Advertisement

Select Page

نشر پرتقال از منصور علیمرادی منتشر کرد: جنگلی که ما را بلعید

نشر پرتقال از منصور علیمرادی منتشر کرد: جنگلی که ما را بلعید

 

جنگلی که ما را بلعید، پنجمین رمان منصور علیمرادی است که توسط انتشارات معتبر پرتقال در ایران به تازگی منتشرشده است.
رویدادهای این رمان در گیلان دویست و پنجاه سال پیش می‌گذرد. سه نوجوان، دهکده زیبایشان را ترک می کنند تا در یک سفر سه چهار روزه به جنگل تاریک و اسرارآمیزی که همه از رفتن به آنجا پرهیز می‌‌کنند، بروند اما ماه ها در جنگل گم و سرگردان می‌شوند. 
فضای رمان پر از رویدادهای جادویی و ماجراهای سحرانگیز و متاثراز اقلیم شمال و گیلان قدیم است.
منصور علیمرادی ساکن در ونکوور؛ نویسنده، شاعر و پژوهشگر فرهنگ عامه در زمینه ادبیات داستانی کودک و نوجوان است. از علیمرادی تاکنون منتشر شده‌است:

در حوزه رمان بزرگسال: 
تاریک ماه، اوراد نیمروز، شب جاهلان، نام دیگرش باد است؛ سینیور 

در حوزه ادبیات کودک و نوجوان:
زیبای هلیل

در حوزه فرهنگ پژوهی:
«لیکوها»، کوتاه ترین و کهن ترین سرودهای شفاهی ایران، دفتر اول و دوم
«شُروگ ماه»، دفتر اول و دوم،
«افسانه‌های مردمان کرانه‌های هلیل‌رود»
«اشعار و ترانه‌های شفاهی مردمان حوزه هلیل‌رود»
«فرهنگ بزرگ ضرب المثل‌های مردمان حوزه هلیل‌رود» 
«دیدنی‌های ماسوله»

برشی از رمان جنگلی که ما را بلعید:
[… روزمان لب برکه ایستاده بود و با حیرت به دور و بر نگاه می‌کرد. پازوار یکهو از پیش چشمانش غیب شده بود. از برکه جدا شد و روی ردِ پای او که به سختی بر علف‌ها دیده می‌شد به راه افتاد. چند گام جلوتر یکهو چشمش به آن دو افتاد که بر کرانه‌ی جنگل راه می‌رفتند. ناگهان حرف مرد جنگلی یادش آمد و دریافت که چه اتفاقی افتاده. می‌دانست اگر پای پازوار به جنگل برسد، دیگر هیچ‌گاه او را پیدا نخواهد کرد. دوید. تا جایی که توان داشت دوید و از پشتِ سر کمرِ پازوار را که داشت با هیجان برای دختر شعر می‌خواند گرفت و او را روی علف‌ها غلطاند. با تمام وجود سعی کرد دست‌ها و پاهایش را محکم نگه دارد و او را مهار کند. پازوار سر و صدا می‌کرد و می‌خواست هر طور شده خودش را از زیر دست و پای روزمان گوش‌صدفی برهاند. دختر کمی آن طرف‌تر ایستاده بود و با صدایی که به زمزمه‌ی جویبار شباهت داشت، تکرار می‌کرد: «رهایش کن، پازوار شاعر را رها کن.»
پازوار فریاد می‌کشید و کمک می‌خواست. روزمان تلاش کرد در همان حالت آهنِ آتش‌زنه را از جیبش بیرون بیاورد. صدای فریاد پازوار در جنگل می‌پیچید و دختر با همان لحن آرام و شیرین تکرار می‌کرد: «پازوارِ شاعر را رها کن. پازوارِ شاعر را رها کن.»
پازوار یکهو از زیر دست و پای روزمان خودش را بیرون خزاند، مثل بَبر به سمت دختر دوید و فریاد کشید: «بدویم به سمت تاریکی.» روزمان آهنِ آتش‌زنه را به سنگ کنار دستش کوبید و جرقه‌ای در علف‌های خشکِ گوشه سنگ افتاد. علف‌های خشک در نسیمِ ملایم شعله‌ور شدند و دختر در یک چشم به هم زدن محو شد. پازوار مثل دیوانه‌ها به اطراف نگاه می‌کرد. به هر طرف که چشم می‌چرخاند از دختر خبری نبود. آتش داشت شعله ور تر می شد. پازوار دست به گریبان برد و یقه پیراهنش را جر داد، فریاد ‌کشید: «کجایی؟ کجا رفتی؟»
روزمان به سمت پازوار رفت، دستش را به آرامی گرفت و او را در گوشه‌ای از چمن روی تخته سنگی نشاند. کمی بعد او را که در خود مچاله شده بود کول گرفت، به کنار برکه آورد و در آب انداخت. پازوار چند بار در آب برکه غوطه‌ور شد و بعد که قد راست کرد با خشم و خروش فریاد کشید: «چه به روزگارش آوردی روزمانِ گوش‌صدفی؟» روزمان بر کناره‌ی آبگیر نشست: «روح یک پری بود پازوار! روح یک دخترِ پری که صدها سال پیش مرده است…]

 

 

لطفاً به اشتراک بگذارید
Advertisement

آگهی‌های تجاری:

ویدیوی تبلیفاتی صرافی عطار:

شهرگان در شبکه‌های اجتماعی

آرشیو شهرگان

دسته‌بندی مطالب

پیوندها:

Verified by MonsterInsights