Advertisement

Select Page

یک شعر از فرشته امیری

یک شعر از فرشته امیری

کوچی بی‌ بازگشت

سایه‌ها
چو پرنده‌های خسته
از آسمانِ شکسته‌ی خاطره می‌گذرند
دیوارها فریاد می‌زنند
ساعت‌ها
در قفسِ زمان به هم می‌تابند
قطره‌ای از شب
بر شانه‌هایم می‌لغزد
و کویرها
در چشم‌هایم جوانه می‌زنند
گنجشک‌ها
به سوی کوچه‌های خاکستری پرواز می‌کنند
و هر پنجره
دروازه‌ای‌ست به جایی
که هیچ بازگشتی ندارد
در میان برگ‌های روشنِ باد
راهی را می‌روم
که هیچ ردپایی بر آن نمانده
صدای سکوت، صداست
و صدا
سرودِ گمشده‌ی ماست
من آینه‌ای می‌شوم
که خود را گم کرده
شب
چراغ‌ها را
در گلوگاهِ خیابان‌ها
چون فانوس‌های دریایی
به دست می‌گیرد
هر رفتن
تولدی‌ست خاموش
و هر بازگشت
کوهی‌ست که در مه گم می‌شود

#فرشته_امیری

لطفاً به اشتراک بگذارید
Advertisement

آگهی‌های تجاری:

ویدیوی تبلیفاتی صرافی عطار:

شهرگان در شبکه‌های اجتماعی

آرشیو شهرگان

دسته‌بندی مطالب

پیوندها:

Verified by MonsterInsights