Advertisement

Select Page

یک شعر از زهره نوری

یک شعر از زهره نوری

جهانم خیس بارانست و بارانی نمی‌آید
تنم مدفون به خاک کفر وایمانی نمی‌آید

کسی از آشنایی رو به سویم بر نمی‌خیزد
سرود صبح آزادی به زندانی نمی‌آید

نگو از عشق در گوشم کسی من را نمی‌خواند
از این دلدادگی‌ها بر من فانی نمی‌آید

تنم لبریز آغوشست و من محتاج دیدارش
ولی ماهی به این دریای طوفانی نمی‌آید

حدیث بی کسی سر کن برای بی‌کسی‌هایم
که روز خوش‌، تو از من رو بگردانی نمی‌آید

به جای شیر من را مادرم مهر تو نوشانده
غزل بی تو به ذهن من به آسانی نمی‌آید

لطفاً به اشتراک بگذارید
Advertisement

آگهی‌های تجاری:

ویدیوی تبلیفاتی صرافی عطار:

شهرگان در شبکه‌های اجتماعی

آرشیو شهرگان

دسته‌بندی مطالب

پیوندها:

Verified by MonsterInsights