سه شعر از زهرا جلالی
۱
آیینِ شب آیینه ی غم نوشیِ ماست
غم ، پشتِ غم از دردِ فراموشی ماست
در شهرِ چراغان شده از لاله ی خون
خاموشیِ هر کوچه ، ز خاموشیِ ماست
۲
ای روزگار، از عدالتت برایم سخن مگو!
عدالت تو، جز تیغی بر قلب و سایهای بر روح نیست!
بگو، ای جنگجوی شکسته، چند هزار بار خرد شدی؟
چند هزار بار استخوانهایت در آسیاب ستم چرخید،
و باز، از خاکستر خویش برخاستی؟
هر تکهات را، با دستهای خسته،
از میان طوفانهای ناعادلانه جمع کردی،
و با هر زخم، شمشیری تیزتر ساختی.
تو، ای روح سرکش،
در برابر بادهای سرد روزگار،
نه خم شدی، نه فرو افتادی!
با هر شکست، شعلهای سوزانتر شدی،
و با هر سقوط، آسمانیتر قد کشیدی.
ای جنگاور شاعر،
بگو از خردههایت، از رزم بیامانت،
که چگونه در میدان بیعدالتی،
با قلبی پر از عصیان،
چند هزار بار به پیش تاختی و ستاره شدی!
۳
شهریور را باید چشید
در طعم انگورهای شورهزار
در نفس گرمی که از خاک برمیخیزد
در آسمانی که آبیتر از دریا میشود
پیش از آن که نخستین برگ زرد شود.
شهریور را باید شنید
در سکوت پس از بارانِ عصرگاهی
در نجوای پاییزی که از راه میرسد
در ترانهای که باد از یاد میبرد
و در فراموشیِ سبزیِ دشت.
شهریور را باید بویید
در خشکیِ خاک، در نمِ باران
در عطر نانِ تازه، در دودِ کاج
در بوی مدرسهها، در یادِ بازیها
و در نفسِ پاییز که میآید از راه.
شهریور را باید زندگی کرد
با همهٔ زودگذریاش
با همهٔ گرمایش
با همهٔ اشتیاقش برای رفتن
و با همهٔ حسرتش برای ماندن.
شهریور را باید بخشید
به خاطر همهٔ عصرهایی که رفت
به خاطر همهٔ رویاهایی که نساخت
و باید عاشقانه پذیرفت
که پاییز، در همان حوالیست
با کلاهِ بادکرده و شالِ سپید.
#زهرا_جلالی





















