In touch with Diverse Iranian Community

‌اتاق بدون پنجره پشت مغازه

0 24

alireza2004_h@yahoo.co.uk

تا خواستم چرخی بزنم تو رفته بودی. از آن‌طرف خيابان ديدم‌ات که می‌گفتی: «روزنامه‌ی امروز را می‌خواهم». به دکه‌ی روزنامه‌فروشی. بعد ديدم‌ات که از جوی کنار خيابان پريدی اين سمت. پای چپت فرو رفت توی جوی آب و بعد لبخندی زدی. به اطرافت نگاهی انداختی و پايت را که از جوی آب درآوردی تا زانو خيس شده بود. پوشيده از لجن داخل جوی. بعد خون از کفش‌هايت بيرون زد و پياده‌رو و داخل جوی را رنگين کرد. رفتی سوار تاکسی شدی و از پيچ خيابانی گم شدی.

تو الان نشسته‌ای روبرويم. با شلواری که زمينه‌ی سفيد دارد، با گل‌های ريز نقش بنفش. روبرويم نشسته‌ای. تکيه زده‌ای به ديوار و دست‌هايت را دور زانوهايت گره زده‌ای. به من زل زده‌ای و نگاهم می‌کنی يا نمی‌کنی. عميق. سينه‌هايت از زير تی‌شرت سياه نازک تنت زده بيرون. بعد شنيده بودم که گفتی: «امشب پيشم بمان». با آن چانه‌ی کشيده و گونه‌های برآمده‌ات. گفته بودی که اگر من نبودم چکار می‌کردی؟ بعد ديدی من سال‌هاست که نيستم و تو ياد گرفتی که کاری کنی يا نکنی.

همين ديروز بود که در بازار صراف‌ها دنبال دلار بودی. رفته بودی سراغ يکی از آشنايان. دلار‌ها را داخل کيفت گذاشتی. وسط پياده‌رو ايستاده بودی و بدون اينکه متوجه اطرافت باشی خيلی جدی داخل کيفت را جست‌وجو می‌کردی. بعدها شنيده بودم ‌که گفته بودی دنبال شماره‌ی حاج آقا بودی، برای رفتن. بعد يک سکه از کيفت افتاد. خم شدی آن را برداشتی. يکی بهت تنه زد. اصلن حواست نبود، اما ديگری که بهت تنه زد زير چشمی بهش نگاهی کردی و زير لب چيزی گفتی يا نگفتی. دو نفر نه، سه نفر بهت تنه زدند و تو باز هم دنبال چيزی بودی، توی کيفت.

توی خيابان پشت ويترين مغازه‌ای ايستاده بودی. روسری آبی‌ات را باز کردی. با موهايت کمی ور رفتی و دوباره بستی. وارد مغازه شدی. «مقوای رنگی می‌خواهم.» ‌‌به خانمی که با روسری نارنجی پشت ميز مغازه ايستاده بود گفتی. مقوا‌ها را لوله کردی و آمدی بيرون. سوار ماشين که شدی ضبط را روشن کردی. حرکت که کردم دو دستت را بالا آوردی و به حالت رقص در هوا تکان می‌دادی. انگشتانت را به هم می‌زدی و با صدای نوار می‌خواندی. هم‌زمان بدنت را به چپ و راست تاب می‌دادی و من با لبخندی آرام نگاهت می‌کردم. اشک حلقه زد توی چشمانت. سرازير شد از روی گونه‌هايت. سمت چپی تا روی لبانت رفت و سمت راستی از کنار گونه‌هايت روی چانه‌ات لغزيد و آويزان شد به پوسته‌ی انتهايی چانه‌ات و تو فقط می‌رقصيدی. روی صندلی جلويی ماشين. صدايش را بلندتر کردی. تمام فضا پر شد از صدای يک‌دست موسيقی. تمام صداهای اطراف را بيرون کرد. صدای ماشين و هياهوی خيابان هم. سمت راستی که از روی گونه‌هايت به پوسته‌ی انتهايی چانه‌ات رسيده بود خودش را رها کرد روی شلوار کرمی رنگ. درست روی کشاله‌ی رانت. آن‌جا که نرم بود و گاهی دستم را می‌گرفتی و روی آن می‌گذاشتی. هنوز می‌رقصيدی که ترمز دستی را کشيدم و تازه متوجه شدی رسيده‌‌ايم در خانه‌ات. آن‌جا که يک اتاق بدون پنجره پشت مغازه‌ای بود. اصلن نور نداشت. بايد توی روز هم چراغ‌ها را روشن می‌کردی. هوا هم عوض نمی‌شد. يک روز زنگ زده بودی و گفته بودی که از گرما دارم خفه می‌شوم. عصر بود و من رسيدم. تمام تنت خيس عرق بود. اتاق دم کرده بود و اصلن نمی‌شد نفس کشيد. گرما تمام تنت را راه‌راه و نقطه‌نقطه قرمز کرده بود. تمام وسايل را جمع کرده بودی وسط اتاق. همه‌جا را نم گرفته بود و کپک. گفتی اين‌جا انباری بوده. مجبور شدم.

بازار خيابان مازندران بودی. دنبال تخت و کمد می‌گشتی. برای اتاقت.

«اين تخت خيلی خوبه هرچه فشار بيارند روش، آخ هم نمی‌گه. حتا اگر دو نفر باشند.»

بعد فقط نگاهش کردی. خواستی چيزی بگويی. ترجيح دادی فقط نگاهش کنی.

«بفرماييد، تخت يک‌نفره به درد شما نمی‌خوره، بهتره دو نفره‌اش کنی هم راحت می‌خوابی هم شايد هوس کردی يک نفر ديگه هم…»

اين مال آن مغازه‌ای بود که از پله‌های باريک و پيچ در پيچ‌اش بايد پايين می‌رفتی. بعد دوباره نگاهش کردی. بعد يکی شنيده بود که يکی بهت گفت: «من حاضرم تا منزل وسيله‌هاتو بيارم، اگر مجرديه وسايل ديگه هم هست.»

داشت حالت تهوع بهت دست می‌داد. سرت گيج رفت. دو نفر نه، سه نفر سر خيابان ايستاده بودند و نگاهت می‌کردند. توجه نکردی. بعد من رسيدم. گفتی داشتم کلافه می‌شدم. کاش زودتر رسيده بودی. تخت و وسايل را بار زديم. به طرف خانه. آن اتاق نمور بدون نور و هوای پشت مغازه‌ی آهنگری، که صدای کسی هم بيرون نمی‌رفت.

از روزنامه زدی بيرون. ساعت هشت شب بود. پايين منتظرت بودم. آن جای هميشگی. گفتی: «خفه شدم از بس که نوشتم. بی‌فايده است». با آن مانتوی زرشکی که سه روز توی مانتوفروشی‌های ميدان هفت تير دور زدی اما گير نياوردی. دوست داشتی آن‌قدر تنگ باشد که به تمام بدنت بچسبد. آمدی نشستی. دوباره روشنش کردی. صدايش را بلند کردی. گفتی: «موسيقی کردی را دوست دارم.» و صدايش را بلندتر کردی.

پياده که شديم نگاهم کردی با آن ابروان پيوست پرپشت و چشمان درشتت. کافه 78 شلوغ بود. بعد گفتی: «به نظرت گاو خوشبخت خوبه يا سقراط غمگين؟» غش کردی از خنده. ريسه می‌رفتی و نگاهم کردی. بعد دوباره اشک از چشمانت سرازير شد. روی گونه‌ها و لب‌هايت. و دوباره سمت راستی و سمت چپی. ساعت ده شد. گفتی: «بريم من امشب بايد مطلب بنويسم.» تا سوار شديم دوباره همان اتاق پشت مغازه که نور و هوا نداشت. گفتی انباری بوده. گفتی تا فردا. اما فردا نبود. فقط چشم‌هايت را ديدم. بعدها در جوی خيابان کنار دکه‌ی روزنامه‌فروشی. دو نفر نه، سه نفر سر پيچ کوچه نگاهمان می‌کردند.

لباس‌هايت را درآوردی. رفتی چيزی‌، کوفتی بخوری. تازه يک تابستان داغ در آن خانه‌ی پشت مغازه با نم و عرق و بوی خفگی داشت تمام می‌شد. به گمانم امشب آخرش بود. بعد پاييز. گفته بودی که قرار است روزنامه‌ات را عوض کنی، ديگر فايده ندارد. اقتصادی‌نويس باشم بهتره، يا شايد اجتماعی‌نويس. تلفن زنگ زد گوشی را برداشتی چند بار الو گفتی. قطع شد. بی‌تفاوت نه، با کمی نگرانی گوشی را گذاشتی. و بعد بيشتر نگران شدی. غروب که داشتی می‌رفتی گفتی اين روزها تلفنت را خاموش نکن شايد بهت نياز فوری داشتم.

ساعت از دوازده نيمه‌شب گذشته بود. موبايلم که زنگ زد، تو بودی. فقط گفتی هرجا که هستی خودت را برسان. بلند شدم يا نشدم. راه افتادم. در خانه که رسيدم چندين بار زنگ زدم. با صدای لرزان تکرار می‌کردی کيه، کيه، چکار داری؟ تا صدای «منم» باورت شد، کلی طول کشيد. در را که باز کردی خودت را با گريه بغلم انداختی، گفتی دوتا بودند، نه سه‌تا. بعد گفته بودی به روزنامه هم زنگ زدند. اين روزها زنگ تلفن خانه هم زياد به صدا درمی‌آيد.

رفتيم توی آن اتاق پشت مغازه. نم، خفگی، کمی اکسيژن، عرق و بوی کپک. کاش يک‌خورده آب خنک بود. نای نداشتی. بلند شدم. آب يخ گير نياوردم. شير آب را باز کردم. خيس عرق بودی. آب که سرد شد يک ليوان بهت دادم. زير بغلت را گرفتم. سرت را زير شير آب گرفتم. چند لحظه نفس در سينه‌ات حبس شد. بعد تکيه زدی به ديوار. سرت را خشک کردم. افتادی. تهوع و استفراغ. می‌لرزيدی. باز هم بيشتر عرق کردی. صورتت کبود شده بود. نشستم کنارت. به ديوار تکيه زدم. آرام سرت را روی پاهايم گذاشتی. به موهايت که چنگ می‌زدم چشم‌هايت را نرم می‌بستی. دستم را گرفتی و بوسيدی. «چقدر خوبه که تو هستی». و خودت را بيشتر به من ‌چسباندی.

دو روز بود که زنگ نزده بودی. به خانه‌ات چندين بار زنگ زدم. گوشی را برنداشتی. شايد هم برداشتی يا شايد چند نفر ديگر برداشتند. دو نفر نه، سه نفر. نگران شدم. مگر می‌شد تو دو روز زنگ نزنی. شنيده بودم گفتی: «آن‌قدر بهت وابسته‌ام که هيچ‌وقت برای از دست دادنت نمی‌خواهم اين را بگويم. پنهان بماند بهتره. تو تنها موجودی هستی که تو عمرم بهش وابسته شدم. بعد شعرهات و ديوانگی‌ات، بی‌نظيره». بعد با آن چشمان درشت شيطنت‌آميز نگاهم کردی و گفتی تو چرا منو بغل نمی‌کنی؟… بعد….

از محل کارم زدم بيرون. به طرف آن اتاق پشت آهنگری. سرم گيج می‌رفت. دلم شور می‌زد مضطرب بودم. سوار ماشين شدم. دو نفر نه، سه نفر. سر پيچ کوچه ايستاده بودند. نگاهم می‌کردند. کنار دکه‌ی روزنامه‌فروشی ايستادم. روزنامه را گرفتم. تمام صفحات را نگاه کردم. هيچ. انگار ستون تو، اصلن ستون نبود. اسمت نبود. بعد سرم بيشتر گيج رفت. نشستم کنار جدول جلوی دکه‌ی روزنامه‌فروشی. خواستم از آب جوی کنار خيابان به صورتم بزنم. خم شدم. چشم‌هايت را ديدم. زير دکه. داخل جوی. لای لخته‌های خونی که اطرافش دلمه بسته بود. فکر کنم با چاقوی تيزی از حدقه درآورده شده بودند. گوشت و پی‌های اضافی اطرافشان زياد نبود. چند رگ از آن‌ها آويزان شده بود که فشار آب آن‌ها را بالا و پايين می‌برد. يک لکه خون روی مردمک سمت راستت افتاده بود. آن چشمی که هر وقت گريه می‌کردی يک قطره اشک از آن روی گونه‌‌هايت به انتهای چانه‌ات می‌لغزيد. پاکش کردم. بلند شدم. فقط نگاهم کردی. اما چشم‌هايت شيطنت نداشت. فقط نگاهم می‌کردی. همين. کناره‌ی حفره‌ی جوی دو موش نه، سه موش منتظر رفتن من بودند. راه افتادم. سوار ماشين شدم. سر چهارراه باز هم حالت تهوع. خودم را از ماشين پايين انداختم. روزنامه را جلو دهانم گرفتم و خودم را تلو تلو خوران به کنار جوی خيابان رساندم. درست کنار دکه‌ی روزنامه‌فروشی سر چهارراه. سرم را خم کردم به طرف جوی آب. دست‌هايت کنار سطل زباله افتاده بود. با آن مانتوی زرشکی که به خياط گفتی: «می‌خواهم آن‌قدر تنگش کنی که به بازوهايم بچسبد.» بعد خياط با شيطنت به من نگاه کرد و ابروانش را بالا انداخت. آن دست‌هايی که هروقت صدايشان را درمی‌آوردی، آن‌ها را بالا می‌آوردی و توی هوا به حالت رقص تکان می‌دادی و هميشه آستين‌هايش را دوتا بالا می‌زدی و بازوان سفيد و بلورينت بيرون می‌افتاد. اما دست‌هايت بی‌حس شده بود و آستين مانتويت همين‌طوری بود. دوتا به بالا. نزديک‌تر که شدم انگشتان دست راستت را ديدم که شکسته بود. غضروف و بندهای انگشتت از پوست زده بود بيرون. خون داشت از بازوانت به داخل جوی کنار خيابان می‌ريخت. تا پايين‌تر رفتم. آب داخل جوی قرمز شده بود، دو تا نه، سه تا بودند، از آن گربه‌های خيابانی. کنار سطل زباله، منتظر رفتن من بودند.

دوباره بالا آوردم. باز هم روزنامه را گرفتم جلوی صورتم. درست تيتر اول. باز هم بالا آوردم. اين دفعه مقدارش زيادتر بود. تيتر دوم را هم گرفت. سرم به شدت درد می‌کرد. چشم‌هايم سياهی رفت. خودم را داخل ماشين انداختم. اما به گمانم دو تا تيتر نه، سه تا تيتر را گرفت. خيلی زياد بود. چاره‌ای نداشتم. حرکت کردم. سايه‌ات روی آينه افتاد. از آينه که نگاه کردم عقب ماشين نشسته بودی. نه افتاده بودی. سر که برگرداندم، تنت با آن مانتوی زرشکی روی صندلی عقب افتاده بود. اما آستين‌های مانتويت نبود. يقه‌اش هم پر از خون بود. پا که روی ترمز گذاشتم تنت غلتی خورد. به طرف جلو. تمام بدنت و صندلی پر از خون بود. اما سرت؟ سرت نبود. چند بار صدايت کردم. جوابی نشنيدم. دوباره چشم‌هايم سياهی رفت. دست که بردم تکانت دهم، به قسمت بالای شانه‌هايت خورد. درست وسط گردنت. آن‌جايی که بايد سرت می‌بود و نبود. تمام دستم قرمز شد و مايع لزج مانندی به انگشتانم چسپيد. نزديک خانه‌ات که رسيدم يا نرسيدم، عرق کرده بودم. کلاج و دنده و ترمز بودند يا نبودند. خيابان هم. باز ايستادم. کنار جوی خيابان. نزديک دکه‌ی روزنامه‌فروشی. آن سرازيری‌ای که درست می‌خورد جلوی مغازه‌ی آهنگری. آن‌جايی که يک اتاق تاريک و نمور پشت آن قرار داشت. به جوی آب کنار خيابان رسيده يا نرسيده بالا آوردم. سرم را خم کردم داخل جوی آب. سرم که خم شد سرت را ديد. کنار جوی آب. درست کنار حجمی از آشغال‌هايی که آب آن‌ها را پشت ميله‌ای جمع کرده بود. با آن موهای سياه صاف و نرمت. هروقت به آن‌ها دست می‌زدم می‌گفتم تو شرقی‌ترين چشم‌ها و ابروها و موی‌ها را داری. ابروان پيوست پرپشت، چشم‌های درشت و موهای سياه پرکلاغی. نرم و لطيف و براق. اما برق نمی‌زد و با شتاب آب جوی بالا و پايين می‌رفت. چند تا چوب بستنی و چيزهای ديگر هم که آب آورده بود بهش چسبيده بود. اما جای چشم‌هات زير آن ابروان پيوستت خالی بود. نزديک‌تر شدم انگار با چيز نوک‌تيز سنگينی به بالای سرت ضربه زده بودند. حفره‌ای درست به اندازه‌ی يک تخم مرغ باز شده بود. باز هم نگاه کردم. اين بار نتوانستم بلند شوم. ناگهان همه چيز سياه شد. وقتی خواستم بلند شوم دو سگ نه، سه سگ اطراف سرت پرسه می‌زدند. منتظر رفتن من بودند.

بلند شدم. سوار ماشين که شدم به در خانه‌ات رسيدم. نزديک‌تر شدم. از زير در ورودی اتاقت مايع قرمز رنگ لزج مانندی بيرون زده بود. زنگ زدم. چند بار. دو يا سه بار. دو نفر نه، سه نفر سر خيابان ايستاده بودند و نگاهم می‌کردند. برگشتم داخل ماشين و افتادم.

«روزنامه‌ی امروز را می‌خواهم». به دکه‌ی روزنامه‌فروشی گفتم. روزنامه را که باز کردم درست ابتدای ستون صفحه‌ی دو، اسمت را ديدم. سريع که به گل‌فروشی رفتم، يک دسته‌ی بزرگ از زردهايش را برايت گرفتم. آن رنگی که هميشه دوست داشتی. زرد يک‌دست. به گورستان که رسيدم وسط ظهر بود. دوشنبه يا سه‌شنبه. شايد دو يا سه نفر بودند. نمی‌دانم درست وسط کاج‌های تازه نيم‌قد کشيده‌ی گورستان ايستاده بودند. به هردومان نگاه می‌کردند. تو خوابيده بودی. اما دست‌هايت، پاهايت، سرت و چشم‌هايت…

تيرماه هشتاد و چهار

 

 

پاسخ دهید

مشاهدهٔ قبل از ارسال

نمایش متن بعد از ارسال