دو شعر از فرشته امیری
۱
طاقتِ سکوت
از زانوی خاموشی فرو میریزد
زمزمهی واژهها
ماجرای قلب را میجوند
و بر بال پرندهای خسته
پر میزنند
تا دلتنگی
روی تیغهی پنجره لانه کند
ابر، در آستانهی سقف آسمان
کلاهِ بام را میدَرَد
شعر
زبانِ خیسش را
بر جمجمهی شب میپاشد
و هنوز
تو
تابِ آرامش را تکان میدهی
ماه را در پلکهای هشیاری میگذاری
تا پیشانیِ ستارگان
گرمای دستت را لمس کند
شهاب، مسیر آرامش را
از خاک میجوید
و باز
اندوه
به آغوش خاموشیاش
بازمیگردد
۲
کوچی بیبازگشت
سایهها
چو پرندههای خسته
از آسمانِ شکستهی خاطره میگذرند
دیوارها فریاد میزنند
ساعتها
در قفسِ زمان به هم میتابند
قطرهای از شب
بر شانههایم میلغزد
و کویرها
در چشمهایم جوانه میزنند
گنجشکها
به سوی کوچههای خاکستری پرواز میکنند
هر پنجره
دروازهایست به جایی
که بازگشتی ندارد
در میان برگهای روشن باد
راهی میروم
که هیچ ردپایی بر آن نمانده
صدای سکوت، صداست
و صدا
سرودِ گمشدهی ماست
من آینهای میشوم
که خود را گم کرده
شب
چراغها را
چون فانوسهای دریایی
در گلوگاه خیابانها
به دست میگیرد
هر رفتن
تولدیست خاموش
و هر بازگشت
کوهیست که در مه گم میشود
#فرشته_امیری




















