« گروتسک» و جان دادن به اشیا، در شعر حیاتقلی فرخمنش
خوانشی از کتاب شعر« روایت راوی» سرودهیِ حیاتقلی فرخمنش
خطابهخوانان
نای گندم را بریدهاند
به خشت خام پیله مکن
ای برشته به روزگاران
اسبها گالهی کرنا را بهتر میفهمند
بر کوشکهای سائیده از اندوه
آچار جنگ
گلوی نوزادان متولد نشده را
تنگتر می کند
گروهی میروند
گروهی میآیند
آدمی را چهسود
از این همه مشقت
تنها زمینِ پایدار بر کول ما میماند
بوی مردگانی که از رعشه نیفتادهاند
هوا را آغشته کرده است
پراکندهی کدام تلاطمی
که اینگونه پا سفت میکنی
بر خاکی که تنها گورخانه میرویاند
آفتاب
بیآب، بی ابر
بیباران، بینان
بیسرپناه، بییار
بیزندگی
به چه درد میخورد
تنها برای پختن آه
و سوختن بال پروانه
هیچکس به فکر محیط زیستِ کلمات نیست
بیشتر جملهها اثر انگشت ندارند
چرکمردگیِ اندیشه
بلغور حرفهای نشُسته
آه حسرت واماندگان
از شهید شدن کلمات
این آش را خاله از پیش پخته بود
وقتی “محمدعلی کلی در فیلادلفیا مشت میزد
شیشه تلویزیون درتهران
میشکست”
ای نرگسزاران کنارِ پدر
شمالِ گیسوانتان شناور در ماه
به جذب کاشتن نعناعهای لب رود
بیا
برای نامِ نامهای کبود
ای شاعرِ شوریده
به کنار بگو
اینهمه سبز و سدر که میرقصی
گیسوی بریده شستن نمیخواهد
ای کاش به کودکی میرفتیم
[شعر ۳۵ – از کتاب «روایت راوی»]
شگرد فرخمنش در بسیاری از شعرهایش، کارکشیدن از ترکیبهای تصویری و تشبیهیست، او با خلقِ صفی از دوتاییها و قرینهسازی به اشیاء و پدیدههای پیرامونش شکل، هیئت و کاراکتری انسانی بخشیده است. نامهای معمول و مالوف و آشنا به ذهن را از چیزها حذف میکند، اکتاویو پاز شاعر مکزیکی گفته است: شاعر بر اشیاء نامگذاری نمیکند بلکه نام را از اشیاء حذف میکند”
فرخمنش میسراید:
آچار جنگ/ گلوی نوزادان متولد نشده را/ تنگتر میکند
فرخمنش در سطوری از این شعر با ترکیب و تشبیهاتی استعاری چون آچار جنگ، نای گندم، گالهی کرنا، پختن آه، چرکمردگی اندیشه، و پرکندهی تلاطم، سو ختن بال پروانه، و با مددِ استعاره، تخیل را درشعرش ساری و جاری میکند. همان “آن» شاعرانه که حافظ گفته بود. آشناییزدایی از کارکرد واژگان که موجد گونهای تصاویر و لحظات گروتسک و طنزی ملیح در برخی سطور شعر می گردند:
تنها برای پختن آه
و سوختن بال پروانه
هیچکس به فکر محیط زیست
کلمات نیست
چرکمردگیِ اندیشه
بلغور حرفهای نشُسته
این آش را خاله از پیش پخته بود
فرخمنشِ شاعر در شعرهایی که از او خواندهام با مدد اسطوره به تاریخ، متون عهد عتیق و جدید و تورات نقب میزند و با رویکردی مدرن به جهان و نگاهی فلسفی به هستی، گونهای پوچیِ خیامی و اپیکوری را تصویر میکند. ذهنیتی که گویی از ازل تا به ابد با ماست. در موخرهی کتاب تورات و عهدعتیق در مبحث جامعه ازسلیمان آمده:
ببین! زیر آسمان کبود، هیچچیز تازه نیست عدهای میآیند عدهای میروند و جهان باقیست، چه سود از انسان که مرد حکیم در همانگوری خفته است که مرد ابله و نادان…!
گروهی میروند
گروهی میآیند
آدمی را چهسود
از این همه مشقت؟
تنها، زمینِ پایدار بر کول ما میماند
فلسفهی خیامی و گاه حافظانه و نیستانگارانه درسطوری از شعر موج میزند اما این نگاه، به معنای وجه مسلط ذهنیت شاعر نیست فرخمنش در سطوری ازهمین شعر زیبا با حالی هذیانی و شورمند از منظر شکوه و شوکتی شاعرانه به انکار جهان موجود و پلشتیهای آن مینشیند و از تلاطم و تنهایی آدمی و خاکِ گورها پرسشگری میکند چون «جهان و هرچه در او هست واگذاشتنیست…» اینسطور را باهم بخوانیم:
پراکندهی کدام تلاطمی/ که اینگونه پاسفت میکنی/ بر خاکی که تنها گورخانه میرویاند / بیآفتاب/ بیآب، بیابر/ بیباران، بینان/ بیسرپناه، بییار/ بیزندگی/ به چه درد میخورد؟/
اینگونه پرسشگریهای فرخمنشِ شاعر، کتاب “چنین گفت زرتشت” نیچه را یادمان می آورد و گفتگوی باشکوه و فلسفی نیچه را که از زبان
زرتشت میگفت که در یک روز آفتابی و دلانگیز زرتشت با آفتاب درد دلی پرسشگرانه دارد:
“آه ای ستارهی بزرگ و درخشان! تو را چهگونه میشد و چه سود، ا گر که نتوانستی بر اینهمه انسانها بتابی!؟”
فرخمنش در پایان، شعرش را با سطوری دردمندانه ولی پرشور، با لحنی خطابی، درحالیکه مرادش شاعر شوریده -استاد فرامرز سه دهی- بود به پایان رسانده است:
ای شاعر شوریده
به کُنار بگو
اینهمه سبز و سدر که میرقصی
گیسوی بریده شُستن نمیخواهد
ای کاش به کودکی میرفتیم
با خوانش این چندسطر پایانیِ شعر یادم آمد قطعهای تکاندهنده از پل الوار که گفته بود: ای کاش/ در همانسالها میمردیم / من و کودکیهایم…/
شهریورماهِ ۱۴۰۴




















