In touch with Diverse Iranian Community

چهار شعر از تونی هاگلند با ترجمه‌ی فائزه پورپیغمبر به همراه متن اصلی اشعار

0 54

فائزه پورپیغمبر، متولد سال ۱۳۶۸ و ساکن شهر تبریز است. او دارای مدرک کارشناسی روانشناسی عمومی از دانشگاه ‏تربیت معلم آذربایجان، دانش‌آموخته‌ی تافل در زبان انگلیسی و مدرس سطح بزرگسالان در موسسه‌ی ‏فرهنگ‌کده‌ی زبان به مدیریت آقای افتخاری بوده و از سال ۱۳۸۹ به ترجمه‌ی مقالات تخصصی به صورت پاره ‏وقت روی آورده‌است.‏ در حال حاضر با ترجمه‌ی شعر از زبان اصلی به فارسی سعی در محک زدن توانایی‌های بالقوه داشته و ‏پاره‌ای از فعالیت‌های مربوط به شعر و ترجمه‌اش در سایت‌های فرهنگی ادبی موجود است.‏

 _ شرح مختصری از تونی هاگلند

او در فورت براگ ِ کارولینای شمالی دیده به جهان گشود. مدرک کارشناسی خود را از دانشگاه لووا و کارشناسی ارشد هنرهای زیبا را از دانشگاه آریزونا دریافت کرد.
” شعر هاگلند به زبان ِ شوخ و صریحی معروف است که حاصل روزگار معاصر و بیان رک و صادقانه اش است ” به نقل از دووایت گارنر ، منتقد ِ نیویورک تایمز.
کتابهای شعر هاگلند عبارتند از فنای دلپذیر (sweet ruin 1992) ، که منتخب جایزه شعر بریتینگهام و برنده جایزه زاخاریس از کالج امرسون بوده است.
اصول آدم یکدنده (donkey gospel 1998) ، که برنده جایزه جیمز لافین شد.
خودپسندی چه مفهومی برای من دارد (what narcissism means to me 2003) ، که به مرحله نهایی جایزه ملی کتاب مجمع منتقدین راه یافت.
و سایر کتابهایش بارندگی و تک سهامدار آخرین خانواده ء هوندا هستند. او رساله ای تحقیقی در باب شعر نیز تحت عنوان ِ تحریف راستین (real sufistakashun 2006) منتشر کرده است. هاگلند هم اکنون در دانشگاه هوستون تدریس می‌کند.

۱

گاهی آرزو میکنم هنوز هم آن بیرون با همپالگی ها
در ایوان پشتی سوخت ِ جت میزدیم
و نشئه و نشئه تر میشدیم
تا آنجا که قوطی ها از دستمان در میرفتند
مثل آن موشکهای پرتابی که به زمین سقوط میکنند
و ما با موتورهای خاموش ِ در حال پرواز به ستاره‌های تابستانی میرسیدیم.
تابستان، آن نهرهای سماوی عظیم که شتابان از بالای سر میگذرند
و سیارک ها و غبارها را حمل میکنند
با آن موجوداتِ کله پا و لباسهای کهنهٔ فضانوردی و اسکلت‌های درونشان.
مَردم کرک و پَر دار بودن ِ خود را در زمین گرامی میدارند
و این خوب است
که راهی برای دور نگهداشتن زندگی از تلویزیون است
اینکه سر کپسولهای گاز را نپوشانی
تا هیجانات از گردن باریک و غالبن منقبض ، غلیان کنند.
حالا دیگر جیرجیرکها همصدا و به اتفاق همدیگر به تجهیزات خود وصل میشوند
و بعد هم کرمهای شب تاب در چمنزار
خطوط و نقطه ها را نورافشانی میکنند
مثل نقطه گذاری‌هایی برای حکایات پر کش و قوس و سراسر کذب ِ هماغوشی
که یکی از سر نادانی نقل میکند
با اینهمه هیچکس نمیشنود.
ما چنان به شب خیره میشویم که گویی
همان سیارهٔ چموش و تابناکی است که
از آن آمده ایم
همان که دیگر هیچگاه مجاز به بازگشت نیستیم.
ما مات و مبهوت مانده ایم که چطور آزرده گشته ایم.
میتوانیم تمام آنچه را که داریم تقدیم کنیم.

۲

روزی ست که باد میوزد و کمتر حس معرکه ای دارم
که بعد از کار ، از روی تپه ها برانم.
وقتی از میان انبوه ِ بیشه ها میگذری
مناطق تاریکی بر جاده اند
و کافه-بارهای روشنی که منظره ای از اقیانوس به دست میدهند
اما چنین نیست که جاده را پر رمز و راز ساخته باشند.

باید با ماری تماس بگیرم و بابت شام دیشب که
هیچ دل و دماغش را نداشتم معذرت بخواهم
اما آیا میتوانم قول بدهم که دیگر تکرار نخواهد شد؟
این به کنار ، کمابیش به تماشای درختها پرداختم
و از سویی به سویی میروم تا ببینم چه چیزی
به مانند تهییجی شهوانی ست.

بگذریم که موسم بهار است
و همه چیز زودگذر به نظر میرسد.
آسمان به رنگ آبی ِ کودکانه است
و برگهای به تازگی برافراشته ، سرشار از سبزینه های نوبنیاد اند
رگه ای از خامی و بی تجربگی.

آهنگ تابستان ِ سال پیش مجددن راهش را به رادیو باز کرده
و تنها خرابکاری ِ پیچیده در آمریکا تحت این عنوان که :
خاطره ، دلبستهٔ ایام است
با حروف بزرگ ِسیاه ِ اسپری نقاشی
بر روگذرهای بزرگراه ، نوشته شده
چیزی که باعث تعجبمان است
که آیا زمان، خواهان بازگشت خاطره است.

دیشب کسی را به خواب می دیدم
زنی که چون لکه ای بر گسترهٔ ناخودآگاه من است.
او سالها پیش در من رخنه کرد
با اینهمه او را رها و رها و رهایش کردم
هرگز نیز او را از سَرم بیرون نکردم و اینک باز هم خشنودم.

آنچه که تصور میکردم پایان ِ کار است ، میانه ء راه از آب در آمد
آنچه که دیواری از خشت پنداشتم ، تونلی از کار در آمد
آنچه که بی عدالتی انگاشتم ، یکی زا جلوه های آسمان گشت.

بیرون از پاتوق جوانها ، مابین ِ عرق فروشی و پایگاه پلیس
درخت ِ کوچک ذغال اخته ای دارد روحش را از دست میدهد
مثل یک آبجوخوری ِ کف آلود
دریایی از شکوفه به طغیان برمیخیزد
مانند عروسی که لباسهایش را می کَند
و گلبرگهای بسیار سفید را یکسره تا ابرها پرتاب میکند
به این ترتیب سرشاری ِ طبیعت ، خجالت آور بنظر میرسد

اینها در تمام هفته به انجام رسیدند :
آفرینش زیبایی
همه را حرام کردن
و خَلق ِ هر چه بیشتر .

 

۳

آن روزها تصور میکردم که باید ترتیب ِ هرآنچه از آن میهراسم را بدهم
از این رو با مردی همخواب شدم.
این یکی از آن موارد ِ توی فهرست بود
در ماه ِ کامل ، توی گورستان خوابیدن
از سیمای محنت زدهٔ دختری سوزانده شده روی برنگرداندن
خود را با باطریهای الکتریکی به تیر و کمان بستن.

دهه هفتاد بود
فوج ِ هم نسلهامان خوش داشتند
شاخه ای را که بر آن نشسته ایم
به ارهٔ زنجیری بریده
که ببینند چه مزه ای در افتادن نهفته است بوم بوم بوم
به نظر میرسید که سر در آوردن از بدترین چیزها دربارهٔ خود
نوعی بهبود فردی بود
و رنج بردن
نوعی ماجراجویی
عاقبت با مردی خوابیدم که براستی بخاطرش نمی آورم
جز اینکه خالی از لطف بود.
پرده ها با میله های جلویی ِ رادیو در نسیم میرقصیدند
ون موریسون* فضا را مانند ادکلنی مردانه آکنده ساخته بود
در فضایی ظلمانی که با هماوردی کهن در کشمکش بودیم
انبوه گمراهی هایم را کنار انبوهی از خیالات ِ باطل او انباشتم
این بار در هیئت ِ کالبدی
جایی میان بهشت و زمین
دو موضوعی که بیم آن میداشتم.

==============
* ون موریسون : خواننده، ترانه ساز و موزیسین ایرلندی

۴

هرگاه زنی زیبا از خواب بر می خیزد
استمرار زیبایی اش را بررسی میکند
هرگاه بیماری از بستر بر می خیزد
به کنکاش می پردازد
که آیا همچنان بیماری را پیش می بَرد.

او قرص ِ روزی سی عدد را بالا انداخته
و نظر به آسمان بیرون از پنجره ای می افکند
که آفتابی از میان ِ پرتوی مات ِ یک ابر
زمان را به کندی ساطع می کند.

من مانند جعبه ای فیوز که سوخته
به جُرم انسان اعتراف می کنم
به حساب ِ کارهایی که از دست در رفته
به عرصه ای که با نگرشهای نادرست چپ ها روشن شده
به پیستون هایی که خارج از توالی به تیر می بندند
به زنان افسونگری که در عمارت های خالی ، پرده می دَرند
حال آنکه دلاور حماسه ساز در راه بندان گیر کرده است
و پیغام به مقصد نرسیده است
و فرشته در بر لاشه ای از یک سگ افتاده است
با زبانی که بند آمده
با دندان های سفید ِ سخت
با هشیاری ِ تحریف شده ای که طفره می روند
مانند یک برگ از نامه
که دنیا را با زبانه های خاموش ِ محبوبه چرخیده است.

قدیس ِ نقاشی ِ به نام
پای ثابت ملکوت
و فارغ از اهانت ِ دنیوی ِ این پایین
به چشم می آید
مضحکهٔ فریبندهٔ پیکره اش
پوشیده از پیکان است
او چنان نظر به بالا می افکند
که گویی پیش از این از جای دیگری بوده است
نیروی انکاری را به کار می بندد
که نفس به آن شهره است
آن شهامت به زبان راندن ِ” هیچ چیز این دنیا راستین نیست ”
هیچ یک از اتفاقاتی که بر سر دنیا حادث شده
هیچ یک از کارهایی که من
یا او بر من روا داشته
هرگز راستین نبوده اند.

1.

 

Sometimes I wish I were still out

on the back porch, drinking jet fuel

with the boys, getting louder and louder

as the empty cans drop out of our paws

like booster rockets falling back to Earth

 

and we soar up into the summer stars.

Summer. The big sky river rushes overhead,

bearing asteroids and mist, blind fish

and old space suits with skeletons inside.

On Earth, men celebrate their hairiness,

 

and it is good, a way of letting life

out of the box, uncapping the bottle

to let the effervescence gush

through the narrow, usually constricted neck.

 

And now the crickets plug in their appliances

in unison, and then the fireflies flash

dots and dashes in the grass, like punctuation

for the labyrinthine, untrue tales of sex

someone is telling in the dark, though

 

no one really hears. We gaze into the night

as if remembering the bright unbroken planet

we once came from,

to which we will never

be permitted to return.

We are amazed how hurt we are.

We would give anything for what we have.

 

2.

 

Windy today and I feel less than brilliant,

driving over the hills from work.

There are the dark parts on the road

when you pass through clumps of wood

and the bright spots where you have a view of the ocean,

but that doesn’t make the road an allegory.

 

I should call Marie and apologize

for being so boring at dinner last night,

but can I really promise not to be that way again?

And anyway, I’d rather watch the trees, tossing

in what certainly looks like sexual arousal.

 

Otherwise it’s spring, and everything looks frail;

the sky is baby blue, and the just-unfurling leaves

are full of infant chlorophyll,

the very tint of inexperience.

 

Last summer’s song is making a comeback on the radio,

and on the highway overpass,

the only metaphysical vandal in America has written

MEMORY LOVES TIME

in big black spraypaint letters,

 

which makes us wonder if Time loves Memory back.

 

Last night I dreamed of X again.

She’s like a stain on my subconscious sheets.

Years ago she penetrated me

but though I scrubbed and scrubbed and scrubbed,

I never got her out,

but now I’m glad.

 

What I thought was an end turned out to be a middle.

What I thought was a brick wall turned out to be a tunnel.

What I thought was an injustice

turned out to be a color of the sky.

 

Outside the youth center, between the liquor store

and the police station,

a little dogwood tree is losing its mind;

 

overflowing with blossomfoam,

like a sudsy mug of beer;

like a bride ripping off her clothes,

 

dropping snow white petals to the ground in clouds,

 

so Nature’s wastefulness seems quietly obscene.

It’s been doing that all week:

making beauty,

and throwing it away,

and making more.

 

3.

 

In those days I thought I had to
do everything I was afraid of,
so I lay down with a man.

It was one item on a list–
sleeping in the graveyard, under the full moon,
not looking away from the burned girl’s stricken face,
strapping myself into the catapult
of some electric blue pill.

It was the seventies, a whole generation of us
was more than willing to chainsaw through
the branch that we were sitting on
to see what falling felt like–bump bump bump.

Knowing the worse about yourself
seemed like self-improvement then,
and suffering was adventure.

So I lay down with a man,
which I really don’t remember
except that it was humorless.

Curtains fluttered in the breeze
from the radio’s black grill. Van Morrison
filled up the room like astral aftershave.

I lay my mass of delusions
next to his mass of delusions
in the dark room where I struggled
with the old adversary, myself
–in the form, this time, of a body–
someplace between heaven and earth,
two things I was afraid of.

 

4.

 

When a beautiful woman wakes up,

she checks to see if her beauty is still there.

When a sick person wakes up,

he checks to see if he continues to be sick.

 

He takes the first pills in a thirty-pill day,

looks out the window at a sky

where a time-release sun is crawling

through the milky X ray of a cloud.

 

* * * * *

 

I sing the body like a burnt-out fuse box,

the wires crossed, the panel lit

by red malfunction lights, the pistons firing

out of sequence,

the warning sirens blatting in the empty halls,

 

and the hero is trapped in a traffic jam,

the message doesn’t reach its destination,

the angel falls down into the body of a dog

and is speechless,

 

tearing at itself with fast white teeth;

and the consciousness twists evasively,

like a sheet of paper,

traveled by blue tongues of flame.

 

* * * * *

 

In the famous painting, the saint

looks steadfastly heavenward,

away from the physical indignity below,

 

the fascinating spectacle

of his own body

bristling with arrows;

he looks up

as if he were already adamantly elsewhere,

exerting that power of denial

the soul is famous for,

that ability to say, “None of this is real:

 

Nothing that happened here on earth

and who I thought I was,

and nothing that I did or that was done to me,

was ever real.”

 

 

 

 

پاسخ دهید

مشاهدهٔ قبل از ارسال

نمایش متن بعد از ارسال