چند شعر از حسن فرخی
یک)
فاصله ی شعر من و جنگ تو
یک گلوله است
حالا چه کسی شلیک می کند
معلوم نیست.
[-قطعی نیست!]
کلمات دور مرده می جرخند
پنجره دهان دریده ای ست
گوش ام را
به سینه دیوار می چسبانم
تا زوزه ی مرگ.
در تنهایی خویش
آتش مخفی کرده ام
دلم برای صلح می لرزد
اگر ماه برآید با رنگ ِروشن اش
میان ابر ها نعره می پیچد
و دیوار سکوت می شکند
با سنگ به در می کوبند
تو همین طور بر خاک می افتی
[-غلت می زنی!]
و باد در کوچه می دود
مرا
به سمت خاطره ای گم شده می کشاند.
دو)
حالا که زیبایی ات فاش شده
می توانم با یکی لبخند
قانع ات کنم
به شکل ابر دست برده ام
به خانه برده ام
حالا ناودان دهان باز می کند
و رود به راه میافتد
در کوچه ها
نه
نمیشود جلویش را گرفت
حالا همه می فهمند
از حافظه ی ابر
دریا برداشته ام
و باران از دست من چکه می کند
روی کشتزار تنات.
ببین!
سه)
جنگ
به کوچهی ما آمده است
پنجره را که باز می کنم
آهو به دشت نامحدود می گریزد
یوزپلنگی
در خواب من می دود
شب است
و مرده ها
به خانه بر می گردند.
چهار)
حالا این درخت
به برگ و رنگ نیاز دارد
و یک پرنده
که عکس های باغ را
به من نشان بدهد
یکتکه ابر هم لازم است
بگو
بلند شو
و بیا
روی دست های من ببار
حالا یک رودخانه کافی ست
و از منافذ زمین
راهی به دریا نشان ام می دهد
تا برگردیم
و در نوسان موج ها
ترانه بخوانیم
در عصر مدرن
شقیقه را توصیف کنیم
و جراحات پنجره را
به یاد بیاوریم
گلدان
کی
روی خاک افتاد
این حجم متعلق به کیست؟
چنگ افتاده است در باد
خنج می زند
به درخت تنهایی
که بدون شرح سرخ می شود
همین حالا!
پنج)
اگر داستان یاغی تو
ادامه پیدا کند
به عقب برمی گردد
به اسب
به تفنگ برنو
و رقاصه ای
که گنج نهان را لو می دهد
اگز ادامه پیدا کند
به اشاره می رسد
به تفنگ چی خان
که یکگلوله هم در نکرد
و قلعه ی تو شکست خورد
این گونه به سالی رسیدیم
که نفهمیدیم
اسب
چپ کرد
اگر بیهوده بود
یا نبود
مجلس
رقص ادامه دارد
هنوز
و تفنگ برنو
دست به دست می شود.
#حسن_فرخی
تیرماه۱۴۰۴




















