۱
سطرهای بستهبندیشده
کلماتم را
با چسب نواری بستهبندی کردم.
بعضیهاشان، هنوز خونی بودند
از آخرین باری که
به مادرم گفتم:
نمیخواهم مثل تو باشم.
تو نمیدانی
سانسور یعنی چه
تا وقتی که جملهای را
از حلقِ خودت بالا آورده باشی
و مجبور شده باشی
با لبخند، قورتش بدهی.
من کلمات را
با سوزنهای خیاطی،
به پوست لبم کوک زدم
تا صدایم زنانه بماند—
زنانه، یعنی زخمی
بیآنکه خونریزی کنی.
گاهی شعر را
مثل جنینی ناخواسته
در خود نگه میدارم
و وقتی دیگر دیر شده
سقطش میکنم
روی صفحهی سفید.
بعضی کلمات
فقط برای پچپچ در حمام خلق شدهاند.
و بعضی دیگر،
چنان بیصدا،
که حتی مرگ هم متوجهشان نمیشود.
۲
دامن، سکوی پرتاب یا چاه سقوط؟
میگویند:
از دامنِ زن،
مرد به معراج میرود.
و من حیرانم
که چرا
هر فرشتهای،
برای اوج گرفتن،
باید
بر پیکری آلوده فرود آید؟
دامن،
واژهای لطیف است
بر پوستِ واقعیتی خشن.
چینچینِ پارچه
پنهان نمیکند
زخمهایی را
که زیر آن دهان باز کردهاند
برای بلعیدنِ تبرئهی مرد.
او به معراج میرود
بر شانههای مادری
که تناش را
با خفت پوشاندهاند
با حجابِ افتخار
تا مرد،
پاکیزه بماند.
اما همان دامن،
همان نماد صعود،
در کوچه
در کلاس
در قانون
در قضاوت
نشانهی سقوط است.
دامن،
در چشمها،
لکهدار میشود
نه از گناه،
که از نگاه.
زن،
یا مادر است
یا مقصر.
یا پلهایست
برای بالا رفتنِ دیگری
یا سنگیست
در کفِ رودخانهای که
هرزگی مینامندش.
او هرگز
اجازه ندارد
خود،
به معراج برود.
پرواز،
برای تنِ زن
کفر است.
مقدس است،
تا زمانی که
مردی را حمل میکند.
و بعد،
خاطرهایست شرمآور
که باید دفنش کرد
زیر دامنِ دیگری.
#شبنم_میرزایی_وند
تعداد بازدید: ۱,۲۳۸
- درباره نویسنده:
- از همین نویسنده: