دو شعر از حمید فرحناک
نه از شعر طلبکار
نه به شاعر بدهکار
من…
نتوانستم باران را ببارم
درخت را سایه باشم
از دریا ….
پیاله ای را سیراب شدن
از جنگل..
گم شدن را دوست داشتن
دوستت دارم را
از راه دور به گوش کوه رساندن
آنی…
…..جواب شنیدن
چیزی نداشتن وچیزی نخواستن
کمی ، آرزو را چشیدن
چشم بهم زدنی
روی ماه را بوسیدن
روز روشن
بهار… را بوئیدن
غروب درانتظار، .. ،
یک ستاره ، تنها یک ستاره را
بنام خود ، دانستن
مگر می شود
از [بامداد] نگفتن
طلوع وُ..سپیده اش
شاعروُ سروده اش
[ این گول بین/ روشنی آفتاب را
از ما دلیل می طلبد .]…*
ببین ، چه ساده ام ؟!
….. ساده بدنبا آمدم، ساده بزرگ شدم
ساده سرودم
، که..
(سروده هایم برای اوست )
من …آخرین بازمانده ی طوفانی هستم
که آرامشِ دریایم آرزوست…
۹/مرداد/ ۱۴۰۴
* این گول بین / روشنی آفتاب را از ما دلیل می طلبد
” شاملو”
————————-
۲
عشق درسالهای وبا
….
سکوت آمیخته با دیواروُ
دری که به تخته نخورد
تورا
ازکدام پنجره بخوانم
که راز بنفش ِ باغچه برملا نشود
مرا ..
شرابِ نخورده
ترا
دهان سوخته
این تاک / ستان وُ
آن رز/ رسان
بیا ..شعرمان را بسراییم
تو از کدام آینه ای ؟ !
که زخم های من
التیام ِ احتضار تو است
هراز گاهِ هزاره ها
نجیب زادگان مومن عشق
شوربختی را معاوضه کرده اند
بین یک خط درمیانِ شعر و قصه
توشعر را تاوان باش
من قصه را گرو می گذارم
ساعت به وقت اهتمام
جامانده فرجام نا تمام
عشق در سالهای وبا
ناگهانِ یک بلوا
تابوت سمفونی زندگان
بر دوش طاعونیِ مردگان
شعری از طایفه ی اعتراض
سایه به سایه عصیان
طغیان واژه ها را می سراید ..
….
۲۷/شهریور/۴۰۴
عشق درسالهای وبا (گابریل گارسیا مارکز)
سمفونی مردگان ، سال بلوا (عباس معروفی)




















