عکس-نوشته: جهان موازی
قطار بهسرعت حرکت میکرد از میان درختها و بعد صخرهها. پیچ میخورد و میرفت. یکآن دیدمش که با غرور میآمد، با داسی بر کمر و چوبی که تکیهگاهش بود و راهبر گوسفندانش. در خودش بود، بیتوجه به آنچه در اطرافش میگذشت. انگار زمان زندگیاش با زمان زندگی ما فرق داشت. در یک زمان بودیم، اما با دو زندگی متفاوت! ما از این شهر به آن شهر میرفتیم، از این دیار به آن دیار و او از این مرتع به آن مرتع، از این کوه به آن کوه! ما در میان کوهها و صخرهها پیچ میخوردیم، ولی او آنها را بالا و پایین میرفت. ما دنیایمان را با دیگرانی میساختیم که نمیشناختیم، اما او دنیایش را با طبیعت میساخت. او قطاری در پیاش داشت و ما نشسته بر قطاری در پی راه! او مسیرهای آشنا را میرفت، اما ما گاه مسیرهای ناآشنا را. ما در زمان پراکنده بودیم، اما او در زمان جمع میشد! ما او را دیدیم، ولی او ما را ندید…





















