Advertisement

Select Page

یک شعر از نصرت‌اله مسعودی

یک شعر از نصرت‌اله مسعودی

آخر ِسال وُ اول ِمن

برای این بیابانیِ بی مرز
برگِ ترخیص صادر نکن!
بندیِ جنون
به جای همه‌ی جهان
در جغرافیای جان می‌دود.
حوصله‌ام ماشین له شده‌یی ست
در پیچِ کمینِ کامیونی
که به ماه شلیک می‌کند
که نفسِ نای نی‌لبک را بارها
در بند اول ترانه بریده است.
من جز با ایزدانِ عاشق
که با کسی کاری ندارم.
این خفگی را
از گلوی این ترانه بردار
من به بارها مُرده‌ام
یک بار در شلاق کشِ کوه وُ توفان
که بار سنگین گُرده‌ام
از همه‌ی سنگینیِ بار ترمینال‌ها
بلندتر بود
و درست وسطِ ناگهان
زانو در برف
روی سینه‌ام
چند شاخه ارغوان رویید.
یک بار در حوالیِ غربتِ آب‌ها
نفس هر هشت‌مان را
موجی وحشی
در دور دستِ دسته جمعی گوری
به رجِ مرگ گره زد
اما فرزندم کوچک‌ام
که عاشقِ پری دریایی بود
با ما
به گورستانِ اجدادی بر نگشت!
و رگان ملتهب‌ام
جهان وُ تاریکی‌اش در تعلیقی ابدی
وا نهاد.
چرا سنگین پلک بر پلک نهاده‌ای
حرفی بزن از جنس فریاد
و بگو جهان چیزی
جز این تعلیق نه که نمی‌تواند باشد!

لطفاً به اشتراک بگذارید
Advertisement

آگهی‌های تجاری:

ویدیوی تبلیفاتی صرافی عطار:

شهرگان در شبکه‌های اجتماعی

آرشیو شهرگان

دسته‌بندی مطالب

پیوندها:

Verified by MonsterInsights