دو شعر از فرشته امیری
۱
در دستهای تو
واژهها نمک میشوند
و من، هر بار که میچشم،
دریا در لبهایت غرق است
لبهایت
خطهای لرزان خورشیدند
که در افقی ناشناخته
سایهها را میرقصانند
هر حرف تو
بارانیست بر شیشهی گرد
و شب، با چشمان بستهی تو،
جهان را صدا میزند: بیدار شو
دیروز دریا،
امروز آغوش
و من، خاکی لبریز،
از باران تو برخاستهام
چرا نگاهت تکرار است
و هر کلمهات
رازی که در آینه
همیشه تازه میشود؟
۲
شهریور
در جیبهای باد پنهان است
خیابانها
از شعر نیمهشب پوشیدهاند
چراغها
با ستارههای خسته گفتوگو میکنند
و گنجشکها
نامههای ناپیدا بر سیمها میخوانند
ساعتی بر دیوار خوابیده
و ساعتهای دیگر
بر سقف شهر شناورند
شهریور
یک تنفس سنگین است
و من با کفشهای بیصدا
روی رنگ خیس پیادهرو قدم میزنم
درختی از آسمان میچکد
و من
با دستهای خالی
قطرههای شهریور را جمع میکنم
برای معامله با خورشید
#فرشته_امیری





















