شعر گزيده‌ها

چند غزل از سارا سلماسی

۱

از زندگی وقتی نمی مُردیم ،سرشاخ می شد قاتل بعدی

هرجا که ما راه ِ نفس دیدیم، سد کرد آن را جاهل بعدی

تهدیدِ مشت و خط کش و چاقو ،بس نیست لطفا عامل بعدی

سرهای سبز خسته از گردن ،دیگر فقط ساطور می خواهد

 

« هی تکّه تکّه تکّهَ تو بردار، بازم بریم اون سمت میدونا

دس دس نکن سارا بیا خستَن، همراهمونن درب و داغونا

غولا دروغن عشقِ من پاشو، تا کی بترسیم از سَمَندونا»

این قصّه دو – رِ – می وُ  فا- سل -لا-سی-دویِ در ماهور* می خواهد

 

از هیس ها، از حمله ی لولو در آن ورِ دیوار ترسیدیم

از کوچه های لُمپن و پررو ،از آخرین بیکار ترسیدیم

در سینه ها جوش آمدیم امّا، از خونِ در ادرار ترسیدیم

این ترس ها هرجا قطاراست و یک درّه ی ناجور می خواهد

 

از تشنگی از خستگی از ترس از هر چه مُد کردند می میریم

ازخودکشی،دیگر کشی،از زجر،یا هر«نیاوردند»می میریم

از نوشداروهای دور از ما وقتی که نامردند می میریم

هر جور شد جان، می کَند مارا، از مرگِ ما دستور می خواهد

 

« مهتاب کن چشماتو تا مقصد این کوچه ها بدجور تاریکه

سارای من پاشو نخواب اینجا ،طاقت بیاری خونه نزدیکه

شالِ سفیدت پس چرا سُرخه؟خونی  شده یا ردّ ماتیکه؟

نفرین به قانونِ بهشتی که ما را فقط با زور می خواهد

 

  از زندگی ما را ببُرّید و توی خیابان ها بیندازید

خیّاط هم در کوزه می افتد ؟! از عمر هاتان خوب معلوم است

با لعن و نفرینِ دلِ داغم  هرشب شدن اصلا «نسوزیدن»

از گازهای بی اثر  شاید بی خاصیت تر آه مظلوم است

 

 

۲

از قهر و خشم و ترسِ یک آدم چه می فهمی؟

از خوابِ با کابوس ها درهم چه می فهمی؟

از خشکی و طعم ِ لبِ بی نم چه می فهمی؟

اصلا نمی فهمی ،نمی فهمی ، نمی فهمی

 

صد موش ِ ترسو تویِ من انبار،فهمیدی؟

از سایه ای که نیستی هر بار ،فهمیدی؟

مفهوم گریه، تکیه بر دیوار فهمیدی؟

اصلا نمی فهمی ، نمی فهمی ، نمی فهمی

 

از تلخیِ اوقاتِ من ،فکرِ هماغوشیت

در گرمی ات با خوابِ او، یادم فراموشیت

از انتظارم شب به شب ، خاموشیِ گوشیت

اصلا نمی فهمی ،نمی فهمی ،نمی فهمی

 

گاهی که من در فکر ِ خوابِ آبی ات هستم

در حسرت ِنیلوفر مردابی ات هستم

در رختخوابم ،گرمِ در بی تابی ات هستم

اصلا نمی فهمی ،نمی فهمی، نمی فهمی

 

اوها،  بلد بودندو هی  جادوت می کردند

تا جیبِ پایینی فقط جاروت می کردند

با حسّ ِ من، گاهی کمی هم بوت می کردند؟

اصلا نمی فهمی، نمی فهمی، نمی فهمی

 

در من تو بودم، در تو من،اصلا نفهمیدی

از من ضمیرِ مُستتَر در من نفهمیدی

زیباترین من، پیرَهن بر تن  نفهمیدی★

اصلا نمی فهمی، نمی فهمی، نمی فهمی

 

از جیغِ ناخن روی میزم، حرفِ طوفان را

از خطْ خطِ گلگونه هایم ردّ ِ باران را

از سردیِ سبزی پلو، فصل ِ زمستان را

اصلا نمی فهمی ، نمی فهمی ،نمی فهمی

 

۳

 

گردن کشیده ،مستِ هماغوشیت ولی

با گیجِ  بوسه های تو ، من ‌آشناترم

یک عمر تاب داده و لالایی ات شده

هربار این منم که تو را خواب می بَرم

محکم گرفته پای تو را از پرندِگیم

بوفم که از تمام شبش  وَرنمی پرم

 

هربار این منم  که تو در عنکبوتی ات

صد پیچ وتاب می خوری و می تنی به او

هر لحظه،لحظه، حادثه می پیچدت به من

هی باز و  باز ِ دُکمه ی پیراهنی به او

یک رهگذر که شُر شُرِ باران بگیردت

از فکر من پریده ، شتک می زنی به او

 

رویای صادقانه ی او قصّه ی من است

بوفم  که کور از تنِ لکّاته پا شدم

با چشم های خیس و خمار و مورّبی

در اضطرابِ زل زده اش ،خیره جا شدم

افتادم از عبورِ نفس هایِ آخرت

وقتی نَفس ،نَفس ،نَفَ‍…خوابیدو «ها» شدم

 

اعصابِ پرت و ملتهبت، گیج …گیج… گیج…

از من که مست کرده و در او تلو… ،تلو…

حالا که پر کشیدنِ تو‌، مُفتِ چنگِ من

از هر چه بال داده تو‌ را ،می زنم جلو

بو بُرده انقراضِ خودش را کنارِ تو

بو بُرده سایه ،سایه ،مرا این وسطِ ولو

 

بویِ مرا شنیده و حالا به اشتباه

شمشیر رو کشیده و درگیر مردم است

خورشید ِ شعله ،شعله رها در تنت مَنم

 شک کرده او به آیِنِه وُ در توهّم است

 

گردن بکش‌،بنوش و بریزم، بخار شو

از من بپاش  در شب ِ او ذرّه ،ذرّه آب

یک بوف مانده از من و یک عنکبوت ،تو

از من بِپیچ و در تنِ لکّاته ات بخواب

 

۴

که گفته ای بنویسم جهان من خوب است؟

که هر کجا برَوم آسمان من خوب است؟

که گفته ای: نه،نریزی پس از «شکسته شدم»

که اعتراف کنم استخوان من خوب است؟

[ به تکّه تکّه ی من ،توی آشپزخانه

اضافه کن به شبم ، آبرو دو پیمانه ]

 

که من فرارشوم پشتِ بغض و تنهاییم

به محض دیدن همسایه های بالاییم

که شب به شب بِدَوم در شلوغِ جا کفشی

فقط دروغ بچینم کنارِ دمپاییم

[ ببخش زندگی ام روزهای بی خنده است

مرکّبِ ★زن شادم همیشه بازنده است ]

 

که سوختم که بسازم، کبود سهمم شد

و خون بهای دلم نصف ِ«بود» سهمم شد

و آتشی که نمیرد، همیشه در دلم و …

از التهاب فرو خورده دود سهمم شد

[ کنار هر که بخواند که عشق پا بر جاست

نشسته ام که بگویم شبیه من تنهاست ]

 

قسم به وعدِ بهشتی که زیر پای من است

جهنّمی که شنیدید زیر پیرهن است

 به زعمِ مسجدو یا مومنان دیر و کُنشت

گناهِ عالم و آدم همیشه پایِ زن است!!

[ هزار ولوله هرلحظه توی خونم هست

که من خموشم و شیطان در اندرونم هست؟! ]

 

مرا ببخش عزیزم  اگر همیشه بدم

که سنگِ شیشه شکسته،حواله ی لگدم

مرا ببخش اگر سر به آسمان نزدم

ضعیفه بودم و هرگز نمی رسیده قدم

 [ به دورِ باطل و یک عمر زیر بامِ کبود

 چه قدر سر بِرسد قصّه ،با یکی که نبود]

 

★ فرم شعری مرکب حرکت

 

۵

خدای ضرب و زور و قهر و نار و خشمِ آیه ها

خدایِ پشتِ سر وَ یا همیشه پشت ِ سایه ها

خدای کوچه ی علی چپِ همه گلایه ها

به داد و دردِ پا شده از این وطن نمی رسی

خدای شاهد ِ‌ دراختیارِ روبَهان و دُم

خدای هر  « اَیحْسبونَ اَنّما نُمِدُّهُم »

خدای وول خورده در شعارهای گُنگ و گم

به ذاریاتِ شعرهای بی دهن نمی رسی

خدایِ شکر «فضل ربّ ِ » صاحبان‌ زور و زر

خدای رفته، رفته در ژنی که خوب، مستقر

به دادِ ماکه جان سپرده در هوارِ «مرگ‌ بر »_

و زنده ایم از نبودن کفن، نمی رسی

خدای در زکات و خمسِ خواب های روی پول

که «قُل اعوذُ مِن » ادای ‌دِینِ ناکسان و گول

به هشت های در گروّ ِ نُه، به دست ِ قرض‌ و قول

تو هم ،به سرخِ سیلیِ در این بدن نمی رسی

خدای پشتِ گوش و مُرده ی حرام زاده ها

خدای عطرِ عود عودِ در امام زاده ها

به داد این دخیل بسته ها، عوام زاده ها

به داد سختْ پوست های کرگدن نمی رسی

خدایِ باسیاست هویج ها، چماق ها

گرسنگی دهنده ی رجیم ها و عاق ها !!

خدای گربه ی اسیرِ مارها ، کلاغ ها

به مغز و قلب و جان و جسم« خسته تن» نمی رسی

به شرق و غرب یا جنوب این وطن نمی رسی

به داد این وطن نمی رسی ،نمی رسی ، نمی…

 

 

Related posts

یوسف اباذری استاد دانشگاه و بکار بردن الفاظ رکیک درباره مرتضی پاشایی

شهرگان

برگزاری دادگاه «ایران تریبونال» برای رسیدگی به کشتار دهه شصت

شهرگان

پیکر علیشاه مولوی با شعرخوانی و آواز خوانی به خاک سپرده شد

شهرگان

اظهار نظر