یک شعر از آیدین آریایی
شب،
سنگیست؛
سرد،
روی چشمهای بستهام —
نشسته
بیجنس،
بیوزن،
مثلِ کلمهای،
در زبانِ مرده است
تنهاییام —
آبِ یخیست که میجوشد،
از درون،
شعله میکشد
رگهایم،
لولههای باریکاند
پر از سکوتِ سیاه،
بیصدا
خورشید،
خورشیدِ همیشه سوزان،
پنهان،
پشت پردههای کبودِ نبودن
من اما،
زیر سنگینیِ سکوت،
زخمیام —
دردش تازه میماند
نگاهم سنگ میشود،
به سایههایی،
که نمیخوانند —
ترک کنند
شبحهاییاند،
در اتاقِ بستهی وجودم،
سرگردان
دریای درونم،
شکسته،
شاخه شاخه
موجی نیست،
اما صدا میکند؛
صدای سکوتی،
که با من حرف میزند،
زبانی که جز درد،
نمیفهمد
نه بادهای در دست
نه نسیمی در مو
فقط،
سردیِ غروب؛
مثل آهی
در لولههای تنگِ تنم میپیچد
رویاهایم خاکستریست —
خاکسترهای سرد،
روی زمین میریزند
من،
روی شاخهی خشکِ زمان
بیحرکت ایستادهام
چشم میدوزم،
به بارانی که باریدن نمیکند،
تهدید به باریدن،
اما نمیبارد
بیحرکت،
در سکوتی که،
صدایش بلندتر است،
از هر فریاد
و تنها چیزی که مانده،
انتظار مرگی آرام؛
منسجم،
در طنینِ این تنهایی…




















