شعر

چند شعر از پیام فیلی

دلم شکسته تر از شیشه‌های شهر شماست

احمد عزیزی

 

۱

شکنجه گر امان بده! امان بده شکنجه گر

که طاقتم سر آمده از این زوال شعله ور

 

به تاب تازیانه ات، ز پیچش زبانه ات

گهی ز خوی روانه ام گهی ز خون روانه تر

 

تو را لُلُکنت از غضب… من از لَلَرزه لب به لب

تو با نَنَعره ها ز جان… من از نَنَعره جان به سر

 

به این مرام دشنگی، به خون تازه تشنگی

پیاپی از پیم نبُر! لبالب از لبم ندر!

 

مرا به آن وقفه ای رها کن از همیشگی

مرا به قدر غفلتی امان بده شکنجه گر

 

در این جنونِ ناکجا ــ کلیمیان خدای را!

شبی به خانه می شوم شبی ز خانه در به در

 

ز کوچه های گیج تان عبوس تر غمین ترم

ز شیشه های شهرتان خراب تر شکسته تر

 

به طبع و خو دوگانه ام، ملنگ و کودکانه ام

تناتن از ترانه ام قصیده ام سرابه سر

 

ز رودکانه آمدم، به سعدیانه می زنم

به یک سکوت مولوی اشاره می دوم به سر

 

مرا ببر به گم شدن! ز خانه ام نشان بده 

دمی مرا امان بده! دمی امان شکنجه گر…

 

۲

تو را به پاس خاک تو بر آستانه می کشم 

تو را پس از سقوط تو در آشیانه می کشم

 

به مقدم سپید تو در آسمان گم شده 

به رغم بال بسته ام کبوترانه می کشم

 

لبالب از سکوت تو به بی اشاره می زنم 

به حرمت جنون تو تو را زبانه می کشم 

 

تو را زبانه می کشم در عاشقانه می کشم

در عاشقانه می شوی مرا زبانه می کشم  

 

تو را در امتداد تو چنان چو خط روشنی

از این سیاهه ی عدم به جاودانه می کشم

 

تمام راه خانه را سراسر از خیال تو

خطوط قفلت تو را سبکسرانه می کشم

 

من از بهار پاک تو به جان دوباره می شوم

به سر شکوفه می زنم به تن جوانه می کشم 

 

تو را به تخت آسمان به تاجت از سپید گان 

تو را شبیه وَهم تو شهنشهانه می کشم 

 

شبانه های بی تو را دمادم از غیاب تو

شبی به کوچه می زنم شبی به خانه می کشم

 

به سِحرِ قصه های خوش به لای لایه ام تو را

از این جنون کودکی به مادرانه می کشم

 

به زمزمه ی شریف خود تو را به خواب می برم   

به ضرب بارشم تو را به “با ترانه…” می کشم  

 

در این هوای منقلب در این پرنده خط زدن

چنان پرنده ای تو را به بام خانه می کشم

 

از آن صحیفه ی مگو چه رفته بر زبان تو 

که من ز بیم این و آن تو را شبانه می کشم؟…

 

۳

زنگیِ خانه زاد من! من به تو خو گرفته ام 

بر تو نماز خوانده ام، با تو وضو گرفته ام

 

ساقی اگر تو باشد این مهلکه ی شبانه را

خون مرا ز دست تو سبو سبو گرفته ام

 

گاه قیامِ صبح را قصیده ها نوشته ام 

به نیمه شب سکوت را به گفتگو گرفته ام

 

به گریه های من نخند! به گریه های این منی

که سُخره های خویش را به آرزو گرفته ام

 

این همه جانِ شعله ور، دست و دهان شعله ور

از برکات آتشی ست که من از او گرفته ام

 

چه پاک می کنی ز دست سر بریده ی مرا

منی که هر سحر تو را با تو وضو گرفته ام

 

۴

زنی چنین که تویی بی شک شکوه و روح دگر بخشد
به آن تصور دیرینه که دل ز معنی زن دارد
حسین منزوی

 

تو در صحاری آغوشت هنوز بوی ختن داری

هنوز در نفست عطری به نام نامیِ زن داری

 

کبوترانه ی بی برگشت! امیر بی خبر از پیغام! 

به بوی نامه گمانم برد تنی به تابِ کفن داری

 

درار این همه از دوشم! بزن به بیشه ی تن پوشم!

اگر به وسعت آغوشم هوای شعله زدن داری

 

مرا که غرق در این غرقآب هزاره های نخستینم

درست این نفس آخر خیال خیره شدن داری

 

پس از قیام اقاقی ها علیه آینه ها دیگر

شکوه گمشده ای دارد تصوری که ز من داری

 

مشابهی به تبار من تنت به گور می ماند

شبیه حیرت منصور است سری که روی بدن داری

 

۵

بِهِل تمام اسب ها سوار بادها شوند

مگر از آسمان تو را به خاک من بیاورند 

 

بیا به جای نیستی کنار من سکوت کن

ببین چگونه پرده ها مرا به خواب می برند

 

ببین به راه خانه ام چه گفته ام به عابران

که پا به پای گم شدن تو را به کوچه می دوند

 

تو از کُدام قصه ای؟ به خواب من چه گفته ای؟

که مارها ز شانه ات به شانه هام می خزند

 

بگو! کدام بابلی؟ نیلِ کدام ساحلی؟

که برج های دست تو مرا رَدا نمی درند

 

کجا به خواب رفته ای که از من این دروغ را 

پس از قرون غیبتت پشیزی ام نمی خرند

 

منی که خود یگانه ام اجابتِ شبانه ام 

چرا به آسمان برم دو دست من که بر سرند

 

بیا و خواب کن مرا بیا عذاب کن مرا

اگر عذاب و خواب من به چشم تو برابرند

 

Related posts

۲ شعر از سریا داودی حموله

سریا داودی حموله

شش شعر از طیبه حسین‌زاده

شهرگان

چند ترجمه از فائزه پورپیغمبر (به همراه متن اصلی اشعار)

شهرگان

اظهار نظر