان که دستان بابای ملت! را می بوسد

                                                   خدا از دلش خبر دارد!

 سینه اش خانهء یک بی ستون صبر شیرین است

وقتی مشرف[5] به او می گوید شتر مرغ

او می تواند بگوید!

«گرندانی غیرت افغانیم

چون به میدان آمدی می دانیم !»

اما او به نهج البلاغه پناه می برد

و می داند که بزرگترین شجاعت صبر است

و اگر باری هم جیلک دیپلوماسی

                                            به باد می دهد

شبانه در «چت روم» سیاست می نویسد :

                                                     های !!!!!

«نشود فاش کسی آن چه میان من و تست

تا اشارات نظر نامه رسان من و تست !»

استعداد بزرگ

رابطهء من با آفتاب قطع شده است

و در لایتناهی مرگ

مدار حقیقت زنده گی را گم کرده ام

با این حال ازنردبانی می روم بالا

تا چراغ افتخار خویش را

بر رواق خاک آلود تاریخ

                                 روشن کنم

حساب شده سخن می گویم

حساب شده می نویسم

کبوتر وجدانم را

               در قفس دموکراسی

                                    به نرخ روزگار

                                                 ارزن می ریزم

وعقل سرکش بد لگامم را

در اصطبل در بستهء تعارف

                          نخته بند کرده ام

                                       تا هیچگاهی توسنی نکند

من استعداد بزرگی دارم

و کتاب  آیین دوست یابی « دلکارانکی » را

واژه واژه از بر کرده ام

و می دانم چگونه به زشت ترین دختر شهر بگویم

که تمام عاشقانه های من برای توست

و تو به اندازه ء عاشقانه های من زیبایی

من حساب  شده سخن می گویم

حتی وقتی سگ همسایه به سوی من پارس می زند

دستی من به سوی سنگی دراز نمی شود

وقتی سگ همسایه به سوی من پارس می زند

کلاه غیرت  از سر بر می دارم

و با صدای ابریشمینی  می گویم

                                  بفرمایید منتظر شما بودم

درکوچه اگر با خرسی مقابل می شوم

با لبخند مضحکی می گویم

                            از دیدار تان خیلی خوشحالم

و الاغ سرکار

اگر گوشی  به سوی من تکان داد

از تفکر چینی  بر جبین می اندازم

و می گویم

شما درست می فرمایید

                            من هم همینگونه فکر می کنم

من استعداد بزرگی دارم

و پس از پنجاه سال تحربه

حقیقت خوشبختی  را کشف کرده ام

که باید  جّوی از غیرت کم کرد

و نان به نرخ روزگار خورد

من استعداد بزرگی دارم

خدا را شکر

سازمان جهانی مهاجرت

به من نامی داده است

درازتر از نامی شیخ الرییس ابوعلی سینای بلخی

من استعداد بزرگی دارم

پنجاه ساله یاد گرفته ام

که چگونه مرد حسابی  باشم

پای روی دم هیچ کسی  نگذارم

و دست  در کاسهء هیچ « جوانمرد قصاب» ی دراز نکنم

                                             من پنجاه ساله یاد گرفته ام


[1]  – قرغه – منطقه تفریحی است در غرب کابل

[2]  – شهر تاریخی بدخشان در شمال افغانستان موقعیت دارد

[3] – فرمانداری پغمان از مناطق خوش و آب هوای کابل است

۴- قره قول، قره قول نام نسل گوسفندی است که پوست مرغوب دارد و موهایش حلقه حلقه می باشد. از پوست این حیوان کلاهی می سازند که کلاه قره قل نام دارد. کلاهی که حامد کرزی رییس جمهور افغانستان به سر دارد، از همین نوع است.

۵ – جنرال پرویز مشرف صدراعظم پیشین پاکستان

پاسخ دهید

مشاهدهٔ قبل از ارسال

نمایش متن بعد از ارسال