Advertisement

Select Page

فریاد بی‌صدای اشیاء

فریاد بی‌صدای اشیاء

 

یادداشتی بر مجموعه داستان از شمال غرب

نوشتهی امیرحسین بختیاری

نشر آسمانا – تورنتو

 

نوبت اول تو پارتی‌روم آپارتمان‌شان دیدمش؛ مشغول قاب‌بستن از این و آن، از جمله خود من. چهره‌اش در خاطرم نماند، چون مدام پشت بدنه‌ی دوربین و لنز یغورش پنهان می‌شد. از ذهنم گذشت: گرفتن دوربین جلوی صورت، مثل بازی دالی‌ دالی می‌ماند؛ کودک چندماهه‌ای اگر سوژه‌ات باشد، با هر بار پیدا شدن چهره‌ات از پشت دوربین، از هیجان ذوق‌مرگ می‌شود. کودک اگر چند ماه بزرگ‌تر باشد، خیال می‌کند صورتکی با بینی و لب و دهانی گنده بر چهره می‌گذاری و برمی‌داری. خودِ عکس هم چیزی جز قایم‌موشک‌بازی بزرگ‌سال‌ها نیست: یک جور ایجاد توهم حضور—یا لبخند مرگ.

چند نوبت بعد را یادم نمی‌آید؛ احتمالا در جلسات داستان مجال بوده یا فضای عمومی دیگری. همان‌جاها که همه با هم‌اند و هیچ‌کس با هیچ‌کس نیست. تا اینکه دوباره سر از پارتی‌روم آپارتمان‌شان درآوردیم؛ این‌بار به مناسبت گروه تازه‌تاسیسی با نام کنایه‌ای «مافیای داستان» که خودش بانی و موسسش بود.

امیرحسین بختیاری از همین‌جا برای من جالب شد. اولین چیزی که توجه‌ام را جلب کرد—به قول مبارزان بازنشسته—توان تشکیلاتی‌اش بود. دیدم آدمِ جمع است، آدمِ دورهمی‌ست؛ از آن‌ها که اگر نباشند گروه از هم می‌پاشد. از آن‌ها که در نود درصد مواقع بیرون از خودشان به سر می‌برند و فروتنانه پروانه می‌شوند دور دیگران؛ کالبدشان را دم‌به‌دم خالی از سکنه می‌گذارند.

منظورم مهربانی و خوش‌قلبی و نایس بودن و از این حرف‌ها نیست (گرچه این‌ها هم هست). منظورم هوش هیجانی است، و درک مفهوم جمع، قدرت گروه، توان گَله. و گله‌ی کوچک ادبی ما به همت امیرحسین (و صد البته پشتکار فرشته احمدی) پا گرفت.

می‌گویند مثال بحث را زمینی می‌کند: پیش از شروع جلسه‌ای که قرار بود در کتابخانه‌ی عمومی نورث‌یورک (در تورنتوی کانادا) برگزار شود، من، اکرم پدرام‌نیا (مترجم یولسیز جویس)، آزاده پارساپور (نشر نوگام) و چند نفر دیگر ایستاده بودیم که امیرحسین از راه رسید. به محض ورود محیط را اسکن کرد، چند صندلی این‌ور‌آن‌ور یافت و رفت سمت‌شان. من هم به تبعیت از او. حلقه‌ای تشکیل شد به دور میز گردی نامرئی، و خود امیرحسین نقش غیررسمی مجری را بر عهده گرفت. خلاصه اینکه، در همان مجال کوتاه، تا آنجا که زورش رسید، همه را با همه پیوند داد.

و بعد، داستان‌هایش را برایمان خواند؛ تقریبا همین‌ها که در مجموعه «از شمال غرب» منتشر شد. تعدادی از داستان‌ها را، از جمله سه‌گانه‌ی از شمال غرب، پیش از آشنایی با ما نوشته بود. یک تعداد دیگر را هم در همان یک‌سال و اندی نوشت که از نقطه‌ی صفر پیدایش مافیای داستان گذشت.

من در جریان مستقیم شکل‌گیری چندتا از داستان‌هاش بودم؛ دقیقا مقطعی که داستان‌ها در دست احداث بودند و هر حرکت قلم یا فشردن کلید کیبورد می‌توانست سرنوشت‌شان را این‌ور و آن‌ور کند. امیرحسین در بازنویسی خوب است؛ نسبت به نوشته‌اش تعصب ندارد. (بیشتر از آن‌ور بوم می‌افتد و رابطه‌اش با مخلوقاتش، به قول فروید، مهرآکین می‌شود: مهر و کینه توأمان).

همچنین استاد خلق موقعیت‌های معذب‌کننده است. اگر دوست دارید معذب شوید یا شاهد وضعیت معذب‌شدگی دیگران باشید—کیست که بدش بیاید!—خواندن داستان‌های امیرحسین به شدت توصیه می‌شود.

در یکی از داستان‌ها، با نام «تخت‌خواب، آینه، یخچال و چیزهای دیگر» (که من آن را—برای راحتی فَکم—با نام اشیاء خطاب می‌کردم)، زوجی که دیگر روی کاغذ زوج محسوب نمی‌شوند، آخرین نوبت باهم‌بودن‌شان را می‌گذرانند. همزمان، و در نهایت آرامش و احترام، بر سر مالکیت اشیاء هم مذاکره می‌کنند. همه‌چیز بوی بی‌تفاوتی می‌دهد. هر دو به سرنوشت یکدیگر حساسند، اما نه چندان؛ شادی و خوشبختی یکدیگر را می‌خواهند، اما نه آنچنان. تمرکز جفت‌شان بیش از هر چیز بر این است که این وداع آخرین را شیک و مجلسی از آب درآورند؛ به قول صاف‌کارنقاش‌های کاربلد، بدنه‌ی تصادفیِ ماشینِ زندگیِ مشترک را بی‌رنگ به وضعیت اولیه‌اش برگردانند. به وضعیت اولیه‌ی پیشاازدواج؛ به زمانی که هر کدام‌شان امکان‌هایی رها و جدا از هم بودند به روی زندگی.

در این میان، این اشیاء هستند که مدام حضورشان را به رخ می‌کشند: اشیاء خانه—اشیاء زندگی مشترک—که خاطره‌ی باهم‌بودن زوج را، سفر و هجرت‌شان از دل خوشی‌ها و ناخوشی‌ها را، در خود نهفته دارند و شاهد و ساکن، مشغول فریادی بی‌صدا هستند.

همان‌طور که گفتم: استاد نوشتن وضعیت‌های معذب‌شدگی‌ست.

نوشتن برای مجموعه ‌داستان‌ها کار سختی است؛ خصوصا اگر بخواهی به هر داستان پاتکی بزنی تا چیزی دست‌نخورده باقی نماند و همزمان تلاش کنی وجوه مشترک قصه‌ها را دریابی. من در کیس امیرحسین بختیاری، طریق دیگری را برای کمی به نعل ‌کوبیدن و کمی به میخ انتخاب کردم: کمتر پرداختن به کتاب، و بیشتر پرداختن به شخصیت پشت کتاب—یعنی خود امیرحسین.

برخلاف سنت رایج ما که از مقاله‌ی «مرگ مؤلف» فقط همین را فهمیده‌ایم که به نویسنده بگوییم خفه شود و حرف نزند، در سطح جهانی کتاب بهانه‌ای می‌شود برای شناخت مؤلف؛ شناخت جهان از طریق مؤلف. به همین دلیل است که کرو‌کرو مصاحبه و زندگی‌نامه و خودزندگی‌نامه و ناداستان‌های خلاقه، بازار ادبیات را پر می‌کند.

برخلاف ما که صرفا دنبال بهانه‌ای برای خفه‌کردن شخص مؤلف می‌گردیم—از سانسور و خمیرکردن کتاب گرفته تا قتل حکومتی، ترور شخصیتی، و کوبیدن «مرگ مؤلف» بر سر همدیگر—خود نویسنده‌ی مقاله‌ی «مرگ مؤلف»—من‌جمله—«رولان بارت اثر رولان بارت» را نوشت تا مرزهای ادبیات و زندگی‌نامه را حسابی مخدوش کند. فردیت ویژه‌ی بارت در هر چه می‌نوشت جاری و ساری بود، حتی در همان مقاله‌ی «مرگ مؤلف».

من از سر رفاقت، کمی امیرحسینی را که می‌شناختم، پیش روی شما گذاشتم. بد بود؟ نه! بد نبود. مجموعه‌داستانش قدم دیگری‌ست برای ادبیات هجرت در این شهر و دیار. باشد که خوانده و دیده و نقد شود، تا همه‌گی، گله‌وار، به جلو برویم.

لطفاً به اشتراک بگذارید
Advertisement

آگهی‌های تجاری:

ویدیوی تبلیفاتی صرافی عطار:

شهرگان در شبکه‌های اجتماعی

آرشیو شهرگان

دسته‌بندی مطالب

پیوندها:

Verified by MonsterInsights