دو شعر از زهرا جلالی
۱
در سحرگاهی که باد، پردهی خواب از رخسار هستی برداشت،
نوری بینام از شکاف دل پدیدار شد؛
نه از زمین بود و نه از آسمان،
که از جویبار پنهان جان برون آمد.
هر صخره ترانه شد، هر خار شکوفه،
و پرندهای که زبان نداشت،
با خاموشی خود آوازی بیپایان سر داد.
دل من، کورهای خاموش،
در آتش حضورش شراره گرفت،
و هر چه زنگ زنگار بود،
به روشنی بدل شد.
نه من ماندم و نه سایهام،
نه دیوار و نه در؛
تنها جوی جاری بیانتها،
که همه نقشها در آن محو،
و همه صداها در آن یکی شد.
به ناگاه دانستم:
آنکه جستجو میکردم
از آغاز در من میزیست،
و من جز راهی برای رسیدن به خویش،
هیچ مسافتی نپیموده بودم.
۲
مرا سازی برای رقص نیست،
که من در خموشی تو نیز میرقصم.
تو آهنگ برگزین، ای جانِ نغمهپرداز،
که من در هر نوایت، رقاصترینم.
نسیمِ نفسهایت، سازیست که مینوازد،
و قلبم، رقصندهایست در سماعِ نگاهت.
چه نیاز به آهنگ، وقتی تو خود موسیقی؟
من در سکوتی که تو باشی، پایکوبانم.
بزن زخمه بر تارِ دلم، ای نوازندهی هستی،
که من با هر ضربت، در آسمانها چرخانم.
تو انتخاب کن، ای خالقِ رقص و آواز،
من در هر ریتم تو، عاشقترین رقصندهام.




















