سه شعر از نادیا قاسمی
۱
جرثقیلها را بیاورید
بعضیها هنوز منتظرند
پابرجا و آماده،
تا اندوه را
از روحشان بیرون بکشند،
همچون بلند کردن مجسمهی یادبود
که دیگر جایی برای نمایش ندارد.
کامیونها را خبر کنید
برای حمل شکستنیها
اینجا آدمها درون خود
تکههای شکستهی
بسیاری دارند.
بولدوزرها را پیش برانید
بر زمینی که غمگین است،
بر چشمهایی خالی
که هنوز میتوانند
رودخانههای خشک را به جریان بیندازند،
بر پیشانی آنها که هنوز
در خرابههای خویش
خانه میسازند.
اینجا
روح کسی
در لبهی پرتگاهست
و زیرِ پاهایش
مدام
با کلنگ
میکوبند.
۲
به آخرین تکانِ خداحافظی
به دستی که همه چیز را
مثل خاکستر
فوت می کند در آسمان
فکر می کنم
به آن درخت نا رسیده توت
بهار را از تنه اش بیرون بکشم
وقتی اشک!
گلوی زمین را سیراب کرده است
گاهی حتی خودم را
در این هوای جنوب
پشت و رو می کنم
تا دو کفتر سوخته در پیراهن ام
هوایی بخورند
دنیا
چه چیزی را از دست بدهد
خاک تا عمق نیستی
•
عرق می کند؟
دخترم می گوید
خدا حتما وجود دارد
دستی را به دست دیگر می رساند
و من بالای تلی از خاکستر
دیواری آمادهی تخریبم
بیا تکه هایم را بغل کن
و چهرهام که دیگر
چیزی شادش نمی کند را
از پوستم ورق بزن
مثل وقتی که پرده را کنار می زدی
و می گفتی
ببین
چه برفی می بارد.
۳
از سوسکهای بالدار
از اتاقهای تاریک
گریختم.
بعدها، اما
مردی آمد
دستانش چسبناک،
جیبهایش خاکستر
نگاهش
خاموشتر از لامپِ سوخته
و سایه اش
که زودتر از خودش دوید
و دورم حلقه زد.




















