چهار شعر کوتاه از سیامک غفاری
۱
ظرفی پر از سکوت
جامی پر از صمیمیت
کلامی بیپژواک
با چشمان بسته
اینگونه است که فهم تو زیبا میشود
خیابانهای جهان درمن جنگیدهاند
هیاهو سرم را جویده است
مبتلا به مغزم
علاجی ندارد
۲
بر زخم عمیق امید قفلی بزن
حوصله مرگ سر رفته است
وقتاش را تلف نکن
۳
این سنگ را جابجا نکن
این سنگ چشم دارد
همینطور درازکش روی زمین بهتر است
چند وقت یکبار خطی مرموز روی آن نقش میبندد
دوباره گم میشود در عصری که برای بقا خاطره چال میکردند
۴
از قلعه شیشهای به چشم من سنگ پرتاب نکن
تو را میفهمم
بگذار تماشایت کنم
اگر با سنگ تو کور شوم
قلعه شیشهای تو فرو میریزد
قلعه شیشهای تو دل کودکی من است
سنگ پرتاب نکن
دلم را میشکنی





















