پنجشنبهها ساعت شش
قرار ما چهار نفر، آخر هفتهها در کافهای در خیابان ایتالیا بود. هر پنجشنبه ساعت شش عصر جمع میشدیم و دربارهی همهچیز حرف میزدیم: از مزخرفترین موضوعات سیاست تا بهروزترین اتفاقات ادبی. این رسم را از زمان دانشگاه وفادارانه حفظ کرده بودیم و قول داده بودیم تا جایی که بتوانیم، ادامهاش دهیم. و داده بودیم.
ساعت شش و بیستوپنج دقیقه بود که او به ما پیوست. آمد و نشست، بیآنکه حرفی بزند. همه گفتیم «اووو چی شده؟ دیراومدی، طلبکارم هستی؟»
گفت: «خفه شید همهتون! حالم از قیافهی تکتکتون به هم میخوره»
گفتیم: «خب حالا بعدش چی؟»
گفت: «سه روز تمومه مثل سگم.»
ناصر گفت: «البته بلا نسبت سگ و خندید.»
تند نگاهش کردم و گفت: «خفه»
مسعود گفت: «خب حالا بنال ببینیم چه مرگت شده؟ علتش چیه؟»
گفت: «چه میدونم علتش چیه؟ من یه زنم. شما مردا از کجا میتونید درک کنید؟ اصلاً همین جمع چهار نفرهمون تو این بیستوسه سال به اندازهی کافی غیرعادی نیست؟»
گفتم: «اینا که تکراریه. اصل ماجرا رو بگو چی شده؟»
سیگاری گیراند! دوتا پک زد، خاموشش کرد. اعتراف میکنم سیگار را فقط برای ژستش گاهی روشن میکردم! صورتش در هم و لبهایش یکوری بود، انگار حالش از همهچیز به هم میخورد. و از دیدن ما هم! گفت دیگر تحمل هیچچیز ممکن نیست. تحمل هیچ چیز ممکن نبود!
تو این سه روز چیزهای زیادی را امتحان کردم تا از این حال و هوا دربیام اما هیچکدام جواب ندادن. حتی پریروزا یک بستنی قیفی بزرگ خریدم. روی نیمکت پارک نشستم، زیر همون درخت بید مجنونی که اون روز رفتیم تخمه شکستیم و دربارهی مرگ داریوش مهرجویی حدس و گمان زدیم. اما هنوز بستنی به نصف نرسیده بود که دلم را زد. حتی نشد به آن قسمت قیفش برسم که حداقل کمی طعم شیرین تندش تعدیل بشه. بستنی را انداختم توی سطل زباله. نهتنها حالم بهتر نشد، که تشنه هم شدم.
بعد فکر کردم برم لباس بخرم. حتی سفارش آنلاین دادم که شوق خرید دو سه روزی طول بکشه و دوام لذتش بیشتر باشه. اما بسته که رسید اینقدر بدقواره و زشت بود که حالم بدتر شد. تمام فیلمهایی که ممکن بود حالمو خوب کنه هم دیدم، ولی پنج دقیقه نشده پشیمون شدم.
همه به هم نگاهی کردیم و گفتیم: «پس خیلی وضعت خرابه.»
گفت: «آره خیلی.»
بعد گفت: «آقا اصلا من آدم زندگی نیستم. حوصلهی زنده موندن ندارم.»
گفتیم:«آره نیستی، خیلی غمانگیز و ملالآوره! خب حالا چیکار کنیم به نظرت؟»
گفت: «اومدم بهتون بگم تا آخر هفته تمومش میکنم. فقط خواستم بپرسم به نظرتون چطور بهتره؟»
ناصر مکثی کرد و گفت: «قرص، قرص خوبه. یه بسته دیازپام کارو راحت میکنه. هر داروخونهای هم بری بدون نسخه میدن.»
مسعود گفت: «خب بذار ببینیم چطور میخوای جلوه کنی. مرگت دردناک یا آروم؟ مثلاً رگ زدن، دار زدن، گلوله یا قرص؟ یا خودتو بندازی جلوی قطار مترو؟»
او گفت: «گلوله کثافتکاریش زیاده. اسلحه هم گیر نمیاد. دار زدن هم نه… یادمه شنیدم بعضیا که خودشونو حلقآویز میکنن از شدت فشار به خودشون میریـنن. نمیخوام این اتفاق بیفته. مترو هم نه، زیادی نمایشییه. من که آدم شوآف نیستم. فکر کنم قرص، تمیزترین راهه.»
مینا گفت: «باشه. فقط اگه قرص رو انتخاب کردی، وقتش رو هم مشخص کن که کسی مزاحم نشه.»
او گفت: «همین آخر هفته.»
اولش ما قضیه را به شوخی گرفتیم اما بعد شوخیمان انگار جدی شد و کسی مخالفت نکرد.
گفتم: «خب حالا که اینجوریه، عکس! باید چند تا عکس تمیز هم با هم بگیریم. بعدش برای استوری کردنامون به درد میخوره. بذار یکی رو پیدا کنم ازمون یه عکس چهارنفری بگیره. بذار اول یه سلفی خودم بگیرم.»
رژ لبش را درآورد، رژ لبشو پررنگتر کرد و گفت: «بذار در آخرین عکس خوشگل باشم.» بعد توی آینهی جیبیش خودش را ورانداز کرد و گفت: «حالا کمی خوشگلترم.»
گفتم: «خب اگه تو بخوای اینکارو بکنی پس قرار پنجشنبههامون چی؟»
گفت: «به من چه، مشکل خودتونه.»
ناصر گفت: «خب راست میگه، مشکل ماست. سهنفری ادامه میدیم.»
مینا گفت: «حال نمیده که!»
ولی او شانههاشو بالا انداخت و گفت: مهم نیست…ضمن اینکه تازگیا واقعاً دیگه حالم از قیافههاتونم به هم میخورد. خب تصویب شد، همه موافقید دیگه؟ قرص؟»
گفتیم: آره، قرص آبرومندانهست»!»
گفت: «روز جمعه بیاین خونه ما. ناهار یه چیزی درست میکنم بخورید، بعدشم زنگ بزنید برای انجام کارای دیگهش. فقط ظرفا رو اول بشورید بعد بگید آمبولانس اینا بیاد.»
مینا گفت: «حالا نمیشه ما ناهار نیایم؟»
گفت: «میل خودتونه. من یه چیزی براتون درست میکنم بهعنوان ناهار آخر.»
جمعه شب، پیامی فرستاد: «نمیخوام کسی زودتر بیاد. همهچیز رو خودم ردیف میکنم. لطفاً فردا فقط بیاین برای جمعکردن وسایل. ناهارم براتون بادمجون پختم، برنجشو خودتون بپزید.»
جمعه ظهر، با کلید زاپاسی که به ناصر داده بود، در را باز کردند.
او روی تخت بود. آرام. تمیز. مثل همیشه. لیوانی خالی روی میز، چند ورق دیازپام، و یادداشتی با دستخط خودش: «قول داده بودم تمیز باشه. امیدوارم زحمت زیادی نداشته باشم. براتون غذا یه کم بینمکه. نوشابه و سالادم تو یخچاله.»
من گفتم: «خیلی با سلیقه بود، همیشه.»
ناصر پنجره را باز کرد. هوا گرفته بود.
مینا شماره تماس نزدیکترین بیمارستان را گوگل کرد و گفت: «خیلی خب اینم از این و هیچکس دیگر حرفی نزد.»
مینا گفت: «تا آمبولانس برسه بیاین ناهار آخرو بخوریم، طبق وصیت! تا میز را بچینید، من هم برنج را دم میکنم.
راست میگفت، خورشت بادمجونش کمنمک بود. موقع بیرون رفتن، ناصر برگشت و گفت: «پنجشنبهها چی کار کنیم حالا؟
سهتایی بشینیم خیلی ضایعه.»





















