In touch with Diverse Iranian Community

چگونه از ديوار سفارت مجازی بالا برويم

0 13

ای بخشکی شانس. اونم وسط ظهر عاشورا درحالی که همه خسته و کوفته دربدر در فضای حقيقی و مجازی دنبال يک ليوان شربت شيرين می گشتند تا انرژی بگيرند، باز اين امپرياليسم نابکار پريد وسط و صف را بهم زد و داد و هوار راه انداخت که اينطرف هم يه صف ناقابل هست، تشريف بيارين اينور! خيلی ها خيال ورشان داشت نکند روزعاشورا شور حسينی امپرياليست را گرفته و جناب جهانخوار توبه کرده و تصميم گرفته شربتی، شله زردی و خلاصه يه چيزی نذر کنه و با دشت کربلا محشور بشه. اما چشمتان روز بد نبيند. چون ملاحظه شد سرکارِ عليا مخدره خانم هيلاری چادر و چاقچور کرده و تشريف آوردند جلو کاخ سفيد و با آب و تاب ورقه ای را از جيب مبارک بيرون آوردند و شروع کردند به خواندن. و خطاب به جماعت گفتند هرکس ويزا می خواهد بيايد توی اين صف. جماعت به خيال اينکه حسين اوباما بخاطر اسمش بياد شهدای کربلا افتاده و بجای قيمه و شربت می خواهد گرين کارت نذری پخش نمايد، دويدند آنطرف و همانطور که خاصيت چنين برنامه هايی است، کلی ها زير دست و پا ماندند و لت و پار شدند ولی خوشبختانه صف های طويلی تشکيل شد وهمه منتظر گرين کارت و ويزای نذری ماندند. هيلاری خانم هم نه گذاشت و نه برداشت و خطاب به جمعيت گفت چشمهايتان را ببنديد و مجسم کنيد جلو سفارت مجازی آمريکا صف کشيده ايد. همگی چشم هايشان را بستند و بتصور اينکه هيلاری خانم به کمک ديويد کاپرفيلدخان می خواهد چشم بندی کند با هم گفتند: مجسم کرديم. هيلاری دومرتبه گفت: حالا چشم هايتان را باز کنيد.

جمعيت چشم هايش را بازکرد. هيلاری سه مرتبه گفت: خيرش را ببينيد! پرسيدند خير چه چيزی؟ پاسخ شنيدند، ويزا، گرين کارت! و درمقابل چشمان حيرت زده جماعت جواب داد: دمِ درِ سفارت مجازی صف کشيدن همينطوری ديگه! و همراه با باراک خان زدند زير خنده.حالانخند کی بخند. خلايق که ديدند قضيه سفارت مجازی سرکاريه بطرفشان حمله ور شدند. هيلاری در رفت اما باراک به چنگ جمعيت افتاد. خلاصه باراک التماس کرد که ولش کنند چون می خواهد برود دستشويی. حالا نوبت جمعيت بود که به وی بگويد:چشمهايت را ببند. گفت: بستم. گفتند: حالامجسم کن توی دستشويی هستی. گفت: مجسم کردم. گفتند: خب کارت رو بکن. وقتی کارش تماش شد گفتند حالا چشمهايت را باز کن. باراک خان چشمهايش را بازکرد و گفت: واقعا افتضاح شد. جمعيت هوارکشيد: هورا هورااا…سفارت مجازی افتتاح شد!

از آنسو عده ای که تمام اعضای بدنشان فقط از يک سرِ بزرگ تشکيل شده بود، مثل چشمه حضرت خضر از زمين جوشيدند و جلو کاخ خيلی سفيد سبز شدند. باراک خان در حالی که زير لب ورد می خواند با ترس و لرز پرسيد:شماها ديگه کی هستين؟ گفتند به ما می گويند افراد خودسر! سوال کرد: چطوری اومدين اينجا؟ نکنه شعبده بازين؟ جواب دادند: نه بابا ما خودجوشيم، خودمون از زمين مثل چشمه می جوشيم. پرسيد: چی چی می خواين؟ گفتند: ما شنيديم سفارت مجازی باز شده دنبالش می گرديم. باراک پرسيد: با سفارت مجازی چی کار دارين؟ گفتند: اومديم بپرسيم چطوری می تونيم از ديوار سفارت مجازی بالا بريم ضمنا می خواستيم بدونيم که آيا در سفارت مجازی عکس شاه و بطری خالی و گاوصندوق هم پيدا ميشه؟ باراک خان سوتی زد و گفت: اوه تا دلتون بخواد و مشاورانش را صدا زد و به آنان دستور داد خودجوش ها را راهنمايی کنند چطوری از ديوار سفارت مجازی بالا بروند.

می گويند گروه مهندسين مشاور، برادران خود جوش را سوار هلی کوپتر کرده و به فضا بردند. و از برادران خودجوش خواستند چشمايشان را ببندند و يکی يکی را از هلی کوپتر به بيرون پرت کردند. برادران خودجوش با چشمان بسته فرياد می زدند داريم بطرف پايين می رويم. پاسخ شنيدند: ، نگران نباشين شما دارين از ديوار سفارت بالا می رين ولی چون مجازيه خيال می کنيد پايين ميرويد، نگران نباشين سفارت مجازی اين مدلی يه!!…

 

 

 

 

پاسخ دهید

مشاهدهٔ قبل از ارسال

نمایش متن بعد از ارسال