یک شعر از ایرج عسکری
جانا ندارد این عمر، فرصت برای تکرار
ما می رویم از اینجا، روزی به جبر و ناچار
ای کاش می گشودیم، پنجرههای دل را
تا که کسی نمانَد، آن سوی، پشتِ دیوار
[این قصّهی من و تو، چون قصّهی شب و روز
پیوسته در پی هم، امّا بدون دیدار]
دور از همیم و تنها، این روزهای دلگیر
باید که سوخت چون شمع، بی گل و روی دلدار
میان جمع و تنها، شهری شلوغ داریم
با یکدگر ولی حیف، فرسنگ دور و بیزار
این روزها غریبیم، درد آشنای مان نیست
چشمی به انتظار است، در بستریم و بیمار
مرهم نمی شود کس، زخمِ عمیق دل را
بر دل نشسته خاری، چه زخمهای بسیار
با دست میتوان چید، خارِ نشسته بر پای
از دل چگونه باید؟ نشسته بر دلی خار
باید که گل بچینیم، تا وقت گلفشانی است
ورنه تهی بماند، دامن و دست و دستار
شیرین چگونه گردد، حال دل پریشان
وقتی که روزگارش، تلخ است بی رخ یار




















