نگاهی به اثر ادبی-هنری ۲۱۴۷ محمّدرضا طاهرنسب
(۲۱۴۷) یک عنصر زمانیست و از مکانی بنام آینده میآید، که معلوم نیست، زمین را در کجای کهکشانها، تکه پارههایش را بیابند. این اثر متعلق به (محمّدرضا طاهرنسب) است؛ شاعری که از (۱۲۵) سال بعد به اکنون آمده و تنها رسالت خود را نه شعر و متن، بلکه نجات بشریت و حفظ دستاوردهای بشری میداند، که شاید صدها هزارسال به طول انجامیده تا به این تَمَدُّن فرهنگی، رشد و دانش تکنولوژی دست یابد. محمّدرضا طاهرنسب: انسانی ست که دیگرشعر نوشتن و شاعر بودن روحش را ارضاء نمی کند، و این بار یک ظهور نوگرایانه داشته است در زبان، در بیان و در نگاه به موجودیت هستی یک اثر ادبی، هنری و اَلبتّه نحوهی ارائهی آن.

نام اثر: جهان در ۲۰۸۰ میلادی/تاریخ اثر:۲۰۲۱/خالق اثر: منوچهر فرخزاد/ علّت انتخاب این اثر در این متن موضوعیست که در ذات اثر نهادینه است که نشان دهندهی آشفتگی و نابودی زمین است در ۲۰۸۰ میلادی.
- منوچهر فرخزاد
- محمدرضا طاهرنسب
پازل ۱) همهی انسانها و موجودات فرازمینی هنگام شروع کردن به رونمایی از این اثرادبی، هنری، علمی و فلسفی در هر زمان و مکانی که باشند، با یک جدول زمانی روبه رو میشوند، که به همهی ما یاد آوری میکند که هر چیزی را باید پله پله و با مصرف درست و دقیق عنصر زمان به دست آوریم. اما با هربار تا زدن آن وسعت سپید بزرگ، که روییده از کلمات و فرمهایی مرموز هستند، به یک جهتی خارج از چهار جهت اصلی حرکت میکنی که این خود رمز زیستی این اثر است. در تصویری که طرح تا خوردن اثر، طراحی شده است، با یک مربع سیاه برخورد میکنیم، که با هربار تا خوردن با اعداد (۱ تا ۵) شماره گذاری شده، این اعداد در ظاهر مراحل شمارش تاخوردگی را نشان میدهند، اما در مفهوم راز پلکانی گام برداشتن برای خواندن اثر است، آخرین پله که بعد از شمارهی ۵ است: شکل ستارهای را میبینیم بنام خورشید در یک مربع سیاه، این یعنی رسیدن به حقیقت.
پازل ۲) ناشر آن آوای آرامش است. این دو کلمه ظاهراً تنها نقطهایست که گویی میخواهد نوید رهایی انسانها را از دغدغههای بشری بدهد، که بعد از رویداد (۲۱۴۷) خواهد بود البته اگر (مشکین بنفشِ پای مرگ آورِ) مسلح به نیش و دندان که روی شابَک قرار گرفته است اجازه دهد.
دربارهی فرمت اثر: نکتهی قابل اهمیت برای ساکنین کرهی خاکی، کرهی آبی، کرهی بادی و سایر کرات این است که، به هنگام تهیهی این اثر، باید به فروشگاه ها، سوپر مارکتها و هر مکانی که فکرش را نمیکنند مثلا نانواییها، لوازم الکترونیکیها یا لوازم قطعات ماشینی و ابزارفروشیها مراجعه کنند و درخواست یک (رول۲۱۴۷) کنند. تاکید میکنم یک (رول۲۱۴۷). و اما چرا بهصورت رول؟ آیا اگر به صورت دیگری ارائه میشد (عرف جلد و چاپ کتاب) در آن صورت آیا ما با یک متن صرفا شاعرانه مواجه بودیم؟ و حالا چه؟ نکتهی مهم این است که: اگر با برچسب (جلد) برای خریدن این اثر اقدام کنید شما را به جرم داشتن ذهنیت کلاسیک از فرمت چاپ کتاب دستگیر و از مدار زمین خارج میکنند.
پازل ۳) پیشگفتار: یک نگاه ذاتی به حروف دارد با نگرشی در حوزهی تجسّم. که به مخاطب ارزش وجودی هر حرف را برای زایش یک کلمه نشان میدهد. که با ترکیببندی در اَشکال، اشیاء را متولد میسازد و فهمیدن معنا را فقط در کالبد شکافی اشیاء میداند. درست همان هنگامی که در زیر سایهی جدول زبان آدمی، حروف به حکم به اضافه تولید محتوا میکنند، چون (آفتابهی شاد) یا (است) و… را (معرفی مجدد آثار قبلی هنرمند).
پازل ۴) شروع رسالت اثر است، که به تمام موجودات ریزودرشت، نامی و غیرنامی رو میکند و با آنها به سخن گفتن مینشیند و میگوید: دانْگامو یک کُلُنیست در آینده، که هم غَلات را رام میکند هم غُلات را. و با وجودی راسخ اعلام میکند: تنها زمانی همه چیز رام و آرام خواهد شد و هر چیزی به چرخهی خود بازخواهد گشت و ادامهی حیات خواهد داد، که به زبان دست یابید، به اعداد و به رازهایی که در این دو نهفته است و این مُیَسَّر نخواهد گشت، مگر با کشف این اثر. {نکته: دراین پازل کلمهی (سَخره) آیا یک اشتباه تایپی است ومنظور کلمهی (صَخره) است یا هدف شاعر به (سُخره) گرفتن (صَخره) است؟}.
پازل ۵) تصویری از یک لوح میبینیم که جز هیچ کدام از ردههای لوحی در گذشته و حال نبوده و نیست. این خود یک تغییر در ساخت و پرداخت، در تعریف و تفهیم لوحی جدید، هم از نظر جنسی و هم از نظر کیفی است. تا به ساحت اعداد برویم، برای طلب عددی نایاب. اما آیا به چیستی چشم حیوان هوا خواهیم رسید؟ آیا یاقوت، سینهاش را به قلم بید میبخشد برای سمفونی آواز حیوان هوا؟
پازل ۶) در این پازل تشبیهات کاملا تازه و نو است. گویی هنرمند به کودکیهای درون کودکیاش سفر کرده و چند شباهت زیبا را از او وام گرفته، تا به زرافه بگوید: (گردندراز کلاه منگوله دار) چون باور دارد تنها کودکان فاقد هر گونه تعریف و پیش فرض هستند. اما بلافاصله با یک حس استوار که نگرانی را نیز حمل میکند به او میگوید قطعاً روزی فسیل خواهی شد. و باز نگاهی پر از تشبیه به شتر میکند، و معنویتش که در فسیل شدنش به جامانده در آروارههایش، با تو سخن میگوید و به همهی ما میگوید: آیا به شباهت شتر با عناصر طبیعت فکر نکردید؟ آیا ندید که چگونه شتر را در دل طبیعت از رودها و کوهها جاری ساختیم؟ و به نشان تقدس این موجود، البرز و دماوند را نشان قراردادیم تا به هنگام نیاز، چشم حیوان هوا در آن بدمد. در اینجا استواربودن اندیشهی هنرمند را شاهد هستیم، که چون مالک آسمانها و زمین، وعدهی ظهور یک امر نو و تازه را میدهد. که این یک (رول زمینی) است و قطعا هر چیزی که در هستی وجود دارد روزی فسیل خواهد گشت: از زرافه تا استخوان پای شتر در پازل ۷ درسال (۲۱۰۸) میلادی. (نکته: مشابهت به الگوهای کهن ده فرمان موسی).
پازل ۷) در این پازل یک طراحی را مشاهده میکنیم که رسانهای را نشان میدهد دایرهای شکل. شاید از نسل نو و آیندهی تلویزیونها و کامپیوترها باشند که آنها را به شکل دایره، استوانه، مثلث، ذوذنقه و… تغییر فرم دادهاند. و یک مگس روشنفکر میبینیم که به قسمت بیرونی رسانه چسبیده و دارد تصاویر انتزائی را رصد میکند، زیرا اعداد در حال تماشای آن رسانه هستند. همچنین در زیر قسمت طراحی ترکیب مواد را بیان میکند و در پی نشاندادن مسیر تازهای ست برای به جریان انداختن عنصر زمان، تا به روز هشتم که شاید همان پازل شمارهی (۸) است، برسیم برای خواندن و ادامهی این رویداد.
پازل ۸) اینکه انسان همیشه میخواهد یک چهار چوب،یک ردیف،یک مرزاز طبقه بندی را ایجاد کند،برای جدا سازی موجودات،عناصر و همهی مواد ریز و درشت در هستی،یا برای شناخت است یا برای کنترل. آیا طبقه بندی موجود دراین اثر،برای شناخت است یا کنترل؟
پازل ۹) نحوهی خواندن این اثر همانند مکعب روبیک است. باید مدام در دست بچرخانی برای رسیدن به جواب معمایی که در پس پردهی بعدی پازل است، این مسئله از پازل (۹) به بعد برایتان هویدا خواهد شد. تصویری که در این پازل میبینیم همانند یک گاه شمار باستانی است که در حال یک نمایش چرخشیست و اشارهای هم به شکل و فلسفهی هستی دارد که در نهاد فسیل حلزون نمایان است. در گوشهی بالا، سمت راستش نیز پشهی سیاهی را حیرتزده میبینیم، که در حال مطالعهی رویدادهای فسیلی میلیونها سال پیش بودهاست. و از (۳۶) زاویه که نشان دهندهی همان (۳۶۰) درجه است یعنی بینشی کامل و جامع، به مطالعهی دیداری آنها پرداخته است. اما متن زیر آن یک نگاه عمیقتری را عرضه میدارد. اشاره به مسئلهی حیاتی زبان. اما آیا چگونگی پیدایش زبان در این متن، قبل از آویختن مارمولک بالغ از درخت چنار است به وقت غروب (اشاره به جادو در فرهنگ عامه) یا پس از آن؟ چنانچه زبان را به سنگ بسایی او به تو سلام میکند.
پازل ۱۰) نگاه بینشی هنرمند، به دو حرکت غریزی انسان، مانند خمیازهکشیدن و خندیدن که هردو واگیر دار هستند و استخراج تشبیهات، بسیار حیرتانگیز است و همین امر موجب تفاوت نگاه شخصی وی با اکثریت انسانها میشود. شاید هم همهی ما اشتباه میکنیم، خندیدن بعد دیگر خمیازه است. در طراحی این پازل تصویری از سر یک موجود را میبینیم، که سرش را بریدهاند و زبانش را از حلقومش در آوردهاند. آیا این همان موجود مُسَخَّر شده، توسط زبان در این متن در پازل (۱۰) نیست که میخواهد برای ما شکلک دربیاورد تا ما بخندیم؟ در پاورقی این پازل هنرمند به نهایت اندوهگینیئی که در ماهیت و مفهوم فعل (است) رسیده است، اشاره میکند: آنگاه برای (اسب)ها ترانهای بخوان، ترانهای بر گردن غازها، یا برای اشکها چشمی بخوان، یا برای انسان قلبی از خشت وساروج. همچنین هنرمند یک بکآپ به مجموعهی شعر قبلیاش میزند که ظاهراً کلید واژهی مجموعهی شعر، خود کلمهی(است) است وهمهی حرفهای درونی شعر (است) برای آماده سازی ذهن مخاطب است به هنگام رو به رو شدن با اثر(۲۱۴۷).
پازل ۱۱) تاریخ در اینجا گواه انسانی را میدهد که در بعد زمان در حرکت بوده و از صدها سال قبل از نابودی جهان به صدها سال بعد سفر کرده، و خود را ملزم به نوشتن این امر آگاهانه دانسته، ویژگیهایی را بیان میکند که شاید برای آیندگان که به هیچ وجه از ما نیستند، نشان خوبی باشد برای نشانهشناسی ما، وآنچه در زمین بر زمین گذشته است. انسان را تعریف کرده و بیان داشته که: همان کارهایی را انجام داد در زمین که دیگر انسانها باور داشتند، آن کارها، کار خالق جهان هستیست. چون تقسیمبندی زمین، چون حبسکردن هوا دریک شئ یا فضا، چون چهار جهت اصلی. از بس که او را نادیده انگاشتهاند و مورد ظلم وستم، میخواد قسم بخورد که یک انسان است. با (۲۰۶) استخوان از (۲۷۰) استخوانی که به هنگام تولد داشت. میخواهد قسم بخورد به (۶۴) استخوان از دست رفتهاش، در بر خورد با سارقانی شاعرنما میخواهد بگوید میتوانم راه بروم، محاسبه کنم، گُسیل سازم، و حتی میتواند در زبان طریقهی کشت (کیوانو) را به آیندگان بیاموزد.
پازل ۱۲): دراین جا اشاره به یک تاریخ خاص و زمان مشخص کرده، برای رو نمایی از درونیت یک گیاه. و انگار مأمن امن رویش آن گیاه تنها در همان زمان و مکان خواهد بود. هرچند نوع خاک و نوع فضله که از چه مکان و چه حیوان یا حشرهای باشد را در متن اشاره نکرده است، اما با مراجعه به تصویر این پازل، به اعداد و حروف، یا مشاهدهی آن حشره، قطعاً به راز آن دست خواهید یافت. در این پازل تصویر یک بوتهی گیاه را میبینیم، که از نظر فرم ظاهری و دایرههایی که در آنها شاخ روییده به بوتهی کیوانو یا همان خربزهی شاخدار شباهت دارد و سمت راست آن، یک حشرهای را میبینیم که در حال کودپاشی اعداد و فرمولهایی برای شاخسازی خربزه است، که درحال بال زدن است با سرعتی برابر با رقص پای (مایکِل فِلَتْلی).
پازل ۱۳) در این صفحه از میوهها سخن به میان میآید که همانند یک رمز است، که اشاره به هفت عنصر مقدَّس دارد. وقتی که کاهو ظهور میکند در کنارشان. همان هنگامی که شترها و حلزونها در حال نیایشاند در معبد کاهو. درست همان هنگام که پوست دختران آفتاب خورده به رنگ هلو میشود. در کلیت کار اشاره به جهان هستی دارد اما برای مثال از میوهها میگوید: که هر کدام، رازهای کشف نشدهای دارند. همین امر مخاطب را در میوهها غرق میکند. اما با قطعیت اعلام میکند: اگر در میوهها غرق شدید، هرگز راز حبوبات را نخواهید فهمید. همانگونه که انسان با غرق شدن در یک مسئله، یک عقیده، یا یک شیوه و روش مرسوم، برای فکرکردن، دیدن یا زندگیکردن، هرگز به راز هستی و عناصر موجود در کائنات پی نخواهد برد، هرگز به توانمندیها به ابعاد مختلف روحی، فکری و رفتاری خودش که میتوانست داشته باشد پی نخواهدبرد. و همچنان هشدار میدهد به راویان و حامیان ادیان ابراهیمی که: آنک از حنجرهی برهها و بزغالهها بذر گلی خواهد شکفت در آسمان.
پازل ۱۴) در اینجا تاجایی اعداد، حروف و کلمات را مرموز میداند که از همگان میخواهد برای عمل کردن این نسخهی سرنوشت ساز برای محصولات، آنقدر محتاط عمل کنند که حتی به گوش خربزه و خیار هم نرسد. و با یک نگاه روشنبینانه و عمیقی میخواهد ظهور اندیشهای نو در باب ادعیه را بیان کند، تا به ما بفهماند که هر قسمتی از موجودات دارای رازیست، که مسئلهای از هستی را رو نمایی میکند. میگوید: به واسطهی همهی شگفتیهای اتفاق افتاده، ترکیبی ساختهام: از مواد مختلف، از گوشت ران قورباغههای درختی، تا بال گنجشک صحرایی، از موم یا کافور، تا بزاق دهان و یا شاید هستهی خرما در آزمایشگاه اندیشهام. که هر کدام بر حسب اتفاق از پیش تعیین شده انتخاب شدهاند برای حفظ یک مزرعهی کلم. در تصویر اول این قسمت یک موجود چهارپا را میبینیم. که مارا بیاد شکار حیوانات در غار نگارههایی چون غار لاسکو، آلتامیرا و… میاندازد. با این تفاوت که این طراحی یک چیز را از ما طلب میکند، فهمیدن چیستی و راز اعداد و حروفی که در زیر پاهایش به سان شکارچیان بدوی او را دوره کردهاند، اما او با یک حیرت عمیق به آنها نگاه میکند. در تصویر دوم شمایل یک حیوان را میبینیم، شاید یک گاو، که سرخود را چرخانده و به پهلوی خود نگاه میکند. انگار حشرهای را میبینید که اعداد و حروف آن را هیپنوتیزم کردهاند، و چشمانش را از حدقه بیرون کشیدهاند تا مبادا دیگر به مزارع گزندی رساند. این است راز دفع آفات و ملخ.
پازل۱۵) در این متن هنرمند به میراثی اشاره میکند برای آیندگان، پس از رویداد (۲۱۴۷) که برایشان باقی گذاشتهایم: برای پیروان علم و دانش، جمجمهی (آلبِرت اَیْنِشْتَینْ) برای مدلینگها، پوست (مایْکِلْ جَکْسون) و برای آنان که فقط قدرت را بو میکشند، دماغ (ناپُلِئون بُناپارْت) را. اما گوشت خواران نگران نباشید، برای شما هم لاک پشتی قرار دادیم. اما ابتدا باید به طرز پختن لاکپشت در زیر پازل (۱۵) توجه داشتهباشید.
پازل ۱۶) در اینجا هنرمند تمامیت طولی و عرضی مرگ را تعریف کرده و تنها مرگ را بیجان بودن انسان، حیوان و گیاه نمیداند. و دایرهی وسیعتری از واژهی مرگ را به تصویر میکشد. درست مثل ترکیدن آدامسهای نعنایی، که از فاصلهی تولد تا مرگش شاید چندین ثانیه بیشتر نباشد. مثل سکوت نباتات، اما قطعاً همهی اَحجام، اَلْفاظ و صداها مرگ را با همهی وجودشان به آغوش مکیدن میگیرند. در نتیجه به یک حقیقت پی خواهیم برد: مرگ در همهی موجودات و عناصر هستیِ زیستی لایتناهی دارد. این نگاه تازه مارا به دیدن و شنیدن تعریفی دیگر از مرگ و چگونگی آن وا میدارد.
پازل ۱۷) باز هم یک نشانهشناسی دیگر از یک نوع شیوهی نادرست فرهنگی رایج در کرهی زمین. این یک هشدار است برای تمام کسانی که این لوح را در آینده خواهند خواند. تا آشکار سازد که عدهی کثیری از این مردمان فاقد شعور، درک و فهم از طبیعتاند. برای درک بهتر از این صفحه به کوهستانها و طبیعت بروید تا مشاهده کنید، رد پای ننگین بیشعوران را. آنجا که یک رانی، ران پای ملخی را بریده، جایی که قوطیهای کنسرو گلها را بلعیدهاند. درست همان هنگام است که مرگ چیزی را خواهید یافت بنام پلاستیک زباله. در تصویر این پازل، نقطهی عطف و با شکوهیست از زمان آینده، آنگاه که آیندگان غیر ازانسان به این لوح که اثری ست ادبی، هنری، علمی و فلسفی بر میخورند. که در مکانی دفن شده و همهی موجودات با حیرت، به یک جعبهی ذوذنقهای شکل چشمشان میافتد. با شمارهای حک شده (۲۱۴۷) که هشدار میدهد:
آیا ندیدید (نفهمیدید) که مرگ بسان ترکاندن یک پلاستیک زباله است؟
پازل ۱۸) چون قرار بر تغییر ساختاری و زیستی زمین و موجودات آن و همهی عناصر و جامدات، تا گیاهان و حیوانات رودها و کوهها وجود خواهد داشت، در هنگامی که حتی فسیلی از انسان هم باقی نخواهدماند. موجوداتی فرا زمینی و فراانسانی این کرهی خاکی را در دست خواهند گرفت. و ازآنجا که انسانهای میلیونها سال پیش تا بسیاری از دانشمندان و متفکران امروزی اکثرا بر این باورند، که موجودات دیگری که در سیارات دیگرند، عاری از هر گونه نقص و نیاز انسانی هستند. به همین دلیل در این اثر هنرمند خود را ملزم به توضیح این امر دانسته: که ما چگونه زنده میماندیم با مواد و متریالی که به صورت تکی یا به صورت ترکیبی به آن (غذا) میگفتند و دارای ردههای بیشمار گیاهی و جانوری یا ترکیبی از این دواست. پس میگوید: بینهایت به هنگام درستکردن و خوردن غذا از آن کار لذت میبردند البته همیشه هم اینگونه نبوده گاهی به خاطر جبری بودنش و گاهی با سوختن غذا از آن رنج میبردند. اما با وجودی استوار و شکوهمند با این لوح به سخن گفتن با آنان مینشیند: همچنان که اگر غذا نمیخورید همچنان که اگر شما سرشار از نقص و نیاز نیستید؛ اما، آیا میتوان خوشمزگی و لذت یک املت را نادیده انگاریم؟ آیا خوراکی بنام مرغ، آن هنگام که با آتش همنشین شده و سرودهی فتح انسان بر خویشتن و همهی همنوعان خویش را با روغنی سرخ کردنی و چاشنیهایی از ادویه جات میخواند را، چطور؟
پازل ۱۹) در این صفحه همانند دیگر تصاویر، حروف و اعداد رمزآلود را در چهار سوی تصویر میبینیم. همچنین گوشت یک پرنده که حالت مرغهای سوخاری لذیذ است را. اما برای پیبردن به طرز تهیه و چگونگی دستور پخت یا کباب به رموز پایین صفحه رجوع کنید. آنجا که نگهبانی با چشمانی که از حدقه بیرون زده مراقب است تا کسی به آنها دست نیابد. هرچند بخشی از نکات لازم را، هنرمند خود در پایین تصویر در متن بیان کرده است: تا مرغ، خلال پیاز، دم کردهی زعفران، املاح و نمک را در سمفونی آتش و کربن به رقص شعلهها دربیاورید، تا بالرینی بنام مرغ بالهای زرینش را بر سینهی مرواریدیاش به رقصیدن و چرخیدن بکشاند و ما را در جنونی به رنگ هلوی نارس رانهایش برهاند.
پازل ۲۰) در این پازل فقط اِحیاء را مختص به گوسفند دانسته، فقط به حکم اینکه در جواب هر چیزی میگوید بع. حتی به هنگام قربانی شدن فریاد میزند بع. در اینجا به یک راز بزرگ پیخواهیم برد، اینکه کائنات و کسانی که جهان را اداره میکنند از کسانی که ذهن گوسفند صفت ندارند هراسان هستند. در تصویر این قسمت اگر به صورت آن توجه کنیم، به دماغ کشیده و سبیل مسواکیاش، و عینک ته استکانیاش، ما را به یاد چهرهی (صادق هدایت) میاندازد. انگار حس همذات پنداریئی که (هدایت) در آثارش دربارهی حیوانات داشته به تصویر کشیده شده. گوسفندی که (سرِهدایت) به جای آن کشیده شده. شاید این باز ماندهای از نگاه و بینش هنرمند است در دوران نوجوانی. دورانی که اوج خواندن (هدایت) بود، اوج (صادقی هدایت). و فهمیدن آن نویسندهی بزرگ. شاید این دینیست که باید ادا میشد، شاید هم به خاطر این بود که تنها صادقی بود که به سمت گوسفند شدن هدایت نشد و چون خورشید حقیقت، اندیشهی خود را بر تمام جهانیان تاباند. در پایان اما هنرمند چون میدانسته که عدّهای از گوسفند بودنشان نهایت لذت را میبرند، در پاورقی این صفحه، طرز اِحیاء کردن گوسفند را شرح داده، در غیر این صورت ما شاهد انقلاب گوسفندی دیگری خواهیم شد.
پازل ۲۱) (در زبان ما میتوانیم به مستراح برویم) این جمله به نظرم یکی از بزرگترین و شگفت انگیز ترین جملهی این اثر باشد. که پتک بزرگی ست بر ذهن و نگرش های بسته،که نگاهی همه گیر واپیدمی دارند. و زبان را در یک قالب و چهار چوب به حبس ابدی محکوم کرده اند، و با نگاهی حقیرانه به فردی که در ادبیات و هنر به اِسْتِفراد رسیده است مینگرند و به دلیل عدم دانش و بینش او را مورد تعریف، قضاوت و تخریب قرار میدهند. هرچند انسان پیشرو و آوانگارد از این افراد هراسی ندارد زیرا آنها در ذهن و اندیشه اش جایگاهی ندارند. آیا تا کنون به شگفت انگیز بودن اصوات گوش فرا داده اید؟ آیا اصوات ما را در یک قالب نریخته اند؟ آنگاه که همگی از دندان درد و گرسنگی فریاد بع سر میدهیم؟ یا همان وقتهایی که همگی یک کار مشترک را بدون توجه به خصوصیات فردی، با تمام وجود فریاد میزنیم بع؟ من معتقدم که این نگاه هنرمند به زبان یک حقیقت غیر قابل انکار است. اینکه: مادر زبان میتوانیم به مستراح برویم، در خلأ دست ببریم، یا در زبان، سیاهی شب را به سپیدی صبح تبدیل کنیم درآنیاین جادوی زبان است که میتواند یا ریش را به سالک بیاویزد یا سوسک را در شلوار دشمن بریزد.در تصویر این پازل یک اسلایس مثلثی شکل را میبینیم،که آمیختهای از حروف، اعداد، رموز و خط خطی های ادعیهای و مهم تر از همه چیز سردیس یک انسان زبان بسته است. که زبانش را با زبان بندی به قدرتمندی یک قاتر از قفا بیرون کشیده اند. و با تمام مویرگ های سرش که به صورت تاش های یک مزرعه هستند؛از پیشانی تا حلقوم کشیده شده اند و گویی مگسی در سمت راست با یک چرخ دستی تمام اعضای زبانش را بهم دوخته. راستی، این مگس کیست؟ چرا در تمام تصاویر این مگس را میبینیم؟ آیا این یک جاسوس نیست از سیارهای دیگر، که به شکل مگس مُبَدَّل شده؟ آیا این مگس همان دانگامو ست؟ یا سفیری ست که از سال (۲۱۴۷) به اکنون سفر کرده؟در پایین تصویر،کلمهی (قاتر) را میبینیم که با آوردن کلمه (نر) بعد از آن از یک طنز فاخر و کنایهای هزاران ساله رونمایی میشود. که در دعا نویسی ها،چشم بند ها و زبان بند ها با اشکال گوناگون در نوشتن برای انسان و غیر انسان چون جن، آل، حیوان و هر موجود دیگر که نیاز بود به کار برده شده است. و آیا آوردن نر در کنار قاطر که موجودی عقیم است ریش خندی بر ادعیه ها نیست؟
پازل ۲۲) حرکت فیگوراتیوی زبان، دردهان است آنجا که ما میتوانیم اسبی را به دو نیم کنیم و نیم دوم آن را نیز به دو نیم دیگر، که تا به خودت تفهیم نکنی که با زبانت میتوانی در دهانت یک اسب را ترسیم کنی و بعد همان را درمکان دهان به دو قسمت تقسیم کنی و هر قسمت به دو قسمت دیگر و آنقدر این کار را انجام دهی تا به تمامیت ابعاد روحی و جسمی اسب برسی از مری گرفته تا مژه اش که چون شمشیر برانی ست در غلاف چشمش برای شکافتن بادها،نخواهید فهمید که زبان هیچ محدودیتی ندارد چه در بعد زمان چه در بعد مکان. در همین پازل یک تصویر را میبینید: گویی هنرمند در زبان بصری قایقی از اسب ساخته و روی آن لم داده رو به پهلوی چپ،گویی که بی نهایت به قدرت اندیشه و بیان خود تکیه کرده، باسپری در جلوی خود و کلاهخودی بر سر،به قایق میکوبد:(بشو و در بادهای ملایم دخول کن،به مهمانی مرغان دریایی و هوا میرود، و در همان لحظه با تمام وجود اعلام میکند :اقیانوسی ست پهناور زبان، پس این تصویر درپازل (۲۲) را در آب تفکّر حل کنید و به دهان اندیشهی تان بیاشامید تا به اقیانوس زبان وارد شوید.
پازل ۲۳) باز هم با فرا روی زبان از هر مرز و محدودیتی روبه رو هستیم. و فرمانروایی زبان بر همهی عناصر جهان،تا به حکم آن خار شوند همهی گلها،وقتی که فقط یک (شترمرغ هزارپای مُتاسیونی) به مفهوم انسان دست مییابد. قطعا باید به جملهی قبل نگاهی موشکافانه بیاندازیم؛ سه موجود جاندار بنام(شتر،مرغ و هزارپا) که از سه (راسته، رده و شاخه) اند، و هر کدام دارای ساختار و مشخصه هایی منحصر هستند: (شتر: در راستهی جفت سُم سانان،ردهی پستانداران و شاخهی طناب داران است، مرغ: در راستهی ماکیان،ردهی پرندگان و شاخهی طناب داران است. و هزار پا: که در راستهی هزار پایان، ردهی بُلْنِویل و شاخهی بند پایان است.) میبینیم که چه در زبان بصری و چه در زبان ادبی میتوان آنها را در هم ادغام کرد، در آنان دست برد و با ترکیبشان موجود جدیدی خلق کرد،چه بصری و چه ادبی. مثل(مرغ پا شترِهزارسم) که نسل آیندهی (شتر مرغِ هزار پایِ مُتاسیونی)ست. در نتیجه در زبان هیچ محدودیتی وجود ندارد. اما حقیقتا که در زبان آنچه مُسَجَّل است عامل جنون باشد. آیا در تصویر این قسمت نمی بینید یک (هزار پایِ سرِآدم نمایِ گردن آنتنی) که از (راستهی جفت کفش پایان، ردهی تخت پستانان و شاخهی بند بازان است؟ که با چهرهای شگفت زده در حال حمل کردن یک دو پای مَسْلوخْ است، با گردنی دراز و چهرهای مبهوت؟ آیا این مَسْلوخْ نشان به پایان رسیدن تمامی تعاریف محدود و محصور گذشته و حال در باب زبان نیست؟
پازل ۲۴) در اینجا هنرمند به یک امر مهم و اجتناب ناپذیر اشاره میکند: به کشف استعداد و توانمندی خود یا رسیدن به مهارتی متناسب با علاقهی شخصی خود. و از انسانهایی که استعداد، توانمندی، مهارت یا علاقهی نوشتن را در ژانر های ادبی ندارند، و تنها برای دیده شدن یا هیاهوی بیخودی به پا کردن به آن روی آورده اند. میخواهد که به کار بردهای دیگر زبان بیاندیشند: کاربردی چون شوری،تلخی ترشی و شیرینی. شاید بتوانند به جای شاعر شدن یا نویسنده شدن، آشپز خوبی بشوند. یا با وَلَع به هنگام معاشقهی دهانی به حس خزیدن زبان در نای و مری دست یابند تا اصول درست معاشقه را دریافته و از فساد و فحشا جلو گیری کنند. هنرمند از شما میخواهد که رو به روی آینه بایستید و از خود بپرسید :ای انسان، وقت آن نرسیده که با حقیقت بدون نقاب خود، به زیست انسانی ات ادامه دهی؟ یا اینکه مفهوم هستی را درست دریابید؛ چون ابرها که عامل زیست و سر سبزی طبیعت اند،تا شاید پند و اندرزی درست را بفهمید برای اصول درست تربیت فرزندانتان. اما به من بگویید: چه کسی به لیوانها خواهد گفت: که بر مایعات چه گذشت؟چرا هرگز در تمام ابعاد مکانی و زمانی، ماهیت تاریخ به انسان بیان نکرد که:برای چه میجنگید؟با چه کسی؟ اما ایمان دارم که روزی سرودهای خواهیم خواند: (برای بطری های آب معدنی) که خدایانی پلاستیکی اند، که نگهدارندهی حیات اند،که زیبایی و طراوت آب را نمایان ساختند،که سنگینی را از دوش انسانها برداشتند به هنگام حمل کردن آب با ظروف بزرگ وسنگین.
پازل ۲۵) در این تصویر تنها با یک شیوه به معنا و مفهوم تصویر و متن دست خواهیم یافت. و آن شیوه راهی نیست جز ترکیب مواد نوشته شده در پایین تصویر. و پاشیدن آن بر یک مثلث(متساوی الساقین) به صورت آبستره. آنگاه در خواهیم یافت که ما در آغوش پلاستیک به دنیایی جدید چشم گشودهایم. اما سوال این است از ترکیب این فرمول و مَتریال ها چه چیزی به دست میآید؟
پازل ۲۶) از دوران کهن، انسانها همیشه صحبت از یک ماده یا عنصری کرده اند، که به انسان و زندگیاش جاودانگی میبخشد. همانند(اِکسیر) یا (آب زندگانی) یا هر چیزی که انسان را (نامیرا) میکرد و او را به یک قدرت و توان باورنکردنی میرساند. آیا اگر انسانهای ده، پانزده هزار سال پیش به امروز سفر میکردند از دوران گذشته و با این عنصر و مادهی جاودانه آشنا میشدند،همگی فریاد یک رستاخیز را سر نمی دادند؟ آیا تمام جادوها و ترکیبات در علم کیمیا گری، برای رسیدن به نانو نبود؟ پس متبرک باد نام نانو،ذات نانو،که الههای ست مقتدر،بر جهان هستی و نیستی که به اشیاء جان میبخشد، و این حقیقت و ذات آرایهی تشخیص است که بر عرصهی پِراگْماتیسمْ گام نهاده. اینک نانو با شما سخن میگوید : تمامی رنج ها،دردها، ناکامی ها و رویاهای شما را تحقق میبخشم،تا به این باور دست یابید که نانو:
زوربای زوربایان و خدای خدایان،اِکسیری است که موعود ظهورش در حقیقت هستی فرا رسیده، تا برای لب به سخن گشودن، درعطر لیمو بشکفد. قطعا شما آیندگان به آخرین رول، ادبی،هنری ،علمی و فلسفی(۲۱۴۷) که میراثی گرانبهاست، دست خواهید یافت پس از نابودی جهان. در تصویر این قسمت: و باز هم مگس،پشه،زنبور و دانگامو که همه چیز را رام و آرام میکند. و هر ناممکن را ممکن. که حاصل تکثیر نانو است. چون یک امپراتور بر قلهی اتم ها نشسته و کُمْپوزیسیون اتم ها را به ما نشان میدهد. تا بفهماند مارا که نحوهی چیدمان هر اتم تا چه اندازه بر خواص رفتار مولوکول اثر گذار است آنچنان که چیدمان هر حرف در زبان بر رفتار کلمات تاثیر گذار است.
پازل ۲۷) بیان کلمهی توتون در این پازل به مفهوم عمیق تری اشاره دارد: به رسالتی که در شرایط زمانی و مکانی،خواه نا خواه،بر عهدهی توتون میافتد. و آیندگان پی خواهند برد به اینکه: ما چگونه در این دوران آفت زا همه چیز را صبور بودیم و متحمل؟ اما توتون: گیاهی ست درمان زا و درد زا. تا تو : چگونه در چگونگی اش چگونه باشی؟ تا از آن به وقت سر در گمی ات،کمرنگی ات یا به هنگام دلتنگی ات، کام بگیری. تا به آرامی بشکافد آسمان مغز و قلبت را. همان قدر بزرگ بود و آرام بخش، که کارگر را آرام ساخت و انسانهای بی بضاعت و فقیر را درک کرد. آنگاه یتیمی با سیگاری بر لب با مادر از دست رفته اش حرف میزد و به او(سیگار) میگفت مادر. اما چه کسی قادر به انکار این حقیقت است، وقتی که این گوهر عطر آگین در حال چیده شدن است، در آن هنگامهای که غلتان در تناسخ شاش دختران زیبا میرقصد. در اینجا هنرمند با نگاهی دیگر به توتون از خواص آن میگوید: از تسکین بخشی هایش، از عطر شاش دختران زیبایی که کام و دهان اغنیا را چون شهد و شکر شیرین میسازد تا به آنها بگوید: بی نیاز شوای انسان. از فضاهایی میگوید که فقط با تدخین توتون به آن راه مییابی تا ببینی که قمریان در عالم ارواح چگونه بر بوتهی گیاه توتون آشیانه میکنند. در تصویر این قسمت: انسان برهنهای را میبینیم. گویی که در زیر آفتاب جنوب ، بر لب ساحلی لم داده، بر تَلی از اعداد، از چشم چپش ملودی چنگ به رقصیدن در آمده و از چشم راستش نور. و دهانی که به دندانهایش یک کاس کاس (یک ساز بومی آفریقایی)را گرفته ، تا ارکستر لبهایش فرمان اجرا را بدهد. تا به آواز قمریان در آییم و با عشق رقص شعله های آتش توتون را نگاه کنیم. آنگاه که همهی تلخی ها و سختی ها را در خود دفن میکند.
پازل ۲۸) در این پازل هنرمند، از عنصر دیگری سخن به میان میآورد. و برای به تصویر کشیدن شکوه سپیدی اش،و پهنای شیرنی اش، دست به دامن ران مدلینگ های لباس میشود. تا به یافتگان این لوح بگوید: که چگونه شکر بر انسان وارد شد؟ در آن هنگام که زبان در لکنت صامت ها دست و پا میزد. در آن هنگام که شکر، با یارای ریشه هایش، استوار، صدای باد را در گوش شیرین خود نوازش میکرد. چون کلام معشوق نخستین را. در تصویر این قسمت نیز میبینیم: که چگونه مگس،چون کارفرمایی بالای سر کارگرها ایستاده،تا مراحل تهیه شکر که فرمول آن در پایین تصویر درج شده به درستی انجام شود. اما در نهایت، کار برای جویندگان این لوح، بسیار دشوار میشود: زیرا پس از پایان زمین برای اِحیای شکر، نیاز به(۱۵) حبه قند کهنه و تخم آب پز اردک وحشی خواهند داشت.
پازل ۲۹) در این پازل با یک سروده، یک ورد یا یک نوع دعا رو به رو میشویم؛ برای مشترک شدن دو انسان در یک قاب، در یک زندگی. و به سُخره گرفتن سحر و جادویی که در جهت تسخیر انسان دیگر، ترسیم و نوشته میشود (توسط رمال یا دعا نویس). می گوید: جهیزت گندم،گلوبندت باران، دامنت فَلْسْ باد، سرمهی چشمت رطب، همهی این عناصر نام برده عاری از هرگونه پشتوانه برای یک زندگی مشترک است. پس کار برد اینها در این متن از نظر ادعیهای چیست؟آیا ریشخندی بر آن نیست؟ همانگونه که خیلی ها میگویند فتح قلهی قاف، هزاران گل رز،(۱) تن پوست پیاز و… واما آیا (برای مقرب شدن نیاز به دخول انگشت در سوراخ بینی معشوق)است؟ یا این یک حرکت بازیگوشانه در جهت ریشخند زدن به ادعیه هاست؟ در تصویر این قسمت دو انسان حیرت زده را با لبخند هایی رنگ پریده مشاهده میکنیم. با چندین تاریخ که شاید هر کدام در زندگی و شخصیت طرفین کاربردی داشته یا یاد آور یک اتفاق است، یا حروف ابجد نامشان است؟و همچنان که آن مگس در حال پرسه زدن اطراف آن دو است تا بلکه به تلخی دروغ این ازدواج بی پشتوانه لبخند بزند و پای کوبان دهانش را شیرین کند با رطب شجره… شجره… شجره. شاید اگر خودکارم میتوانست بخندد هنگام نوشتن جملهی (برای مقرب شدن و دخول انگشت در سوراخ بینی معشوق) باید از شدت ریسه رفتن تا حالا در کما میرفت، اما شانس نیاورد و زندگی، به او رحم نکرد تا جوهرش تمام شد و یکی دیگر برداشتم. همانقدر که این جمله دارد مسائل زندگی مشترک و شخصی را به سُخره میگیرد، همانقدر هم آئین ها و افرادی که خود را صاحب، حامی یا مالک آئین ها میدانند، انسانها را در این امر به سُخره گرفته و مورد کنترل قرار داده اند بقره… بقره… بقره. در نتیجه ما متوجه (۲) امر دستوری میشویم از طرف آئین ها ۱) برای هویدا شدن و رسمیت یافتن این عقد، ورد زیر را به مطلوب بر آن دو بخوان: که جهیزت گندم باد، گلوبندت باران، دامنت فَلْسْ باد و سرمهی چشمت رطب و پشتوانه میکند این پیوستگی را به ریشهی درختی از گاو ماده ۲) (یا) ئی که در بین متن و تصویر با علامت نقل و قول با حالتی راسخ ایستاده میگوید یا: (برای مقرب شدن و دخول انگشت در سوراخ بینی معشوق) یعنی آنچه را که و آنجا که ما میگوییم، مجاز به انجام آن هستی و دخول کن،نه آنچه که شما ازآن لذت میبرید. در پایین تصویر هم که میبینیم نوشته شده (برای مقرب شدن و دخول انگشت در سوراخ بینی معشوق) این یعنی تا جایی سخن را پیش میبرم تا بدانید که خیلی ها حتی طبیعی ترین و پیش پا افتاده ترین روابط و رفتارها را در بارهی ازدواج نمی دانند اما در آن پیشگام میشوند درست مثل(لُوید) و(هَری) که کاراکتر های اصلی فیلم: خِنْگ و خِنْگتربودند (Dumb & Dumber) که از ساده ترین مسائل هم هیچ گونه ذهنیت درستی نداشتند. اما فکر میکنم همین مسائل، همین خورده رفتار ها که دنیای پیرامون هنرمند را پر کرده بودند او را مشوق کرده تا به دنیای دیگری ازعشق پناه ببرد در پازل (۳۰).
پازل ۳۰) تمامی هستی و موجوداتش، کائنات و دارایی هایش، از دیدنی ترین تا نادیدنی ترین آن هابرای هنرمند دارای جایگاه و اهمیت خاصی است و هنرمندانه هر موضوع یا مسئلهای را با نگاه و بینش شخصی اش بیان کرده. همان گونه که مرگ را به انواع مختلف تقسیم و با تعاریفی متفاوت و نو عرضه کرده؛ این بار عشق را بیان میکند. اگر که مرگ میتواند درهمه جا باشد در همه چیز: (ای مرگ، ای ریواس های تپه ها و ماهورها،ای چگونگی بلوط های درختان، و ترکیدن آدامس های نعنایی بین دو لب،مُبَّدَل زمان و تغییر دهندهی اَحشاء واَحجام، سکوت نباتات و جنبده ها،مکندهی اَلْفاظ و صدا،چون به بافت های جانوری راه یابی،به کوهستان دخول کن،آن جا که هیچ نیابی جز لیوان های یک بار مصرف و قوطی های کنسرو،آنجا که پلاستیک سیاهی برادری در آن از هوای تازهی درون بدم،بعد آن را بترکان). از ریواس ها و تپه ها تا آدامس و احجام و هرچه و هرکه،و تا جایی به توصیف مرگ میپردازد که به کیسهی سیاهی میرسد که در درون آن،هوای تازه دمیده شده و در بیرون آن سیاهی. این خود توصیف زندگی و مرگ است؛ خیلی از انسان ها زندگی را رها کرده که همان یک دم هوای تازه است و تاریکی،سیاهی و مرگ را که نابود کنندهی همه چیز است،همه جا و همه کس، (جز دوامی که در ذات دانش،بینش،علم و هنر وجود دارد) را باتمام وجود چسبیده اند؛وقتی که مرگ حتی میتواند ترکاندن یک پلاستیک زباله باشد. آنجا که این همه نگاه و بینش و فهم یک انسان هنرمند به ماهیت و حقیقت ذات هستی و کلمات ادغام میشود،چگونه سخن از عشق به میان نیاید؟چگونه حقیقت عشق را عطر آگین نکند در کام ذهن اندیشه هایی که هنوز غرق در فرومایگیاند؟ و تظاهر به عشق میکنند؛پس عشق تیغ است به ماهیچهی زنده و روغن است به ناف؛آیا وقتی که عقل با تمام وجود به انسان حکم میکند که کاری را انجام بده، این عشق نیست که کرم عقل است؟ همانگونه که صورتک ها ما را به وجد، به هیجان یا یک دلهره در میآورند. چون لحظهی عشق ورزیدن. یا هنگامی که بادها دست در دست هم پای میکوبند، می رقصند و سور به پا میکنند؛ و هنگام رفتن به میهمانی در سر راه خود، هرچه را که دیدند به هوا میبرند و خوردنی ها به بادهای گوناگون خورانده میشوند. آیا این عشق بازی های هوا نیست که عاشقانه به جنون میکشد عطش درونی خود را؟ آیا عشق سرخی مغرب نیست که تلألؤاش بر دو بال پروانه نقش بسته؟ و چقدر زیباتر عشق را به تصور میکشد:
(مگر که عطر ریحان و پونه وزیده، از پیراهن معشوق که آدمی به کو میرمد)آیا این یکی از زیباترین تعاریف عشق نیست و این حقیقت که: در طبیعت چه چیزی هست که وقتی ما را به خود فرا میخواند از عطر گیاهانش، از بوی مطبوع زیستی اش از سنگها و جامداتش، انگار که عطر معشوقهی مان در مشاممان پیچیده و عاشق این هستیم که در آن عشق و عطر و نور گم بشویم؟ آیا عطر گیاهان خوش بو برخواسته از تناسخ روح و جسم معشوقه های اساطیری و کهن نیست که در لابه لای عنصر زمان در دشت ها، کوه ها و صحراها به چرخهی طبیعت بازگشت؟ از شدت عشق حتی میتوان (رمهای شاخ شکسته شد به نالهی کَرنا ها موی به چنگ و خون به جگر).
پازل ۳۱) در تصویر اول این قسمت، یک کرهی بیضی شکل را میبینیم. چون تخم مرغی که حالت متمایل به عمود به خود گرفته باشد. با ترکیبی بسان یک شکاف صَخرهای یا زمینی که این خود باعث تقسیم آن به دو قسمت شمال و جنوب شده است. در مرکزیت آن، پهنهای از صفحهی یک شطرنج را میبینیم دیدن صفحهی شطرنج همیشه برایم سوالات زیادی را به وجود میآورد. اینکه: آیا این سپیدی ها هستند که در بین سیاهی ها گیر کرده اند یا بلعکس؟ آیا سپید و سیاه بودن مرکزیت آن یک نماد گرایی ست؟ نماد شب؟ نماد روز؟ نماد خیر؟ نماد شر؟ آیا سطح شطرنج، یاد آور پوست انسانهای بی گناه و بی پناهی چون سیاه پوستان نیست که در بازی کثیف عقاید راسیسم (نژاد پرستی) سفید پوستان کنده شد؟ یا آن دو مکمل اند و شرط لازم برای بازی شطرنج؟ شاید همهی اینها، سوالات کودک یک ذهن کنجکاواست. راستی در رخ شاه، وزیر چه حالتی را حس کرد که دستور داد تا سربازان اسب سواری کنند در حضور فیل ها؟ بگذریم. همانگونه که در همهی تصویرها، اعداد، حروف و رموزی موجود بود برای رمز گشایی تصویر یا متن، در اینجا نیز شاهد آن هستیم. با همان مگسی که از روی آناتومیاش میتوان فهمید، که چگونه بر روی دوپایش ایستاده با شمشیری بر کمرشاید او دنبال مجازات کردن عامل شکاف صخرهای آن کره است. از قسمت نزدیک به شطرنج سه رشته میبینیم که از شکاف صخرهای سر بر افراشتهاند. گویی مِنورهی یهود است که چهار قسمتش در اثر گذشت زمان از دست رفته؛ شاید هم یک شمعدان سه شاخهای ست و در سر هر شاخه سردیس هایی را میبینیم که با خطوط منحنی و یا بعضا خط خطی روی آنها مانور داده شده، ظاهرا نشان دهندهی سن سردیس ها ست، شاید هم نماد خطوط فکری آدمهاست. اما چشمانی که از حدقه بیرون زده اند یادآور خبرهای وحشت ناکی هستند که در گذشتهی زمین برای اجداد میلیون ها سالهی شان رخ داده است. شاید هم اینان آخرین خدایانی در زمین بودند که گردنشان بر پوستهی زمین بخیه خورد تا زخمی که خرافات بر انسان ها روان ساخت عفونت نکند. اما همواره باید یادمان باشد: اگر در میوه ها غرق شویم هرگز به راز سبزیجات و حبوبات پی نخواهیم برد. ما آنقدر روی کرهی زمین در رخداد ها، حرفها، نگرش ها و عقیده ها یا هر چیزی که به ما با تمام ویژگی ها و خصوصیات، توانمندی ها و علاقهی شخصی مان بی ارتباط بود به حاشیه رانده شدیم که غافل شدیم از آن ماهی نقرهای کوچک که چون درختی که از ریشه کنده شده باشد؛ در بیرون از زمین در حال تماشای هستی ست. در تصویر دوم این قسمت میبینیم که یک لوح به ظاهر مربعی شکل با علائم و نشانه هایی حّک شده و اعدادی که رموز خاص خود را دارند، ذهن شما را به خود مشغول میکند به چیستی اش؟ و اینکه نحوهی عملکردش بر زندگی شما و کارتان چگونه است؟ یا تا چه حد تاثیردارد؟ تنها یک نفر پاسخ به این سوالات را میدهد، آنکه دعای زبان بند نگاشته شده بر زبان قاتر نر را روزی سه بار در لیوان حل کرده و نوش جان گردانیده. اما اگر دوست دارید جواب سوالهای تان را از تجربهی شخصی به دست بیاورید طبق متن عمل کنید: به جهت دفع صرع و قوت چشم مخاطب این لوح را باید که به دستمالی بر پیشانی بست. (نکته: کلمهی (سَرع) در پازل(۳۱) اشتباه چاپی است منظور همان کلمه (صَرع) است.)
پازل ۳۲) در طراحی این قسمت تصویر یک کاراکتر را میبینیم که زیر پوششی از یک سطح دودی پنهان است. با دماغی کشیده و دراز و چشمانی باز کلاهی که با چیزهای جورواجور بَزَک کاری شده، انگار که یک جادوگر است، معنای خود سیاست است که چهره اش سیاست گویی که شاخ بر سر دارد و از دوران ضحاک تا به امروز، هزار و یک چهره به خود گرفته و آنقدر آناتومیاش را با نقابهای مختلف به نمایش گذاشته که هر قسمتی را هم که دنبال کنی معلوم نیست که سر از کجای کدام قسمت در بیاوری. این شاید مفهوم خود سیاست است یا یک نمادی از دید هنرمند. درتصویر این قسمت که آخرین پازل است هنرمند ما را به یاد اعتراضات، تجمع ها یا هر حرکت و رفتاری که بیانگر مطالبه گری ست، میاندازد و با یک لحن کنایه آمیز(به آیندگان دربارهی همهی حاکمان و دیکتاتورانی که در طول تاریخ به دروغ و با ریا کاری مردم را به بازی میگرفتند و همیشه با تظاهر و نقاب که ذات کثیف سیاست است، میگفتند: هرکس نسبت به هر مسئلهای یا حقوقی و هر امر دیگری اعتراض دارد، باید صورت مسالمت آمیز آن را مطرح کند در صورتی که پس از مطرح کردن آن چه به صورت مسالمت آمیز و چه راه های دیگر آنها همیشه به سر نوشت نامعلومی دچار میشدند) به سخن گفتن مینشیند؛ بنابراین از ما میخواهد تا به جهت دفع تجمع های مسالمت آمیز، مبارزه با استعمار و مقابله با موشک های زمین به هوا تصویر بالای این قسمت را درک کنیم.
نکتهی مهم و پایانی: این است که شاید این رول ادبی و هنری دارای (۲۱۴۷)کلمه بوده است به هنگام خلق اثر اما همان گونه که انسان با (۲۷۰) استخوان متولد شده و در اثر رشد کردن، حرکت ها و فرایندهای مختلف زندگی با (۲۰۶) استخوان به حیات خود ادامه میدهد. سرنوشت این رول نیز اینگونه بوده است. پس اگر به هنگام شمارش کلمات این رول به خطا بر خوردید یا با عدد (۱۴۶۲)مواجه شدید آنها به احتمال قریب به یقین در مواجه با زبان جان خود را از دست داده اند و به فسیل تبدیل شدهاند.
تاریخ میلادی:۲۰۲۲/۸/۳
تاریخ خورشیدی:۱۲/۵/۱۴۰۱























