عکس-نوشته: غمِ انسانبودن
چه فرقی میکند ساچمهها تنت را پوشانده باشد یا تور بیبازگشتِ ماهیگیری خونسرد و تنها، که بعدها فهمیدم برایِ این حوصله، قرص میخورد، آنهم زیاد، آنهم هر روز!
انگار آتش گرفته بودند ماهیها! غروبِ آفتاب آتششان زده بود که مرگ را تأویلی دیگر کند. حبسِ بعدِ مرگ دیگر مهم نیست! سخت نیست! موضوع کسی است که حیات را از ما میگیرد. حیاتی که حقِ طبیعی هریک از ماست.
جانهای بیبازگشت به زندگی، کیسههای بیبازگشت به طبیعت…
و حالا مدتی بود که آن قرص های زیادِ هر روزه، ماهیگیر تنها را با خود برده بود… بی بازگشت…





















