سه شعر از پرویز گراوند
از مجموعهی چاپ نشدهی (فیالبداهه با او)
۱
شعر تازه ای آمد دستت را گرفت
جاده را پهن کرد
و کوه و دشت را به چشم ها نشان داد
شعری که با گرفتن دست های تو شروع شد
حروف به هم ریخته را
خانه را
دل را
دوباره با سروده شدن
سامان داد
جاده در شعر دارد پیش می رود
و سنگ هم از بهار دلپذیر شده است
این سطر را که مثل آب نوشتم
بردار و بنوش
آبی به صورتت میزنی
و کمی می پاشی به من
و من از سطرهای زلال نگاهت شعر می شوم
شعری که با گرفتن دست های تو شروع شد
با گرفتن جان من است که تمام می شود
۲
او حرف نیست
کلمه نیست
ضمیر نیست
او در کنار واژه ها که می نشیند
واژه ها به او تبدیل می شوند
منِ اول شخص مفرد هم به او تبدیل می شوم
فعل در جمله
بنا به قاعده هم که باشد
به زور ویرایش است
ویراستار این جمله را گرفت و زد روی صفحه
( من دارم او می شود)
من به ویراستار نگاه کرد
اشک روی صفحه ریخت
کلمات در اشک ها
اشک ها بر…
و او در نهایت خونسردی
از جمله ها کنار کشید
ویرلستار گفت: عالی شد
من بر صفحه جنازه ای ست
که حرفی برای گفتن ندارد.
۳
اتاق ما
بهشت کوچکی بود
او در پشت درخت ها مخفی می شد
و پرندگان در جستجویش سوت می زدند
او در مزارع می دوید
و بهار برای سرسبز شدن
از او اجازه می گرفت
او حرف می زد
و چشمه ها جاری می شدند
او….او….او
و اتاق من
بهشت کوچکی
از جنس کوچک او بود.





















